
دختر کوچکی بودم و شیفته ی کتاب همه می دانستند به جای عروسک و لباس و این طور چیزها کافی است یک کتاب به من بدهند تا یک روز تمام بخندم بعدش یک ماه برم یه گوشه ساکت بشینم و فکر کنم و کاری به کار دنیاشون نداشه باشم ...
نمایشگاه کتاب اردیبهشت آن سال هدیه ی بی نظیری برایم داشت. کودکی بودم دست در دست مامان نازنین در نمایشگاه شلوغ کتاب قدم می زدیم که جایی ایستادیم و مامان برام یک کتاب خرید به انتخاب خودم. کتاب در دو نسخه تهیه شده بود یکی با جلد مقوایی کوچک و کاست، و دیگری هارد کاور براقی بود که یک صفحه بزرگ توش جاسازی شده بود. رو جلدش دختری سوار اسب براقی نشته بود و داشت از رنگین کمان بالا می رفت. چند تا خونه و دوتا مسجد داشت . روز بود اما ماه هلال تو آسمون نشسته بود. همان را پسندیدم. اسمش «رنگین کمون» بود ...
ورای آن همه نقاشی عجیب و خیالی که اعتراف می کنم مایه ی نخستین پیوندهای روحی ام با دنیای تصویرسازی کودک بود، تجربه شنیدن اپرایی بس زیبا و رعشه آور آن هم از دنیایی که می فهمیدمش هنوز برایم رویایی است. هنوز حس شیرین اولین برخوردهای گوش و هوش و روان و حتی لرزش ویولن سل و صدای عجیب و ماورایی خواننده سوپرانو - بهجت قصری - در خاطرمه صدایی که رو پوستم کشیده می شد و به دنیایی فرازمینی پر از درد و شادی وصلم می کرد که آن روزهای خوب می فهمیدمش اما زبان کودکانه ام یارای وصفش را نداشت.

این یه عروسه، زیر سایه بون
جارو دستشه، شمشیرم بسته.
اینم داماده، با یه دسته گل
سر کوه تو بارون، تنها نشسته

دیروز که خبر فوت ثمین باغچه بان را در کارگزاران دیدم یکه خوردم. همیشه دلم می خواست از او بیشتر بدانم. بفهمم کسی که کار قدرتمند و بدیعی مثل رنگین کمون را نوشته چرا اینقدر کم کار کم رنگ و بی نام و نشان می ماند. چرا هیچ اثر دیگری از او پیدا نمی کنم؟ چرا هیچ جا نیست؟ و خب ... ثمین باغچه بان پسر جبار باغچه بان عزیز شب عید در شرایطی در ترکیه و غریب وطن خودش درمی گذرد که خبر فوتش را تا دیروز یعنی ۱۸ فروردین هیچ کسی نه شنید و نه اهمیتی داد. دلم می گیرد از این همه بی تفاوتی برای چنان کسی ... اما فکر می کنم مگر رسم مرده پرستی و تشییع جنازه پر سر وصدا و گیرم چند جلسه یادبود الکی چه می کرد در شناساندن کار این مرد به کودکان انی سرزمین که غیر جیغ جیغ عمو پورنگ و صدای نکره ی چی چی ونگ ونگ گوششان هیچ صدای دیگری نشنیده و از بی بضاعتی فرهنگی است که همه به آواهای ناهنجار و گوش خراب کن غربی رو آورده اند که قرابتی هم با فرهنگشان ندارد. روزگاری که من نوجوان بودم و رنگین کمون رو پیدا کردم و بهش دل بستم روزگاری بود که باید خیلی روشنفکر بودی که صدای احمد شاملو و شازده کوچولو رو شنیده بودی یا باید حتما خانواده ای اهل گرامافون داشتی شاید صفحه ی قصه های کودکانه قدیمی در خانه پدر یا مادر بزرگ پیدا می شد. روزگاری بود که ادبیات کودک محصولاتی چون قصه ی گلها» بیرون می داد سرشار از تم های انقلابی ولی گوشخراش و عاری از حس زیبایی شناسی. در آن برهوت فرهنگی رنگین کمون دنیایی آرمانی بود ... و هنوز که هنوز هیچ صدای تازه ای نتوانسته طراوتش را برایم کم رنگ کند. خوب بگذارید ثمین غریب و شریف و گرامی بیارامد همانگونه که عمری زیست ... یادش شاد و روانش آرام.
نوروز تو راهه
بازم گل نرگس،/اومد به خونه./به کوچه اومده،/نعنا و پونه./بیا گل ریحون دارم،/دیگه نوروز تو راهه./بیا رنگین کمون دارم،/دیگه نوروز تو راهه ...

لینک به سایر آهنگ های آلبوم رنگین کمون:
روز برف بازیه
عروسک جون
کرنگ بلا
گربه ای که مادره
جای آهو