مجموعه داستان اخیر شما به تصویر تخیلی آخرین روزهای حیات نویسندگانی مشهور میپردازد. چطور به این موضوع رسیدید؟
سالها پیش از من خواستند تا مختصری از شرح حال همینگوی را بنویسم. اما علاقه چندانی به بیوگرافی رسمی و طرح جزئیات زندگی نداشتم و بنابراین از پروژه صرف نظر كردم. به این فكر میكردم كه من اگر بودم چطور مینوشتمش و این شد كه دقیقا با داستان «پاپا در كچام: 1961» كارم را شروع كردم؛ یعنی صحنه آخر زندگی همینگوی. موضوعی بود كه عمیقا درگیرم كرد، قوی و مداخل بود. میدانستم كه همیشه دلم میخواست یك روز درباره همینگوی بنویسم... همینطور سالها ایده نوشتن ادامه متنی را داشتم كه در یك ورق كاغذ با عنوان «فانوس دریایی» لابهلای كاغذهای آلن پو بعد از مرگش پیدا شدهبود. همیشه هم دلم میخواست درباره سم كلمنس و دختربچه بازیهایش بنویسم... . فكر كردم اگر روی آخرین سالها و روزهای زندگی اینها تمركز كنم، یعنی دورانی كه هیچ چیزش روشن و معین نیست و دستمایه دراماتیك خوبی هم دارد، همه این موضوعات جذاب خوب كنار هم مینشینند.
عنوان مجموعه داستان شما از اول شعر دیكینسون «شبهای وحشی! شبهای وحشی!» گرفته شده كه معمولا آن را شعری درباره اشتیاق میدانند. چه چیز این شعر بهخصوص برای شما جالب است و آن را چطور به خواست خود در اتمام این مجموعه داستان مرتبط میدانید؟
همه این داستانها درباره شبهایی وحشیاند - و شوق و هوسی ناتمام. آرزوی تجربه چیزی تعریف ناشده و شاید غیرقابل دسترسی كه به نظر من در كنهِ این تنازع خلاق نهفته است و از همین روست كه نویسندهها و شاعران بعد از تكمیل اثرشان دچار مالیخولیا میشوند. شعر دیكینسون زیباست و برآمده از خودِ درونی شخصیت اوست.
یكی از منتقدان BOOKLIST شبهای وحشی را مجموعه داستانی خوانده كه به شكل متهورانهای ویرانگر است و به تخریب شخصیتهای موجه نقب زده است. به این انتقاد چطور پاسخ میدهید؟
من فكر نمیكنم تصویرهایی كه ساختم چهره موجه این شخصیتها را نقب زده بلكه به آنها بسط و عمق هم داده است. احساس میكنم تصویر هنری جیمز مردی پرحرارت، دلسوز و بخشنده و پرجرأت را ترسیم میكند كه كمتر كسی در او دیده است یا از كارهای داوطلبانه او در بیمارستانهای لندن در جنگ جهانی اول خبر داشته است. من تعمدا میخواستم تصاویر سم كلمنس و همینگوی تراژیك باشند.
داستانتان درباره زن و شوهری كه یك مدل زنده امیلی دیكینسون میخرند و در خانه مثل یك حیوان دستآموز به راهش میاندازند مضحك و غمانگیز است. میخواستید در این داستان بهخصوص به چه چیزی برسید؟
آثار امیلی دیكینسون فوقالعادهاند و زندگینامه او به شكل غریبی با دستاوردهای ادبیاش همخوانی دارد، نویسندگان دیگر او را دارای استعدادی ذاتی میدانند. از این داستان اقتباسی نمایشی شده كه وجه مضحك/ سوررئال آن را پررنگتر میكند و شكاف عظیمی را كه بین این نابغه شاعر و میزبانان او در گلدرز گرین وجود دارد، به نمایش میگذارد.
كنجكاوم بدانم در سال 2008 درباره طرح روزنوشتهای شخصیتان چه برنامهای دارید. در پایان روزنوشتهای طولانی و تاثیرگذار خود درباره والدینتان كه هردو مرحوم شدهاند، نوشتهاید «هیچوقت قادر نیستم بار دیگر اینها را بخوانم، اصلا چرا مینویسمشان؟» حالا كه 25 سال از آن سوال گذشته چطور به آن جواب میدهید؟
میل به نوشتن در دفتر خاطرات روزانه مثل میل به نیایش در روان انسان ریشه دارد. ما یادداشت میكنیم تا آنچه را كه هست واضحتر ببینیم، حتی اگر آنچه را نوشتهایم دیگر نخوانیم، یا نخواهیم آن احساسات بار دیگر در ما برانگیخته شوند. نیاكان ما به روشهای طبیعیتری نیایش میكردند، در كلیسا، خاطراتشان را مینوشتند. در حالی كه ما در عصری شتابزده به سرعت پیش میرویم بیآنكه پشت سرمان را نگاه كنیم. روزنویسی زندگی را اعتلا میدهد، فرد را وامیدارد تا از نمای نزدیك به آن نگاه كند و بیشتر دركش كند. در این لحظه از زندگیام من از نگهداشتن روزنوشتهای رسمی فاصله گرفتم و در عوض ایمیلهایم را نگه میدارم، نامههای طولانی و اغلب جالبی كه با دیگران رد و بدل میكنم. این تبادل ایمیل خردهژانر تازه ادبیات است، محشر است!
در روزنوشتههایتان خودتان را «تنبل» و حتی «دائما سست و مست» خواندهاید و با این حال شما دهههاست بهشكل تعجببرانگیزی پركارید. آیا هنوز هم این تناقضات در شما وجود دارند؟
از زمان مرگ غیرمنتظره شوهرم واقعا نیروی چندانی ندارم. تقریبا همیشه خستهام و شبهای بیخوابی وحشتناكی را میگذرانم. پس شاید زمان انرژی ناتمام من به سر آمده... حالا تنها زندگی میكنم، انگار مركز ثقلی ندارم یا اكسیژن كم میآورم... آزادیِ تنها بودن چیز غمانگیزی است. همسرم اصلا درگیر زندگی ادبی من نبود، بیشتر نوشتههایم را نمیخواند، فقط بعضی نقدهای مقتضی را میخواند ری در مقام ویراستار چشمان تیزبینی داشت. ما بیشتر وقتها در این خانه با هم بودیم، در اتاقهای كار جداگانهمان و وقت غذا و پیادهروی عصرانه و دوچرخهسواری و اجتماعات عمومی همدیگر را میدیدیم. ری هیچوقت در زندگی حرفهای من مداخله نكرد، نظر نمیداد و به بیشتر نقد و بررسیها و مقالههایی كه درباره من بودند اعتنایی نمیكرد. ما بهترین دوستها و محرم اسرار هم بودیم، البته من سعی میكردم تا وقتی مجبور نشدم ری را با اخبار بد و ناخوشایند آزار ندهم.
در یكی از مقالههاتان پروسه نویسش خود را تلاش در رسیدن به نوعی حس «تسخیرشدگی» خواندهاید. میشود بیشتر توضیح دهید؟
«نمیدانم میخواهم به تسخیرشدگی برسم یا نه؛ من فقط احساس میكنم تسخیرشدهام و نوشتههایم نتیجه این احساس است، شاید نوعی روش تطهیر نفس است. فكر نمیكنم كه نوشتن یا هر نوع هنری اگر تا حدودی «تسخیر» نشده نباشد، بتواند قدرت حسی لازم را داشته باشد.
من شیفته طرز استفاده بهخصوص نقطهگذاری شما هستم؛ دونقطهها، سهنقطهها، علامت تعجب، خطفاصلههایی كه پشتشان ویرگول میگذارید و امثال آن. رویكرد خاصی به استفاده از نقطهگذاری دارید كه شاگردانتان از آن پیروی میكنند؟
نه. من مخصوصا شاگردانم را به طرز استفاده خاصی از نقطهگذاریها تشویق نمیكنم. چنین افراطهای سبكی اگر در كار باشد، بعدها وارد حرفه نویسنده میشود.
من متنهای داستانی مینویسم كه از فیلتر «صدا»ی شخصیت گذشتهاند. وقتی میگویید نقطهگذاری من طرز بخصوصی دارد، منظورتان این است كه بعضی از شخصیتهای من خودشان را به طرق بسیار بخصوصی بیان میكنند، مثل شخصیتهای نمایش. این نوشتار من نیست، صدای من همانی است كه الان در متن این مصاحبه میبینید. اما مثلا وقتی داری شخصیتی چون ادگار آلن پو را احضار میكنی، نیازی به عرف زبانی خاصی نیست.
شما سالها معلم ادبیات و نویسندگی بودهاید، به قدمت سالهای نویسندگیتان یعنی چیزی حدود 50 سال. جاناتان زفران فوئر شاگرد سابق شما در پرینستون و نویسنده جوان و مطرح امروز با كتاب همه چیز روشناست شما را اولین كسی میداند كه او را تشویق كردید تا نویسندگی خودش را جدی دنبال كند. دوست دارم بدانم چه خصوصیتهایی در او دیده بودید.
جاناتان زفران فوئر اولین و تنها شاگرد نویسنده من بود كه شخصا به والیدینش نامه نوشتم و گفتم چه آینده درخشان و امیدواركنندهای در انتظارش است. دقیقا نمیدانم چه چیز باعث این شد. من در طول این سالها شاگردان بااستعداد دیگری هم داشتم. اما هركسی میتوانست قابلیتهای بخصوص جاناتان را ببیند .
چه موضوعات یا مشغولیتهایی موجب شده تا اشكال مختلف خشونت را اغلب در آثار خود بیاورید؟
من به این اصل معتقدم كه زندگی غمانگیز است، تاریخ غمانگیز است؛ ممكن است در مجامعی ارزشمند و پرمعنی زندگی كنیم و در خانواده خود به خوشی سر كنیم. اما اغراق نیست اگر بگوییم كه تاریخ جهان به خون آغشته است و جنگ در میان انواع بشر پایانی ندارد... در واقع در نوشتههایم خشونت نسبتا كمی دیده میشود و هرچه هست توجه به عواقب خشونت است و اینكه چطور افراد، مخصوصا زنها و كودكان سعی میكنند زنده بمانند و قویتر شوند.
آیا خوانندهها میتوانند خود واقعی شما را لابهلای داستانهایتان پیدا كنند؟
هنری جیمز در جمله معروفی گفته تنها جای پیدا كردن خود نویسنده در اثرش است، چیزی كه نویسنده را نویسنده میكند اثرش است و این مسئلهای صرفا زبانی است. داستانهای من خیلی متنوعاند، شخصیتهایم مجموعه وسیعی از افراد را شامل میشود، به سختی بتوان گفت من یكی از آنهایم.
در رمان جدیدتان خواهرم، عشقم: داستان محرمانه اسكایلر رمپایك منتظر چه چیزی باشیم؟
داستان درباره آمریكاییهایی است كه در جایی كه من «چكیده جهنم» میخوانم، زندگی میكنند، مخصوصا دخترها و پسرهای آدمهای بدنام.
اولین كتابتان 45 سال پیش منتشر شده و تا دو ماه دیگر 70 ساله میشوید. آینده را برای خود چطور میبینید؟
در حال حاضر از مرگ شوهرم بیحس و حالم و روحیهام را باختهام. در آینده چیزی برای خودم نمیبینم. دستكم آیندهای كه برایم خوشبختی بیاورد، نمیبینم. ازدواج من، عشقم به شوهرم، اول آن وارد زندگیام شد و بعد نویسندگیام. در حال حاضر نویسندگی با مرگ شوهرم برایم جذابیتی ندارد.




































