ارفه
نوشته: تد هیوز
ترجمه: آزاده شاهمیری/محمد طلوعی/۱۳۸۳
ارفه به نگاه اول همان ارفه است. ميماني تد هيوز چه چيز بيشتري ميخواهد به اين قصه شناخته اضافه كند. اما اين فقط بازنويسي نمايشي از آن ارفه نيست، ساختي شاعرانه است؛ در اين بازي صدا چيزي بيشتر از صداست. مخلوقي است كه جان ميگيرد و مثل همه عناصر جاندار ديگر مسير زندگي پيش ميگيرد. و صدا - زاده ي هنر ارفه - بيشتر از ارفه ميداند. صدا هم مثل پلوتو خوب ميداند كه در اين دنيا «هيچ چيز بيحسابي نيست. از هرچيز كه استفاده كني - تاواناش را با چيز ديگري ميدهي». و اريديس فقط يك زن نبود، هم بهانه و هم بهاي نغمهاش بود. و نه، بيشتر، اوريديس رمز آن آهنگ، كليد طلايي اعتدالش بود -شاهنتي كه به رفتنش روح صدا هم ميرود.
و اينطور است كه اوريديس در زيرزمين هم صداست؛ صدايي كه ارفه با بازپيس گرفتنش مثل بالغي كه هنوز روياي بازگشت به رحم مادر دارد، «ميان دهان زمين ميافتد/از توي گلوي زمين رد ميشود، به خودش برگشته./مر صدايش را در شكم زمين پيش ميبرد...»
اما هيوز خواننده پريشان را كه در اوج داستان منتظر حادثه فقدان دوباره اوريديس است تشنه رها ميكند. كاتارسيسي در كار نيست. هيوز با جاودانه كردن اين تعليق در نمايشش چه ميخواهد بگويد؟ روايتي تازه است به اميد پاياني خوش و وصال ارفه و صدا در زيرزمين؟ اوريديس صدايي نامرئي خواهد ماند؟ يا به مدد دانش پيشين خود ميدانيم كه ارفه در يك دو سه قدم آخر برميگردد به ديدن صدا - به ناممكن؟ تاثیر ارفه بر مخاطب اسطوره آشنا جاي تامل دارد.
در پايان هيوز به ما نميگويد چه بر سر ارفه و صداي اوريديس ميآيد. اما موسيقي ارفه ديگر كسي را نميرقصاند، كه نيروي حياتي ميشود كه به جاي شور، ميروياند!
مردی شاعر که عاشق همسر است و حیات از نفس او دارد ما را به شدت یاد زندگی شخصی تد هیوز میاندازد و همسر شاعرهاش سيلويا پلات، و تهمتهايي كه خودكشي پلات را به گردن شوهر ميانداختند. هيوز شايد با بازنويسي اين اسطوره قدرتمند ميخواهد پاسخي به انهمه اتهام داده باشد... و سيلويا پلات فقيد را صداي از دست رفتهاي مي داند كه حال روح او را مي روياند!
كتاب پرداخت شاعرانه و زيبايي دارد و ترجمه خود شعري خواندنيست




































