داستانهایی میگوییم براي خودمان؛ از سفرمان از تولد تا مرگ، از دوستانمان، از خانواده، از اينكه چه هستيم و كه ميخواهيم باشيم. يا داستانهاي عمومي ميسازيم از تاريخ و سياسيت، درباره كشورمان، نژادمان، و مذهبمان. در هر لحظه از زندگيمان اين داستانها هستند كه ما را در فضا و مكان قرار ميدهند (و تعريف ميكنند). داستانها به تسلاي خاطر ما ميآيند، ما را در چيزي بزرگتر از خودمان ميگذارند و اينگونه به زندگيمان معني ميبخشند. شايد قصه فقط همين باشد كه من و تو عاشقيم، يا اينكه بايد به گربه غذا بدهيم، يا فرزندانمان را تربيت كنيم. و يا شايد قصه تنها قصهي يكعمر تقلاي مدام براي رسيدن به آزادي يا نجات است. به هر طريق - هرچقدر قصه ما بزرگ يا كوچك باشد - آدمي انگيختهي آن است كه از هر لحظه زندگيش معنايي بسازد با ارجاع آن به روايتي بزرگتر (به يك كهنروايت)! ما ناچاريم در دنيايي كه خود نساختهايم سر كنيم
و چه راهي بهتر از آنكه داستان بسراييم......
اقتباسي از مقالهي برايان اپليارد از مجله ساندي تايمز سال ۱۹۹۹ - مترجم: فرزانه دال.





































