تبليغاتX
كلك‌پيرا


كارگزاران / پنج‌شنبه 18 بهمن 1386:

 


جيمز گراهام بالارد متولد 15 نوامبر 19۳0 در شانگهاي چین در زمره نويسندگان تواناي انگليسي و از جمله اعضاي برجسته موج نوي ژانر علمي تخيلي است. بالارد در ایران هم به واسطه فیلم های اقتباسی از او و هم رمان های «برج»، امپراتوري خورشيد، و مجموعه داستان منطقه مصيبت‌زده شناخته شده.

 

بالارد آنقدر در ژانر داستان نويسي خود خاص و شناخته شده است كه بسياري از دوستداران ادبيات فضاهاي و موقعيت هاي زندگي روزمره شان را كه به آثار او شباهت دارد، فضاهاي بالاردي مي نامند.

 

«تصادف» را حتما به ياد ميآوريد. فيلمي جنجال برانگيز ساخته ديويد كراننبرگ کارگردان کانادايي كه برگرفته از رماني از بالارد به همين نام بود، يا «امپراتوري خورشيد» (1984) و «شب‌هاي كوكائين» (1996) از ديگر كارهاي موفق او هستند. دنياي بالارد دنياي مدرنتيه‌ي ضدآرماني، مناظر مصنوعي ساخت دست انسان و تاثيرات رواني توسعه محيطي، اجتماعي و تكنولوژيك بر انسان مستاصل معاصر است.

 

دوران جواني جيمز گراهام بالارد به اعتراف خود او حاصل تجربه، لمس و مشاهده نزديك مرگ بوده، مرگي كه از ويرانه‌هاي به يغما‌رفته‌ي جنگ تا كالبدشكافي اجساد همه‌جا جاري و ساري است و بالارد در اثر اتوبيوگرافيك تازه خود با نام «معجزات زندگي: شانگهاي تا شپرتون» به مرور خاطرات آن مي‌پردازد. اين كتاب قرار است در اوايل ماه ميلادي جاري (4 فوريه) روانه بازار كتاب شود، به اين بهانه به خواندن قسمت‌هايي از خاطرات بالارد در اين كتاب مي‌نشينيم.



 

گزيده‌اي از كتاب «معجزات زندگي» (2008) اثر جيمز گراهام بالارد (1930-)


 


برخلاف بيشتر دانشجوها وقتي براي اولين بار به كالج كينگ مي‌رفتم كمبريج را به خوبي مي‌شناختم. اگر كمبريج را اول بار در سال 1949 نديده بودم شايد خيلي بيشتر از آن دست‌گيرم مي‌شد. در واقع به محض رسيدنم به آنجا مي‌خواستم تركش كنم.
.

دو سال را در آنجا به خواندن آناتومي، فيزيولوژي و پاتولوژي گذراندم. سالن تشريح مركز جاذبه همه مطالعات پزشكي بود. پاگذاشتن به آن تالار عجيب با سقف كوتاه كه چيزي بين كلوپ شبانه و كشتارگاه بود تجربه‌اي ترسناك به نظر مي‌رسيد. لاشه‌ها به رنگ زرد مايل‌به‌سبز آغشته به فرمالئيد لخت و عور به پشت افتاده بودند و پوستشان پر از جاي زخم و كوفتگي بود، سخت مي‌شد آنها را انسان تصور كرد گويي به تازگي از رو صليب گرونوالد[1] پايين كشيده بودندشان. چند دانشجو تو گروه من بودند كه نتوانستند منظره اجساد مرده را تاب بياورند و به ناچار از تحصيل انصراف دادند، اما تجربه كالبدشكافي به همان اندازه براي من هم طاقت‌فرسا بود. با اين‌كه شصت سال گذشته هنوز هم فكر مي‌كنم كه آن دو سال آناتومي از مهم‌ترين سال‌هاي زندگي من بود و كمكم كرد بخش عمده‌اي از تخيلاتم را شكل دهم.

.

قبل از جنگ در شانگهاي و در طول آن هم جسدهاي بسياري ديده بودم، بعضي‌شان كاملن نزديك من افتاده بودند، مثل خيلي‌هاي ديگر پاسخ‌هاي احساسي خودم را با اين عبارت كه «وحشتناك است اما به شكل غمگيني جزئي از زندگي است» خاموش مي‌كردم. و حال يعني تنها چند سال بعد داشتم كالبد انسان‌هاي مرده را تشريح مي‌كردم، لايه هاي پوست و چربي را مي‌بريدم تا به ماهيچه‌هاي زير آنها برسم و بعد اينها را جدا كنم تا اعصاب و رگهاي خوني پيدا شوند. به طريقي داشتم كالبدشكافي خودم را به همه چيني‌هاي مرده‌اي كه اجسادشان را دراز به دراز كنار جاده‌ ديده بودم پيوند مي‌زدم. درحالي كه به كشف دنياي وسيع و رمزآلود بدن انسان مشغول بودم گويي جستجوي احساسي يا حتي اخلاقي در گذشته خود مي‌كردم.

.

بيشتر لاشه ها متعلق به پزشك‌هايي بود كه بدنشان را براي كالبدشكافي اهدا كرده بودند. يك لاشه زن هم بود، زني ميانسال با آرواره‌هاي قوي كه سر تاسش به وضوح زير نور مي‌درخشيد. بيشتر دانشجوهاي پزشكي مذكر از او دوري مي‌كردند. هيچ كدام ما تا آن زمان هيچ زن زنده يا مرده‌ي برهنه‌اي را به سن مادر خود نديده بوديم. اقتدار خاصي تو صورتش بود كه شايد از جنس اقتدار يك متخصص كهنه‌كار زنان يا پزشك عمومي بود. من جذب او شده بودم البته نه به نيات مشهود جنسي؛ پستان‌‌هايش در بافت چربي‌مانند روي قفسه سينه‌اش فرو نشسته بود، و خيلي از دانشجوها فكر مي‌كردند مرد است. فريفته‌ي زخم‌هاي كوچك روي بازوانش و پينه‌‌هايي كه شايد از دوران كودكي رو دستهاش بسته بود شده بودم، سعي مي‌كردم زندگيش را در ذهنم بازسازي كنم، سالهاي طولاني‌ش را به عنوان دانشجوي پزشكي، اولين عشق‌بازيهايش، ازدواج و بچه‌هايش. يك روز صورت شكافته ي او را در قفسه كنار سرهاي ديگر ديدم. لايه‌هاي برهنه‌ي ماهيچه تو صورتش مثل ورق‌هاي مصحفي قديمي بودند، مثل يك دست ورق در انتظار بر خوردن در حياتي تازه.

. 

سالهايم در اتاق تشريح برايم اهميت بسيار داشتند چون به من آموختند كه اگرچه مرگ پايان است، تخيل انساني و روح انسان مي‌تواند بر فساد كالبد خود فائق شود. داستانهاي من هم به نحوي تشريح آسيب‌‌هايي است كه در شانگهاي و بعدها در دنياي بعد از جنگ شاهد بوده‌ام، از تهديد جنگ هسته‌اي گرفته تا ترور پرزيدنت كندي، از مرگ همسرم تا خشونتي كه فرهنگ صرفا تفريح‌گراي آخرين دهه هاي قرن بيستم همرها آورده بود. يا شايد دو سالي كه در اتاق تشريح گذراندم طريقي ناخودآگاه بوده براي زنده نگهداشتن خاطرات شانگهاي. به هر حال وقتي دوره آناتومي خود را تمام كردم مهلتم در كمبريج هم به واقع به آخر رسيده بود. آنجا خاطرات بسياري به من بخشيده بود، از احساسات رازآلودم به پزشك‌هاي مرده كه گويي به نوعي به كمكم آمده بودند و سرمايه عظيمي از استعاره هاي كالبد انساني به من بخشيدند كه در سراسر دنياي داستانيم جاري شدند.

.

در مقام مقايسه زندگي كالج چون صحنه نمايش فولكلوري سراسر مجلل و عجيب و جالب بود. من از قايقراني در رودخانه، بازي تنيس، نوشتن داستان كوتاه، و مست كردن با پرستارهاي آدن بروك كه به من چيزهايي آموختند كه حتي آموزه‌هاي اتاق تشريح هم به پايشان نمي‌رسد لذت فراوان مي‌بردم.

.

زن‌هاي جوان جذابي بودند و برخي‌شان زندگي‌هاي عياشانه‌اي داشتند (با سرنگ‌هايي رو ميز كنار تخت‌شان!)

من هم مثل هركس ديگري به تماشاي فيلمهاي بسياري مي‌رفتم. از تريلرهاي پرهيجان امريكايي با آن عكسهاي سياه و سفيد بيانگر و فضاي تفكربرانگيزشان، از داستان‌هاي بيگانگي‌ازخود و خيانتهاي عاطفي لذت مي‌بردم. همان وقت هم متوجه ظهور نوع جديدي از فرهنگ عامه‌پسند شده بودم كه روي جامعه‌ستيزي پنهان مخاطبان خود بازي مي‌كرد و درواقع اگر مي‌خواست موثر واقع ‌شود بايد همان رگه جامعه ستيزي از از مخاطبانش بيرون مي‌كشيد. شركت داوطلبانه‌ي وجه جامعه ستيز مخاطب در واقع تعريف كلي مدرنيسم است. اما اين با تعريف اف آر ليويس از رمان به عنوان نقد اخلاقي اجتماع مردود مي‌شود. من به يكي از سخنراني‌هايش رفتم و به ياد دارم كه به دانشجوي انگليسي كه مرا با خود برده بود مي‌گفت «خيلي مهم است كه به به تماشاي مردان تي (يك فيلم نوآر كلاسيك) بروي». آن زمان خيلي نامعقول به نظر مي‌رسيد اما الان نه.

.

وارسيتي، هفته‌نامه دانشجويي مسابقات سالانه داستان كوتاه نويسي برگزار مي‌كرد و داستان من با عنوان «ظهر قاهر» كه تلاشي به سبك همينگوي بود جايزه اول اشتراكي را در سال 1951 برد. به پدرم گفتم مي‌خواهم پزشكي را رها كنم و نويسنده شوم. خوشش نيامد مخصوصن كه هيچ تصوري از چگونگي تحقق رويايم نداشتم. سرانجام تصميم گرفت كه ادبيات انگليسي بخوانم، كه افتضاح‌ترين طريق ممكن براي آماده‌سازي يك فرد در حرفه‌ي نويسندگي است، و پدر هم به درستي شكش برده بود. توانستم جايي در كالج كوئين مري دانشگاه لندن براي خودم دست و پا كنم و در اكتبر 1951 آغاز به تحصيل دوره كردم.

.

يك سال را در كالج كوئين مري خوش گذراندم. در تيوب‌هاي لندن با آدمهايي كه سر كار خود مي‌رفتند همسفر مي‌شدم و تصور مي‌كردم كه خودم هم شغلي دارم. از اختلاط اجتماعي دانشجويان هم خوشم مي‌آمد. آنها از هر پيشينه‌ي قابل تصوري آمده بودند، و نگاه‌هاي كاملن متفاوتي به هرچيز داشتند. همگي باهوش بودند، چيزي كه در ميان دانشجويان ليسانس كمبريج وجود نداشت، و عقايد و ايده‌هاي بديعي درباره جهان عرضه مي‌كردند. وقتي گفتم در چين به دنيا آمده‌ام و در طول جنگ پناهنده شده‌ام طوري با اين مسئله برخورد كردند انگار گفته باشم در كرجي ماهي‌گيري در درياي شمالي يا در يك فانوس دريايي متولد شده‌ام.

.

دوره آموزش انگليسي جالب بود اما داستان مدرن هيچ نقشي در آن نداشت و در پايان سال اول تصميم به رها كردن آن گرفتم. تلاش‌هايم در جهت نوشتن رماني تجربي به كلي شكست خورد. بايد از نهادهاي آكادميك دوري مي‌كردم و لازم بود از وابستگي مالي به والدينم هم رها شوم، حسي كه مطمئنم آنها هم در آن شريك بودند. آنها شديدا مخالف اميدهاي من به نويسندگي حرفه‌اي بودند و من خصومت آنها فرسوده ام مي‌كرد.

مشكلم اين بود كه فرمي را كه مناسب من باشد پيدا نمي‌كردم. پرواز همچنان مجذوبم مي‌كرد، و كم‌كم متوجه تبليغاتي براي دوره آموزش كوتاه‌مدتي در آر اي اف شدم. دوره آموزشي پرواز در كانادا بود و به جذابيت آن مي‌افزود. تغيير فضا از لندن خاكستري و پرازدحام به فضاهاي گسترده‌ي كانادا به من زمان كافي مي‌داد تا اميدوارانه تخيل خود را محكي بزنم. تازه 23 سالم شده بود اما هيچ نشاني از آغاز حرفه ام به عنوان داستان‌‌نويس نبود.

.

در پاييز 1954 در يكي از خطوط دريايي امپرس قايق مي‌رانديم، و بعد يك ماه را در يكي از پايگاههاي آر سي اي اف نزديك لندن اونتاريو كه خيلي از آبشار نياگارا دور نبود گذرانديم. همگي مشتاق به آغوش كشيدن شيوه زندگي امريكاي شمالي بوديم. وقتي كه اولين برف مي‌باريد به پايگاه آموزشي خود در موس جاو واقع در استان ساسكاچوان رسيديم و فكر مي‌كنم وقتي در بهار بعد آنجا را ترك كردم هنوز برف مي‌باريد. طبيعت وحشي برف و يخ بهترين جا براي مدرسه‌ي پرواز نبود. براي مدتهاي مديدي هيچ كاري براي انجام نداشتيم مگر اين كه در اتاقهاي پرواز بنشينيم و مجله بخوانيم و برف را تماشا كنيم كه رو باندهاي فرودگاه فرو مي‌نشست. گهگاه گوزني شمالي (موس) از روي حصار پيرامون‌مان جستي مي‌زد و چهارنعل در غبار مي‌تاخت. در آن ساختمان آشفته و راحت كه واقعن هتلي چهارستاره بود كنار منظره پنجره‌ها مي‌نشستم و برف را تماشا مي‌كردم كه به موازاتِ يخ‌باد روي افق كشيده مي‌شد.   

.

با وقت زيادي كه رو دستم مانده بود شروع به نوشتن چند داستان كوتاه كردم و سعي كردم آنقدر خود را مشغول مطالب خواندني كنم كه به ادامه كار وادارم كند. بيشتر كاغذپاره‌هايي كه تو ايستگاه پيدا مي‌شد تريلرهاي عامه پسند و داستانهاي جنايي بودند، اما يك نوع داستان بود كه جايي زيادي به خود اختصاص داده بود. و آن داستان علمي‌تخيلي بود كه آن زمان داشت به رونق و شكوفايي بعد از جنگ خود مي‌رسيد. من غير از سري داستانهاي باك راجرز و فلاش گوردون زمان كودكيم در شانگهاي چيز زيادي از اين دست نخوانده بودم. بعدها دريافتم كه بيشتر نويسندگان حرفه‌اي علمي‌تخيلي چه امريكايي و چه انگليسي از دوران نوجواني طرفداران جدي آن بوده اند و از نوجواني مبادرت به نوشتن داستان علمي‌تخيلي كرده بودند. من يكي از معدود آدم‌هايي بودم كه خيلي دير به سراغ اين داستان آمده بودند. تا اواسط دهه پنجاه چيزي حدود بيست مجله علمي‌تخيلي با فروش ماهانه در امريكا و كانادا وجود داشت و بهترينشان رديف مجلات موس‌جاو بود.

.

اينها را برداشتم و حريصانه شروع به خواندن كردم. در اينها شكلي از داستان را يافتم كه درباره امروز بود و اغلب به اندازه آثار كافكا مبهم و رمزآلود بنظر مي‌رسيد. جهاني را بازمي‌شناخت كه تحت سلطه ي تبليغات مصرفي و دولتهاي دموكراتيكي بود كه به روابط عمومي مستحيل مي‌شدند. اين دنياي اتوموبيل‌ها، ادارات، بزرگراهها، خطوط هوايي و سوپرماركت‌هايي بود كه ما به واقع در آنها مي‌زيستيم اما جايشان تماما در ادبيات جدي ما خالي بود. هيچ كس در رماني از ويرجينيا وولف باك بنزين ماشينش را پر نمي‌كرد. هيچ كس در سارتر يا توماس مان پول سلماني نمي‌داد. هيچ كس در رمانهاي بعداز جنگ همينگوي هرگز نگران تاثيرات تماس طولاني با تهديدات جنگ هسته‌اي نبود.  

.

اين فكر خود به اندازه كافي مضحك بود و آن موقع همانقدر عبث به نظر مي‌رسيد كه امروز. نويسندگان ادبيات داستاني جدي يك ويژگي برجسته را به اشتراك داشتند – داستان آنها در ابتدا و بيش از هر چيز ديگر درباره خودشان بود. «خود» در قلب مدرنيسم قرار داشت و حال رقيب قدرتمندي پيدا كرده بود، «دنياي روزمره» كه به همان اندازه متشكل از سازه‌هاي روانشناختي بود، و درست به همان اندازه مستعد انگيزش‌هاي روانكاوانه و رازآلود. داستان علمي تخيلي به كاوش همين قلمرو به واقع فجيع نشسته بود، جامعه مصرف‌كننده‌اي كه ممكن بود هر آن تصميم بگيرد يك روزه آشويتسي ديگر يا هيروشيمايي ديگر بسازد.

.

از همه اينها گذشته ژانر علمي تخيلي نوعي سرزندگي و نيروي حركت داشت. بدون هيچ برنامه قبلي دريافتم كه اين همان زمينه‌اي است كه بايد واردش شوم . اين همان فرم ادبي بود كه در آن پيروزي با ابتكارعمل بود و وسعت عمل زيادي هم به نويسندگانش مي‌داد. مي‌توانستم سرعت بالاي تغييرات در امريكا و كانادا را ببينم و آن تغيير به سرعت داشت به بريتانيا هم مي‌رسيد. مي‌خواستم در جستجوي آسيب‌شناسي جامعه مصرفي، چشم اندازهاي تلويزيوني و رقابت‌ بر سر سلاح‌هاي هسته‌اي داستان علمي‌تخيلي را وطني كنم. قاره‌اي بسيط و دست نخورده از امكانات داستاني پيش رو داشتم. يا آن زمان وقتي به فرودگاه ساكت با باندهاي خالي‌اش كه تا بي‌نهايت سفيد برف امتداد پيدا كرده بود اين طور مي‌انديشيدم.



J G Ballard
ج ج بالارد در ۱۹۵۸ مقابل رمان تجربی اش که درباره بیل بردها می نوشت ...
عکس: مری بالارد


[1] Grünewald- نقاش دوران رنسانس كه به خاطر تابلوهايش از مسيح مصلوب معروف بود.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 0:46  توسط فرزانه دوستی  | 

دوره جدید کلاس های نقد ادبیات و تئوری نقد شهر کتاب به زودی یعنی از ۲۹ بهمن ماه برگزار می‌شود. اين سري درس‌گفتارها به تدريس دكتر نجوميان اختصاصن به نقد فرهنگي مي پردازد.

نقد فرهنگي عنوان بزرگي است، آن‌قدر بزرگ كه ناگزير عقايد ماركسيست‌ها و تاريخ‌گرايان و بحث‌هاي استعمار و پسااستعمار و ... را دربرمي‌گيرد. و خب با ظهور و بروز نظريه‌هاي تازه و مختلف جاي نگاهي دقيق و محدود به صرف مفهوم فرهنگ و موقعيت انسان در فرهنگ و تقابل‌ها و گفتگوهاي بين فرهنگي شديدن احساس مي شود.

در این دوره‌ی آموزشی، ضمن بیان تاریخچه‌ی نقد فرهنگی از مکتب فرانکفورت تا نقد فرهنگی در انگلستان و آمریکا، مفاهیمی چون سوبژکتیویته، فرهنگ والا و فرهنگ نازل تبیین و میراث نقد فرهنگی در رویکردهای فمینیسم فرهنگی، مارکسیسم فرهنگی، تاریخ‌گرایی نو و نقد پسااستعماری بررسی می‌شود.
هم‌چنین به آرای نظریه‌پردازانی چون بارت، شوالتر، گرامشی، آلتوزر، گرینبلات، سینفیلد، بابا، سعید و اسپیواک پرداخته می‌شود.

علاقه‌مندانِ حضور در این کلاس، می‌توانند حداکثر تا روز ۲۰ بهمن ماه، به خیابان حافظ شمالی، نبش زرتشت شرقی، شهرکتاب مراجعه کنند، یا با شماره ۸۸۸۰۶۷۴۳ تماس بگیرند.
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 20:1  توسط فرزانه دوستی 

HOME
.jpg" border="0">
ABOUT EMAIL کارنامک حآمیم: مشق شعر کلک پیرا: تاملات ف دال درباره ادبیات، هنر، نقد و جهانی که دارد کوچک می شود تصویرسازی، نقاشی، و عکاسی های ف دال THRESHOLD QUARTERLY Venus and Adonis

همه حقوق اين وبلاگ متعلق به ف. دال و کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع ممكن است .

All Rights Reserved 2005-2008 © by Farzaneh Doosti outsider.blogfa.com