تبليغاتX
كلك‌پيرا
 

برنامه هم‌انديشي چند صدايي در هنر ايراني

يكشنبه 11/12/87

 

افتتاحيه( سالن كنفرانس)

زمان

 

سرود جمهوري اسلامي ايران و تلاوت قرآن

5/9- 9

 

گزارش نماينده شوراي علمي

10/9 – 5/9

 

شاهين فرهت (سخنران افتتاحيه)

30/9 – 10/9

سخنران/ عنوان سخنراني

نشست اول : پانل نظريه پردازي

رئيس پانل : اردشير صالح پور

 

بهمن نامورمطلق /  چند صدايي باختيني و پسا باختيني(تكوين و گسترش چند صدايي با تاكيد بر هنر و ادبيات )

50/9 – 30 /9

 

غریب رضا غلامحسین زاده/ میخائیل باختین و تئوری های نقد ادبی معاصر (پژوهشی بر اساس منطق مکالمه ما بین نظریه های باختین و نظریه های متاثر از او)

10/10-50/9

 

اميرعلي نجوميان/ خوانش پلی‌فونيک، خوانش کونترپوان و خوانش زايشیِ واساز

30/10-10/10

 

پذيرايي :   40/10 – 30/10

نشست دوم : پانل نمايش (سالن 1 )

رئيس پانل: عبدالحسين لاله

 

سخنران/ عنوان سخنراني

زمان

 

منصور براهیمی/ چند صدایی در هنرهای نمایشی

11- 40/10

 

احسان مقدسی/ باختین و نمایش های کارناوالي

20/11- 11

 

اردشير صالح پور/سوگچامه حماسی دویت خون ( داوود خان ) Dawitxon

40/11-20/11

 

قطب الدين صادقي/ " بررسي چريكه ها و مراسم مير نوروزي" با رويكرد گفتگومندي وچندصدايي

12- 40/11

نشست دوم : پانل سينما (سالن كنفرانس )

رئيس پانل: حبيب درخشاني

 

سخنران/ عنوان سخنراني

زمان

 

حسن بلخاری/ چند صدایی فرهنگی در فیلم بودای کوچک با تکیه بر نشانه و مضمون

5/11- 40/10

 

طیبه یموت زواره/  چند صدايي در فيلم  بابل

30/11- 5/11

 

سجاد باغبان ماهر/ تحلیل چند صدایی در انیمیشن hoodwinked

55/11-30/11

 

نشست سوم : پانل ادبيات (سالن 1)

رئيس پانل : فاطمه راكعي

 

سخنران/ عنوان سخنراني

زمان

 

بابك معين/ طنين چند صدايي و بينش زيبايي شناسي داستايوفسكي در رمان نو

50/13 – 30/13

 

فرزانه كريميان/ديدگاه جامع در كتاب شاه سرگرمي ندارد : موضوع چند صدايي در اثر ژيونو

10/14- 50/13

 

سهیلا صلاحی مقدم/ گفتگومندی و چند صدایی در شعر حافظ

30/14-10/14

 

اسماعیل امینی/ نشانه هایی از چند صدایی و منطق گفتگو در شعر قیصر امین پور

50/14- 30/14

پذيرايي : 15- 50/14

نشست چهارم : پانل ادبيات (سالن 1 )

رئيس پانل: فاطمه راكعي

 

سخنران/ عنوان سخنراني

زمان

 

حسن میر عابدینی/ نظریه باختین و داستان نویسی ایران

20/15-15

 

محمد رضا گودرزی/ چند صدایی یا تک صدایی در ادبیات داستانی ایرانیان در سال های پس از انقلاب

40/15-20/15

 

مریم حسینی/ چند صدایی در رمان زنان ایران ( از سووشون تا بازی آخر)

16- 40/15

 

نشست سوم : پانل معماري (سالن 2 )

رئيس پانل: حسن بلخاري

 

سخنران/ عنوان سخنراني

زمان

 

محمد جواد مهدوی نژاد و حامد کامل نیا/ چند صدایی در معماری ، تجلی مفهوم مشارکت در معماری کشورهای در حال توسعه

50/13 – 30/13

 

ایمان رئیسی/ معماری افقی ـ معماری چند صدا

10/14- 50/13

 

غزال کرامتی/ مظاهر طبیعت ، آواهای گمشده خانه ایرانی

30/14-10/14

 

غلامرضا اسلامی/ چند صدایی و ضرورت مشارکت مردم در فرایند طراحی و ساخت محیط زیست خود

50/14- 30/14

پذيرايي : 15- 50/14

نشست چهارم : پانل تجسمي (سالن 2 )

رئيس پانل: منيژه كنگراني

 

سخنران/ عنوان سخنراني

زمان

 

بهنام کامرانی/ از چند صدایی تا نا همگونی در نقاشی معاصر

20/15-15

 

جلال الدین کاشفی/ بررسی ابعاد و عناصر چند وجهی در کوبیسم

40/15-20/15

 

مریم لاری/  گفتگو مندي و تقابل هاي دوتايي در متن تصويري – نوشتاري مكتب خانه و مدرسه جديد

16- 40/15

 

 

مكان برگزاري : فرهنگستان هنر ، ميدان فلسطين ، خيابان طالقاني ، خيابان برادران مظفر ، پلاك 53 .

ساختمان مركزي فرهنگستان

 

 

 

برنامه ششمين هم‌انديشي نشانه‌شناسي هنر

نشانه‌شناسي فرهنگ(ی)

چهارشنبه 14/12/87

 

افتتاحيه

زمان

 

تلاوت قران

9:05- 9

 

سخنراني نماينده دانشگاه هنر

9:15- 9:05

 

گزارش دبير علمي

9:30- 9:15

 

نشست اول: صبح چهارشنبه 14/12/87

رئيس نشست: دكتر شعيري

 

سخنران/ عنوان سخنراني

زمان

1

دكتر نامور مطلق / نشانه شناسي و فرهنگ

9:55- 9:30

2

دكتر فرزان سجودي / پيوستگي و گسستگي فرهنگي: نقش كاركردهاي پادفرهنگي و ضدفرهنگي در خوانش پذيري متون

10:20- 9:55

3

دكتر احمد پاكتچي / معناسازي با چينش آشوب در نظم: رويكرد نشانه‌شناسي فرهنگي

10:45- 10:20

4

دكتر ماسيمو لئونه / تورينو بهاري: تأملاتي بر نشانه-معناشناسي فرهنگي تصاوير

11:30- 10:45

پرسش و پاسخ

12- 11:30

پذيرايي

13:30- 12

 

نشست دوم: بعدازظهر چهارشنبه 14/12/87

رئيس نشست: دكتر سجودي

5

دكتر حميدرضا شعيري و آقاي محمد هاتفي /  بيناژانريت: سپهر نشانه اي كه مرزهاي فرهنگي را جا به جا مي‌كند

13:55- 13:30

6

دكتر اميرعلي نجوميان / تحليل نسبت بين هنر مهمان و هنر ميزبان در «پرتو پارادوكس همانندي و تفاوت»

14:20- 13:55

7

آقاي مهدي مشايخي / نقد ترجمه با ابزار نشانه شناسي فرهنگي: مطالعه موردي آلبوم «هديه عشق»

14:45- 14:20

پرسش و پاسخ

14:55- 14:45

پذيرايي

15:05- 14:55

 

نشست سوم: بعدازظهر چهارشنبه 14/12/87

رئيس نشست: دكتر نجوميان

 

سخنران/ عنوان سخنراني

زمان

8

دكتر بابك معين / عكس العمل در مقابل پديدة عدم امنيت نشانه اي در سينما

15:20- 15:05

9

دكتر علي عباسي / تعامل خَرد نظام (مسجد) با ساير عناصر كلان نظام (شهر)

15:45- 15:20

10

آقاي صادق رشيدي / تحليل نشانه‌شناختي آيين تعزيه به مثابه نظامي از نشانه‌هاي چند‌ فرهنگي

16:10- 15:45

ميزگرد

16:45–16:10

 

مكان: خيابان ولي عصر - چهارراه بزرگمهر- تالار فارابي- دانشگاه هنر

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 8:40  توسط فرزانه دوستی  | 

 

سومین كارگاه خلاق فيلم‌نامه‌نويسي كوتاه هم در انجمن سينماي جوان برگزار مي‌شود.

آزمون ورودي اين كارگاه روز ۱۲ اسفند و کارگاه یک روزه ۱۵ اسفند برگزار خواهد شد .

برای اطلاعات بیشتر و ثبت نام با شماره ۸۸۸۹۱۶۹۸ تماس بگیرید.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 14:11  توسط فرزانه دوستی  | 

برای تهیه این شماره می توانید از شنبه به دفتر گروه زبان و ادبیات انگلیسی دانشگاه شهید بهشتی مراجعه و یا با نشانی مجله آستانه مکاتبه فرمایید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 16:42  توسط فرزانه دوستی  | 

برنامه سومین هم اندیشی تخیل هنری

تخیل و مهاجرت

یکشنبه ۸ دی ماه ۱۳۸۷

تالار مولوی، دانشکده ادبیات و علو انسانی، دانشگاه شهید بهشتی

 

سخنرانی ها:

 

جلسه اول

رئیس جلسه: دکتر علی عباسی ۹-۱۰:۳۰

سفر به فرنگ در دوران قاجار: رویکردی پسااستعماری / مریم لاری

تحول فرم و معنا در مهاجرت نگارگری ایرانی به هند / دکتر حسن بلخاری

دگرگونی نوستالژیا در ادبیات مهاجرت ایران / دکتر شیده احمدزاده

 

جلسه دوم

رئیس جلسه: دکتر بابک معین ۱۰:۳۰-۱۲

بسط تجربه مهاجرت و تخیل کودکی / دکتر امیرعلی نجومیان

مهاجرت و بینامتنیت / دکتر بهمن نامور مطلق

آستانه مهاجرت در تخیل نایپال/ طیبه یموت

 

جلسه سوم

رئیس جلسه: دکتر کیوان زاهدی ۱۳-۱۴

پیکاسو، مهاجرت و دگرگونی تخیلات هنرمندانه / حبیب درخشانی

درجستجوی مکان و زمان از دست رفته: نگاهی به کتاب "بی در کجا" اثر ادوارد سعید / پروین شیربیشه

 

جلسه چهارم

رئیس جلسه: دکت جلال سخنور ۱۴-۱۶

مهاجرت و نقاشان ایرانی / مهرداد احمدیان

هویت و مکان / منصوره کمالی

نمایش تآتر شارل دوگل / نویسنده و کارگردان: عبدالحسین لاله

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 21:19  توسط فرزانه دوستی  | 

 

می گویند هیچ جا هیچ خبری نیست هیچ اتفاقی نمی افتد برهوت بی خبری است. باورش سخت بود. ولی نگاهی کوتاه به اخبار تلویزیون و رسانه های جهانی نشانم می دهد که انگار واقعن هیچ جا هیچ اتفاقی نمی افتد.

یا شاید هم می افتد اما مردم فعلن ماجرای رسوایی دخترحاجی را ول کرده اند و  چسبیده اند به کفش اندازی متهورانه ی الزیدی بر سر منحوس شیطون کوچک بوش!

روزنامه نگار عراقی منتظر الزیدی که بعد پرتاب کفش بر سر بوش دستگیر و محاکمه شد حالا قهرمان اخبار جهانی شده، حتی بیشتر، حالا قهرمان بازی های اینترنتی ویروسی هم شده!

"ضرب ِ کفش" اسم بازی اینترنتی تازه ای است که نام خود را از سیاست جنگی ارتش امریکا در خلع قدرت صدام حسین در عراق گرفته! بازیکن باید با کفش بر سر بوشی بزند که مدام پشت تریبون سخنرانی خود سنگر می گیرد و اگر موفق شد جایزه می گیرد!

شاید منتظرالزیدی دو سال به زندان بیفتد به خطر بیفتد و مدتی رو صفحه ی تلویزیون بماند - تا ماجرای خبرساز بعدی . اما کسانی که پای این بازی می نشینند در امن و امانند و می توانند ۳۰ ثانیه با خیال راحت بوش را با کفش بزنند.

به قول ِ مایک اسمیث در همین لحظه که مشغول خواندن این خبرید، بیست و یک میلیون کفش دارد بر سر پرزیدنت بوش مجازی می خورد. جالب این که در این بازی لیگی وجود دارد به نام "کشورهای پا بوشی" که غیر از ایالات متحده امریکا نام کشورهایی مثل فرانسه، عربستان سعودی، و امارات متحده عربی هم در میان آنها دیده می شود.

 منبع خبر: اخبار بازی های یاهو

 

 فکر می کنم بازی های مجازی و اهمیت آن ها را در تخلیه انرژی روانی و خشم و ناراحتی ندیده می گیریم، یا درست نمی دانیم که مثل لطیفه هایی که در تخریب شخصیت های صاحب قدرت می سازیم و لذت فراوانی هم از آن می بریم دقیقن چه کارکردی در روان و زندگی اجتماعی ما دارند. نمی دانم چقدر روی این بازی ها به عنوان محل تجلی افت و خیزهای اجتماعی و فرهنگی کار شده ولی جای مطالعه ای جدی خالی است

 

برای اطلاعات بیشتر درباره بازی اینجا را ببینید و اینجا را.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 11:39  توسط فرزانه دوستی  | 

 

 

انجمن سینمای جوان ایران برگزار می کند

دومین دوره ی کارگاه فیلمنامه نویسی خلاق کوتاه

تاریخ برگزاری آزمون: ۲۸ آذر ۸۷

تاریخ برگزاری کارگاه: ۵ دی ماه ۸۷

اولین کارگاه گفت و گو نویسی واقع گرا

تاریخ برگزاری آزمون: ۲۸ آذرماه ۸۷

تاریخ برگزاری کارگاه: ۱۲ دی ماه ۸۷

 

مدرس: محمد طلوعی

 

برای اطلاعات بیشتر با دفتر تهران، انجمن سینمای جوان تماس بگیرید

خیابان نجات اللهی، کوچه ششم، پلاک ۱۱

تلفن: ۸۸۸۹۱۶۹۸

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 23:13  توسط فرزانه دوستی  | 

 

كارگاه خلاق فيلم‌نامه‌نويسي كوتاه هفته‌ي آينده در انجمن سينماي جوان برگزار مي‌شود.

اين كارگاه خلاق طي يك روز ازصبح تا شب با حضور محمد طلوعي برگزار مي‌شود. آزمون ورودي اين كارگاه روز جمعه -هفدهم آبان برپا خواهد شد و در ادامه تنها پنج هنرجو امكان حضور در اين كارگاه يك روزه را در هفته‌ي آينده دارند.

برای اطلاعات بیشتر و ثبت نام با شماره ۸۸۸۹۱۶۹۸ تماس بگیرید.

http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1225818

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 22:20  توسط فرزانه دوستی 

 

 

گزارش جلسه را اینجا بخوانید

 

روز شنبه 6 مهرماه 1387 همزمان با آغاز جدی فعالیت علمی دانشگاه، کارگاه چالش ترجمه فصلنامه «آســتـانـه» گروه زبان و ادبیات انگلیسی دانشگاه شهید بهشتی دومین نشست ترجمه شعر خود را با موضوع شعر و اندیشه کلکی برگزار می کند. این نشست که در ادامه فراخوان ترجمه شعری از این شاعر برگزار می شود ابتدا به معرفی شاعر و بررسی زبان و سبک شعر و اندیشه وی می پردازد و در ادامه شعر منتخب و ترجمه های دانشجویان از آن را تحلیل و بررسی می کند.

این جلسه با حضور دکتر کیان سهیل، دکتر امیرعلی نجومیان، و محمد طلوعی برگزار می شود. از دانشجویان علاقمند بخصوص در رشته های زبان و ادبیات، مطالعات ترجمه و هنر دعوت می شود در جلسه شرکت کنند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 10:20  توسط فرزانه دوستی  | 

There is no frigate like a book / To take us lands away,  / Nor any coursers like a page / Of prancing poetry… (Emily Dickinson)

 ذهن زیبا محتاج بیانی زیباست تا در صمیمیت سیال فضا سفر کند و گوش جان من و تو را آرام بخشد. و کم نبودند باورهای زیبا که فرصت شنیده شدن نیافتند، یا به زیورفصاحت آراسته نگردیدند، و ناگزیر از فراموشی به گذشته پیوستند. مدتی است برخی شاعران و نویسندگان ما هم به اهمیت زبان غالب جهان پی برده‌اند و می‌دانند اگر نوشته‌هاشان به دنیای انگلیسی ‌زبان‌ها وارد نشود عقیم می‌ماند. این را به تجربه می گویم، زمانی نویسنده رسالت خودش را تمام می‌کرد و بعدها سرنوشت انتشار آن به سلیقه و انتخاب  مترجمها باز می‌گشت. اما امروز شاعران بلندپروازی می‌بینم که رویای ترجمه آثارشان را حتی بیشتر از نویسش پارسی شان در سر می پرورانند، چه مخاطبان فارسی راضی‌شان نمی‌کند. گاهی ترجمه‌ای موفق از خیام جهانی‌اش می‌کند و گاه نویسنده‌ای با همه ارزشهای ابداعانه خود مهجور می‌ماند و یا ترجکه ای نابهنجار عقیم ترش می کند. درست و غلط این پندار با خودشان.        

سال‌ها پیش که مثلن دبیر بخش بین‌الملل کنگره کذایی سهراب سپهری بودم، در جستجوی کورسوی معرفتی مشرقی در میان غیرفارسی زبانان به هرسو سرک می‌کشیدم.  مدتی پس از آشنایی پربرکتم با مارتین ترنر، شاعر معاصر انگلیسی و مترجم شعرهای فروغ و سهراب، به حسب اتفاق به ترجمه زیبای ادیبی امریکایی ازاشعار سهراب برخوردم کسی که علاوه بر شاهنامه‌شناسی دستی هم در ترجمه شعر معاصر ایران داشت. کمی دیر رسیدم، پروفسور جرومی کلینتون دو سال پیش از آن زمان - سال ۲۰۰۳ - بر اثر سرطان درگذشته و دستم از او کوتاه بود. جستجوها فراوان کردم اما دریغ از عکسی یا یادمانی. دانشگاهی که پروفسور در آن تدریس می کرد ترجیح می‌داد اطلاعات بازنشستگان و درگذشتگان را بردارد و فضا را در اختیار استادان جوان و زنده و کارآمد بگذارد (نمود محض یوتیلیتاریانیسم ماتریالستی، برای ما مرده پرست ها درکش آسان نیست). اگر کمکهای دکتر کریمی حکاک نبود به همین اطلاعات مختصر هم دسترسم نبود.

 

جرومی کلینتون، استاد و پژوهشگر زبان و ادبیات فارسی

 جرومی کلینتون در سال 1937 در سنت جوز ایالت کالیفرنیا به دنیا آمد. کارشناسی را از دانشگاه استانفورد، کارشناسی ارشد را در رشته ادبیات انگلیسی و امریکایی از دانشگاه پنسیلوانیا، و دکترای ادبیات فارسی و عربی را از دانشگاه میشیگان گرفت. سالهای 62 تا 64 سالهای تمرین و تجربه اندوزی او است، سالهایی که به فعالیت در ایران گذشت. کلینتون شش سال بعد را به تدریس در مدارس مختلف در تهران، عمان و اردن مشغول بود. در سال 70 موفق می شود در دانشگاه مینسوتا  شروع به تدریس کند. پس از دریافت  دکترای ادبیات فارسی و عربی در 1972، به مقام مدیریت موسسه امریکایی مطالعات ایران در تهران انتخاب می شود. اما در سال 1974  به امریکا بازمی گردد تا بعنوان استاد زبان فارسی دانشگاه پرینستون تدریس از سر گیرد. وی تا سال 2002 که بازنشستگی را گردن نهاد در این جایگاه باقی ماند و 28 سال سابقه تدریس مستمر و مفید را در پرونده کاری خود ثبت نمود.

تمرکز مطالعات ادبی کلینتون در دانشگاه پرینستون بر ادبیات خاورمیانه بود و پژوهشگر برجسته فرهنگ و جامعه ایران بشمار می رفت. کلینتون به تدریس واحدهای درسی گوناگونی چون نقد ادبی، زبان و ادبیات فارسی، ادبیات خاور میانه، ترجمه، تمدن اصیل اسلامی و تاریخ فرهنگ ایران می پرداخته است. وی مقالات بیشماری را در باب ترجمه، زبان آموزی  و بویژه آموزش زبان فارسی به رشته تحریر درآورده است. از بهترین آثار او می توان به مطالعه، بررسی و ترجمه بی نظیر شاهنامه فردوسی، حماسه ملی باستانی ایرانیان اشاره کرد. از جمله کتب او نیز می توان «نقد و بررسی دیوان منوچهری دامغانی»، «فارسی نوین، گفتار و نوشتار» ، «تراژدی رستم و سهراب» و «در چنگال اژدها» را نام برد. موسسه امریکایی مطالعات ایران در سال 2002 یعنی درست یکسال پیش از آنکه کلینتون دار فانی را وداع گوید از وی بسبب تحریر کتاب «در چنگال اژدها» تقدیر و جایزه ترجمان فارسی لوویس رات را بدو اهدا کرد.

کلینتون در زمان تدریس خود در پرینستون موفق شد آرشیو الکترونیکی از ترجمه شاهنامه تهیه و در اختیار مرکز تکنولوژیهای آموزشی قرار دهد. پروژه شاهنامه الکترونیکی دربرگیرنده تعداد زیادی از نگارگری های نفیس ایرانی است که به روایت داستانهای شاهنامه پرداخته و در نسخ قدیمی موجود بوده اند.

جرومی کلینتون در هفتم نوامبر 2003 و در سن 66 سالگی بر اثر بیماری سرطان درگذشت. او سه فرزند و دو نوه از خود به یادگار گذاشته و علاقمندان زبان فارسی در امریکا همواره او را در خاطر خواهند داشت.

کلینتون از نگاه دوستان

آندراس هاموری رئیس دپارتمان مطالعات خاورمیانه در باره وی می گوید: «او همکاری ارزشمند و مورد احترام همه دوستان و آشنایانی بود که وی را به انسانیت، بزرگواری و صداقت می شناختند و می ستودند.» هاموری معتقد است «مطالعات و پژوهشهای کلینتون تاثیر عمده ای بر مطالعه شعر کلاسیک (سنتی) ایرانی داشته است. و دو کتاب وی شامل ترجمه های شاهنامه این اثر باستانی ایرانی را به شکلی زیبا، فصیح، دلنشین و قابل فهم در دسترس خواننده انگلیسی گذارده است»

احمد کریمی حکاک استاد زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه میشیگان سیاتل که از دوستان دیرین و همکاران کلینتون بوده است درباره او می گوید:«فعالیتهای کلینتون باعث شد زمینه مطالعه شاهنامه گشوده شود و بیش از دو دهه موضوع بحث کلاسهای درسمان باشد». وی اضافه می کند: «جری مردی پاک، درستکار و شایسته بود، نگاهی موشکافانه و نوگرا به ادبیات فارسی داشت. و علائق حرفه ایش تنها به نقد نظری و عملی، ترجمه و تئوریهای ترجمه محدود نمی شد. وی در سالهای اخیر به مطالعه  ارتباط تصویر و کلمه از منظر زیبایی شناختی می پرداخته است.»

 کلینتون و سهراب سپهری

جرومی کلینتون از صاحبنظران تئوریهای ترجمه و فن ترجمه در دایره آکادمیک امریکا بشمار می رفت. از آنجا که تمرکز مطالعات او بر روی ادبیات کهن ایران بوده، وسعت دید پرمغزتری از ادبیات فارسی دارد و همین امر در انتخاب آثار معاصر فارسی برای ترجمه و نحوه برگردان آثار تاثیر بسزایی داشته است. در این جا به انتخاب، سه ترجمه ازمجموعه «حجم سبز» شعرهای سهراب سپهری را که کلینتون با ظرافت، دقت در معنا و فصاحت کلام به انگلیسی برگردانده است می آورم. وی ضمن تلاش در حفظ معانی کوشیده بهترین و نزدیکترین انتخاب واژگان به متن اصلی را داشته باشد که برای انگلیسی زبانها هم معنی دار باشد و این برای مترجمان ناشی ما جای بسی تامل دارد - منظورم اتفاق ناخجسته ترجمه کیلویی اعار بزرگان به انگلیسی است، شیرهای بی یال و دم و اشکمی که بی معنی اند برای آن طرفی ها.  

چند ترجمه ی جرومی کلینتون از شعرهای سهراب سپهری :

 نشانی

Address

"Where is the friend's house?" asked the horseman just at dawn.
The Heavens paused.
A wayfarer took the bright branch from his lips,
         conferred it on the darkness of the sands,
         pointed with his finger to a poplar tree and said,
"Just before that tree
there is a garden path greener than God's dreams.
In it there is love as wide as the blue wings of true friendship.
You go on to the end of the path that takes up again
just beyond maturity,
then turn toward the flower of loneliness.
Two steps before the flower,
stop at the eternal fountain of earthly myth.
There a transparent terror will seize you,
and in the sincerity of the streaming heavens
you will hear a rustling.
High up in a pine tree,
you will see a child
who will lift a chick out of a nest of light.
Ask him,
'Where is the friend's house?'"

 

 روشنی، من، گل، آب

 Illuminations

A cloudless sky,
no breath of wind,
I sit beside the courtyard pool.
The slow stirrings of the goldfish,
the radiance and I,
the earth and water---
Life clusters in a fresh washed bunch.

My mother is cleaning sweet basil leaves.
Bread and white cheese, a cloudless sky,
the moist satin of petunia blossoms.
Salvation is near, tucked between the leaves
            of the courtyard's flowers.

Light in a brass bowl
pours out such caresses.
The ladder brings morning down
from the top of the high walls,
and spreads it on the ground.
Behind each thing's secret smile
there is a small window in time's encircling wall
through which my face appears.

There are things I do not know,
but if I pluck that sprig
I know that I will die.
I will rise up to the zenith,
wings and feathers sprouting from me.
I see a way in the darkness.
I am a lantern.
I am one with light and sand,
with a forest of trees.
I am the road, the bridge, the river and waves.
The shadow of a leaf on water
fills my endless solitude.


 آب

 Water

Let's not muddy the water.
Imagine that close by a dove
is drinking from it,
or in a distant grove a finch
is washing its wings in it,
or in some village it fills a storage jar.

Let's not muddy the water.
Perhaps this flowing stream runs
by the foot of a poplar tree
and eases some heart's grief.
A dervish, perhaps,
has moistened his crust in it.


A young woman stood on its bank---
the water doubled her beauty.
Let's not muddy the water.

How delicious this water is!
How refreshing this stream!
Those people who live upstream,
how fortunate they are!
May their springs be ever fresh,
their cows always fertile!
I haven't seen their village,
But surely, God's foot is on
their threshing floor and
the moonlight there illuminates
the width of their words.
The walls are low in the village upstream.
Blue there is really blue.
When buds blossom, they know, those people.
What a village it must be!
May its streets be filled with music!

Those people by the stream
Have left it clear.
Let's not muddy the water.

 

   

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 12:31  توسط فرزانه دوستی  | 

 

 

نمایشگاه تصویرسازی مرتضی زاهدی شنبه نهم شهریور ۱۳۸۷ از ساعت ۱۶ تا ۲۰ در نگارخانه لاله افتتاح می شود. این نمایشگاه شامل ۳۰ اثر با تکنیک مواد مختلط و کولاژ است و تا ۱۴ شهریور ماه ادامه دارد.

در این نمایشگاه زاهدی هر روز از ساعت ۵ بعد از ظهر درباره مروری بر یک دهه تصویرسازی کتاب و  تجربه های شخصی خود در این مدت خواهد گفت.

علاقمندان می توانند هر روز از ۹ تا ۱۳ و ۱۵ تا ۱۹ به گالری لاله واقع در خیابان دکتر فاطمی، ضلع شمالی پارک لاله، جنب هتل لاله مراجعه کنند.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 13:25  توسط فرزانه دوستی  | 

 

سه شنبه ۲۹ مرداد ۱۳۸۷ 

فیلم و فلسفه: نشانه شناسی عنوان بندی فیلم

سه شنبه این هفته در سالن کنفرانس شهر کتاب پای سخنرانی دکتر نجومیان نشستیم درباره فیلم و فلسفه که اتفاقن سومین نشست در این زمینه بود.

دکتر نجومیان سخنرانی خود را با اشاره ای موجز به محتوای دو سخنرانی قبلی آغاز کردند و سپس گزارشی از همایش philosophy and film/film and philosophy پرداختند که تابستان همین سال در دانشگاه بریستول انگلستان برگزار شده بود. رویکرد این نشست بین المللی که حدود ۱۰۰ مقاله در آن شرکت داده و دکتر نجومیان هم در آن شرکت داشته اند، از عنوان آن پیداست. ایشان در اشاره به خنثی و بی طرف بودن حرف ربط «و» در مقایسه با دیگر حروف، علت اصلی حساسیت برگزارکنندگان همایش نسبت به اولویت فلسفه بر فیلم در عنوان همایش را ناشی از هجوم اخیر خوانشهای فلسفی از فیلم دانستند. گویی ترجیح فلسفه بر فیلم در عنوان به نوعی نشاندهنده ی برتری ان در سویه ی تقابل و تسلط گفتمات فلسفی در تفسیر فیلم است. بنابراین امکان طرح اولویت فیلم بر فلسفه حاکی از جریان تازه ای است که می کوشد هویت فیلم را مستقل از گفتمان فلسفه به آن بازگرداند و حتی فیلم دارای توان فلسفه سازی خودایستا می داند.

ایشان در ادامه مباحث فیلم و فلسفه را به چهار دسته تقسیم کردند:

۱. فیلم های درباره فلسفه، یعنی زمانی که سینما شاهد مثالی برای مسائل فلسفی می شود و به تبیین و تشریح تفکرات فلسفی می پردازد. وقتی فیلمی بر اساس و در توصیف نظریات هایدگر ساخته شود در این مقوله قابل بررسی است.

۲. رویکردهای فلسفی به فیلم، که همان بحث آشنای تفسیر هر! فیلمی بر اساس نظریات فلسفی است و می توان آن را نقد فلسفی فیلم نامید، مثل وقتی که فیلمی را بر اساس نظریات لاکان یا دریدا بخوانیم.

۳. فلسفه فیلم، که در واقع همان نظریه و زیباشناسی فیلم است و به مباحث چیستی و هستی فیلم می پردازد.

۴. فیلم به مثابه فلسفه یا film as philosophy. این مقوله جدیدیترین رویکرد به فیلم است و از بنیانگذاران آن می توان به ژیل دولوز و استنلی کاول اشاره کرد؛ اساس این رویکرد بر آن است که فیلم خود می تواند فلسفه پردازی یا فلسفه سازی کند یا به عبارتی فیلم تبدیل به متنی می شود که قادر به تولید و ارایه فلسفه خود از جهان پیرامون است.

اما در تبیین اصول و پایه های چنیین فیلمی باید به سوالات جدی تری پاسخ داد، که نخست ِ آن یافتن مرزهای سینما و فلسفه و اصلن تعریف فلسفه است. یا به عبارت بهتر:

  • فلسفه چیست؟
  • مرز بین متن سینمایی و فلسفی چیست؟
  • اصلن حدود فلسفه چیست؟
  • و یک فیلمساز چگونه فیلسوفی است؟

ایشان بحث بیشتر در این زمینه را به جلسه محصوص دیگری موکول کردند و در ادامه جلسه به شرح خلاصه ای از مقاله خود درباره نشانه شناسی عنوان بندی فیلم پرداختند.

مبنای تئوریک نشانه شناسی فیلم در این مقاله بر نظریه ترامتنیت ژرار ژنت منتقد ساختگرای فرانسوی و به خصوص نظریه پیرامتنیت او استوار است، که خود یکی از پنج نوع ِ فرایند ترامتنی است. به زعم وی، ترامتنیت مطالعه روابط یک متن با دیگر متنهاست. ایشان در ادامه جلسه به تبیین و شرحی بر این نظریه پرداختند که پیش از این در سری مقالات دکتر نامور مطلق مطرح شده و قابل دسترس است.

اما نکته برجسته و ابداعی این مقاله بررسی عملی عناوین مختلف فیلم بر اساس نظریه پیرامتنی ژنت و سرانجام دستیابی به هفده نوع کارکرد نشانگانی عنوان بندی فیلم است. مقاله انگلیسی ایشان بر اساس عنوان بندی برجسته ی فیلم «هفت» اثر دیوید فینچر به دست آمده اما ایشان در طول جلسه مثال هایی از فیلم های ایرانی چون «قیصر» مسعود کیمیایی و «مهمان مامان» داریوش مهرجویی هم پرداختند.

این بررسی همراه با تاریخ شناسی مختصری از سیر تحول عنوان بندی فیلم از شکل ابتدایی و بی اهمیت آغازین آن تا اشکل پیچیده تر ان در فیلمهای اخیر و کارکرد دیالکتیک آن با متن اصلی فیلم مطرح شد. دکتر نجومیان نقطه عطف عنوان بندی فیلم در سینمای ایران را آثار کیمیایی برمی شمرد، آثاری که گویی اول بار در آنها به اهمیت عنوان بندی در معرفی فیلم پی برده اند.

و اما هفده کارکرد نشانگانی عنوان بندی به زعم دکتر نجومیان:

  1. عنوان بندی فیلم را به ما می شناساند، و به عنوان ساده ترین کارکرد به فیلم نام و عنوان می دهد.
  2. افراد دخیل در پروسه تولید متن را معرفی می کند و در واقع بعنوان ارجاع یا سند کتابشناسی عمل می کند.
  3. فضای داستان را به ما معرفی می کند.
  4. فرایند دلالت را در ذهن بیننده هدایت می کند. مثلن در ژانر وحشت این کار با انتخاب شکل قلم ممکن می شود.
  5. می تواند «بیش متن» یک «پیش متن» اصلی باشد، مثلن در فیلم قیصر در تهیه عنوان بندی فیلم از قسمتهایی از آثار قبلی کیمیایی استفاده شده است و ارجاع صریح به آن دارد.
  6. اطلاعاتی زمینه ای درباره داستان به دست می دهد، اطلاعاتی درباره دوران، زمینه فرهنگی و...
  7. مرکز فیلم یا قصد مولف (نویسنده/کارگردان) را معرفی می کند، بهترین نمونه ان را می توان در عنوان بندی فیلم «اسرار حروف» یافت.
  8. لحن فیلم را به ما می شناساند.
  9. بعنوان متن گفتمانی است که باب مکالمه را با متن اصلی آغاز می کند.
  10. ژانر فیلم را تعیین می کند.
  11. بعنوان «بینامتن» عمل می کند و ردپاهایی از متنها یا گفتمانهای دیگر در آن قابل رویت می شود.
  12. با استفاده از ابزاری متفاوت مثل نقاشی، عکاسی، .. خودش را از متن اصلی جدا می کند، مثل عنوان بندی فیلم «مهمان مامان».
  13. قراردادی بین خواننده/بیننده و متن اصلی امضا می کند.
  14. افقهای انتظار خاصی را برای خواننده به وجود می آورد.
  15. دنیای داستانی جداگانه ای را روایت می کند که در عین حال با فیلم مرتبط است، مثال خوب آن نوع روایت آغازین در عنوان بندی فیلم «دیگران» است.
  16. می تواند فرامتن باشد و نقش اظهارنظر یا تفسیر داشته باشد. مثلن خط روایی متضادی را دنبال کند.
  17. عنوان بندی می تواند کلامی و چاپ شده نباشد، که به آن می توان متنی سرد گفت، مثلن سکانس آغازین فیلم «پدرخوانده» که جای انتظار ما از عنوان بندی اسمی را را می گیرد اما با نوع بیان خود کارکرد مشابهی را به وجود می آورد.

تقریبن تمام این کارکردها در عناون بندی فیلم «هفت» یافت می شوند. در این میان یکی از حضار اشاره جالبی به غیاب نام «کوین اسپیسی» قاتل غایب از نظر در عنوان بندی آغازین فیلم اشاره کرد و این غیاب را - که به نظر او ممکن است به خاطر زدودن تاثیر نام این بازیگر مشهور بر فرایند دلالت و ایجاد حس وحشت از ناشناختگی قاتل باشد - به عنوان کارکد هیجدهم عنوان بندی در فیلم شمرد.

 

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

نشست سه شنبه آینده ی شهر کتاب با عنوان «زبان باز» و امکان و ظرفیت های زبان فارسی در رابطه با زبان علم است.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 14:36  توسط فرزانه دوستی  | 

 

شب آلبرتو موراویا

نویسنده ی ایتالیایی با همکاری مجله ی بخارا در نقش جهان شنبه ۱۲ مرداد ساعت ۱۷

تماس: ۸۸۵۵۳۹۱۲

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 23:11  توسط فرزانه دوستی 

 

این لیست ترجمه و معرفی مختصر عناوین ۱۱۰ کتاب برتر است که چندی پیش روزنامه تلگراف تهیه  و منتشر کرده، کتابهایی که به روایت تلگراف در «کتابخانه عالی» جا دارند.

۱۱۰ کتاب برتر در تاریخهای ۳۱ اردیبهشت، ۶ و ۲۸ خرداد در کارگزان به چاپ رسید.  

کلاسیک


ایلیاد و اودیسه / هومر
«ایلیاد» به دوران جنگ تروا بازمی‌گردد و صحنه‌های نبرد را با داستان‌های قهرمانی می‌آمیزد. تلاش‌های بی‌حاصل اودیسه در بازگشت به ایتهاکا بعد از پایان نبرد، مبنای داستان «اودیسه» و شكل‌دهنده آن است. تجلی نمادین زندگی انسانی در قالب سفری حماسی به سوی خانه‌، الهام‌بخش آثاری بسیاری از جمله «اولیس» جیمز جویس، «اوه برادر کجایی» فیلمی از برادران كوئن و صدها اثر هنری دیگر شده است.


وقایع‌نگاری‌های بارچستر/ آنتونی ترولوپ
وقایع‌نگاری‌های بارچستر شامل شش رمان است و داستان آن در یك كلیسای جامع تخیلی در شهر بارچستر می‌گذرد. تم محوری داستان در ارتباط با روحانیون و دینداران و مردمان اصیل است. این شش رمان در فاصله سال‌های 1855 تا 1867 نوشته شده است.

غرور و تعصب / جین آستین
خانم و آقای بنت پنج دختر دارند كه هیچ‌كدام ازدواج نكرده‌اند و وقتی مردی جوان و ثروتمند در همسایگی‌شان مستقر می‌شود، آرزو می‌كند با بزرگ‌ترین دخترشان كه بسیار هم زیباست، ازدواج كند. رابطه دختر و پسر شكل می‌گیرد، اما مرد جوان دوستی دارد كه همه چیز را به هم می‌ریزد و رابطه آنها را خراب می‌كند. اما همین دوست متكبر بعدها عاشق دختر دوم خانواده می‌شود و تقاضایش برای ازدواج با تمسخر و بی‌اعتنایی رد می‌شود. با وجود موانع و سوءتفاهمات بسیار كه موجب جدایی شخصیت‌ها شده، شخصیت‌هایمان دوباره به یكدیگر نزدیك شده و غرور و تعصب را كنار می‌گذارند. خیلی‌ها از پی‌رنگ این داستان وام گرفته‌اند اما هیچ‌کدام تاکنون چیزی به موفقیت و ذکاوت «غرور و تعصب» ننوشته‌اند.

سفرهای گالیور / جاناتان سوئیفت
هجویه سوزان سوئیفت انسان را در کریه‌ترین وضعش به تصویر می‌کشد، چه وقتی که تحلیل رفته (مثل لیلی‌پوت‌ها) و چه وقتی به‌شکل زمختی بزرگ شده (مثل بروبدینگناگ‌ها). ظرفیت «ما» در خودفریبی که در شخصیت گالیوری مسخره اما پرشکوه جلوه کرده، این سیاه‌ترین رمان را جذاب و خواندنی می‌کند.

جین ایر / شارلوت برونته
ظلم، ریا، امیدهای برباد رفته، جین ایر با همه اینها روبه‌روست اما در نهایت فردیت اوست که پیروز می‌شود. رابطه او با راچستر چنان قدرت و حسی دارد که سخت می‌توانیم باور کنیم چنین شخصیت‌هایی هرگز حقیقتا نزیسته‌اند.

جنگ و صلح / لئو تولستوی
شاهکار تولستوی بی‌نظیر است. هر چند شخص نویسنده‌اش گفته نمی‌توان آن را رمان خواند. شخصیت آندره، پی‌یر و ناتاشا - و روش زندگی تراژیک و غیرمنتظره آنها شما را 1400 صفحه دنبال خود خواهد کشاند.

دیوید کاپرفیلد / چارلز دیکنز
سفر دیوید به دنیای بزرگسالی با انتخاب‌های مشکلی همراه است و تعداد زیادی از شخصیت‌ها، از استیرفورث خیانت‌پیشه تا آقای میکابر بامزه در آن حضور دارند.

بازار خودفروشی / ویلیام مکپیس تاکری
دوشیزه ربکا جواب داد: «من فرشته نیستم.» و راستش واقعا نبود. سوال اینجاست که آیا باید «بکی شارپ» زرنگ و غیراخلاقی را سرزنش کنیم یا جامعه متظاهری را که در آن زندگی می‌کند.

مادام بوواری / گوستاو فلوبر
رمان خوش‌ترکیب فلابر بازگوکننده قصه «اِما» زن خسته‌ و ملولی است که خود را با خرید و عشق سرگرم می‌کند. هیچ پایان خوشی در انتظارتان نیست.

میدل مارچ / جورج الیوت
«دوروتی» جوانی‌اش را پای دانشمند پیر و غریبی می‌ریزد. «لیدگیت» با «رزاموند» زیبا و خودپسند ازدواج می‌کند. شخصیت‌های جورج الیوت مرتکب خطاهای وحشتناکی می‌شوند اما هرگز حس همدردی‌مان را با آنها از دست نمی‌دهیم.

شعر


سونات‌های شکسپیر

اشعار تغزلی شکسپیر سراسر انباشته از سطوری به یادماندنی است که محل ارجاع فراوان دارند و باب تازه‌ای را به زندگی پر رمز و راز این نویسنده بزرگ می‌گشایند.

کمدی الهی / دانته
داستان حماسی «دانته آلیگیری» درباره سفر مردی به دنیای پس از مرگ است و از بهترین آثار جهانی ادبیات ایتالیا به حساب می‌آید.

داستان‌های کانتربری / جفری چاوسر
این مجموعه حکایات فکاهی از زبان زائرانی خیالی نقل می‌شوند که در سفر منزل به منزل خود به بارگاه قدیس «تامس بکت» وقت خود را به خوشی می‌گذرانند. هرکدام از این شخصیت‌ها علاوه بر داستان‌های جذابی که می‌گویند خود نماینده طبقات مختلفی از بافت اجتماعی مردمان قرون وسطی هستند و ما را از این باور غلط که قرون وسطی دورانی سراسر تاریکی و جهل و بیماری است درمی‌آورد. از دیگر اهمیت‌های این کتاب نگارش آن به زبان انگلیسی در دورانی است که هیچ ادبیات مکتوبی از این زبان در دست نبود.

پیش‌درآمد / ویلیام وردزورث
این شعر که پس از مرگ وردزورث منتشر شد گزارش سفر اتوبیوگرافیک اوست و هم قطعه‌ای از تاریخ سال‌های انقلاب و پس از آن.

قصاید / جان کیتس
قصاید کیتس به وصفی حسی از زیبایی طبیعت می‌پردازند اما از درون این تحسین‌ها سوالات جدی فلسفی برمی‌خیزد.

سرزمین هرز/ تی. اس. الیوت
الیوت در این شعر دنیای مدرن پیرامون خود را به مثابه سرزمینی بی‌حاصل تصویر می‌کند که در آن انسان‌ها و دنیایشان معنای آرمانی خود را از دست داده‌اند، الیوت تکنیک‌های بدیعی را با این شعر وارد عرصه شعر مدرن می‌کند و یکی از چهره‌های مسلم شعر قرن بیستم می‌گردد.

بهشت گمشده / جان میلتون
از زمان انتشار کتاب در 1667 محل توجه همه بوده و از همان زمان اثری کلاسیک محسوب می‌شده. میلتون در 12 کتاب حماسی خود می‌کوشد تصویری بازنوشتی از آفرینش جهان و کروبیان و انسان و هبوط به دست دهد. شخصیتی که میلتون از شیطان در این کتاب ارائه می‌دهد تفسیری تازه و محل بحث و جدل منتقدان و دین‌شناسان بسیاری بوده است.

سرود‌های معصومیت و سرودهای تجربه / ویلیام بلیک
اشعار کوتاه بلیک ساده‌اند و وزن و قافیه روانی دارند، اما به مفاهیم پیچیده‌ای می‌پردازند. بلیک این دو شعر را در زمان ناآرامی‌های سیاسی نوشته و دیدگاه‌های خود را نسبت به وقایع پیرامون خود در آنها انعکاس می‌دهد.

مجموعه اشعار ویلیام باتلر ییتس
ییتس عامل تاثیرگذار در احیای ادبیات ایرلند است، در اشعارش به مقوله‌های جوانی، عشق، طبیعت، هنر و جنگ می‌پردازد.

مجموعه اشعار تد هیوز
هیوز چهره‌ سرشناس و بزرگی در افق ادبیات انگلیسی است، اما آثارش کاملا شخصی است و در حومه‌های ترسناک یورک‌شایر که جوانی‌اش را در آنها گذرانده خلاصه می‌شود و البته که زندگی شخصی و تجربه زندگی مشترکش با سیلویا پلات بر شهرت و استعداد شعری او بی‌تاثیر نبوده است.

داستانی
تصویر یک زن / هنری جیمز

تسلط جیمز بر روان‌شناسی به بهترین شکل خود در روایت شخصیت «ایزابل آرچر»، زنی آمریکایی و جوان در جست‌وجوی سرنوشت خویش و «گیلبرت آزموند»، یکی از منفورترین شرورهای تاریخ ادبیات بروز پیدا می‌کند.

در جست‌وجوی زمان از دست رفته / مارسل پروست
رمانی که هر جمله‌اش تقلایی است در رسیدن به پایان، به اتمام، به نقطه. شاید در ابتدا خواننده را دفع کند اما شاهکار مدرنیته است و ما را با خود به سفر درون زوایای ذهن راوی می‌کشاند و به زحمت خواندنش می‌ارزد.

اولیس / جیمز جویس
در آمریکا و بریتانیا به دلایل اخلاقی ممنوع‌الچاپ شد. رمان جویس همچنان در اوج ادبیات مدرنیستی جای دارد. با وجود آنکه به سبک جریان سیال ذهن روایت شده و خوانندگان بسیاری را پس می‌زند، وزنی شیوا و بیانی کنایه‌آمیز دارد و آنان را که همراهش شوند به جذبه وا می‌دارد.

زنگ‌ها برای که به صدا درمی‌آیند / ارنست همینگوی
تعمقی مردانه درباب مرگ، ایدئولوژی و سبوعیت جنگ، که خصوصا به تصویر جنگ داخلی اسپانیا می‌پردازد.

سه‌گانه‌ شمشیر افتخار / اولین وو
مطالعه‌ای تلخ و کنایه‌دار از اضمحلال ارزش‌های اشرافی در مواجهه با دیوان سالاری‌های پوچ و سبوعیت جنگ جهانی دوم، مردان مسلح، افسران و آقایان و تسلیم بی قید و شرط... اینها چیزهایی است که در رمان وو می‌خوانید.

تصنیف پکهام رای / موریل اسپارک
هجو است و به شکلی بیان نکردنی عجیب. رمان پنجم اسپارک شخصیت روح‌نگار، محقق، اسرارآمیز، شیطانی و در عین حال پرجذبه‌ «دوگال داگلاس» را مقابل دیدگان طبقه کارگر و قشر طبقه متوسط پکهام ظاهر می‌کند.

مجموعه داستان‌های خرگوش / جان آپدایک
اول بار شخصیت هری ربیت آنگستروم را در «ربیت» (خرگوش) به‌عنوان مردی بی‌نزاکت و بازیگر سابق بسکتبال می‌بینیم که در گریز و رجعت مدام به سوی زن باردار خود است. داستان‌هایی که به توالی این می‌‌‌آیند 30 سال را پشت سر می‌گذارند و به مفهوم مرد بودن در جامعه آمریکایی می‌پردازند.

صد سال تنهایی / گابریل گارسیا مارکز
نقطه عطفی در ادبیات داستانی و سنگ بنای رئالیسم جادویی، تاریخ فکاهی و سودایی ماکوندو و خاندان موسس آن بوئندیاس، قدرت خلق یک اسطوره را در خود دارد.

دلبند / تونی موریسون
موریسون مبدع نسخه‌ تازه‌ای از روایت بردگی است که در نوع خود کلاسیک محسوب می‌شود. حس تقصیر، طرد و انتقام در مقابل پرده‌ای از زندگی آزاد آمریکایی بیانگر تضادها و دغدغه‌های دوران خاصی از تاریخ آمریکاست.

زنگار بشر / فیلیپ راث
تشریح هوشمندانه و خشمگینانه‌ راث از نژاد، رسوایی، سیه‌روزی و ریاکاری در ناحیه‌ کلینتون- لوینسکی آمریکا به سه‌گانه باریک بین و عظیم او درباره آمریکا پایان می‌دهد (دو کتاب دیگر عبارتند از «تصنیف‌ آمریکایی» و «با یک کمونیست وصلت کردم»)

داستان رمانتیک
ربه‌کا / دافنه دو موریه
زن دوم ماکسی‌میلیان دو وینتر صاحب املاک کورنیش که راوی بی‌نام داستان هم هست متاثر از توصیف‌های آزاردهنده‌ مستخدمه از خانم قبلی خانه، «ربه‌کا» است. داستان شاهکاری از تعلیق است.

مرگ آرتور / توماس ملوری
داستان پردازی ملوری درصدد اثبات این مدعاست که غایت شوالیه‌گری در وفاداری تام سلحشور به هم مرامان خود است، و نه در جانسپاری او به بارگاه زنی که بدو دل سپرده.

ارتباطات خطرناک / دولاکلوس
پاریس در قرن هجدهم: مارکیز دو مرتوی و ویکانت دو والمونت ترتیب نقشه‌ای را می‌دهند تا افرادی از طبقه‌ اشراف را با اغواگری به دام بکشانند. دسیسه‌ رندانه‌ ایشان آخر کار بی‌اثر می‌شود.

من، کلادیوس / رابرت گریوز
داستان اتوبیوگرافیک اما ساختگی کلادیوس، چهارمین امپراتور بزرگ روم باستان است. گریوز برای نگارش داستان کلادیوس از متون تاریخی مستند بهره می‌گیرد و البته ادعا می‌کند که خواب امپراتور را دیده است.

سه‌گانه‌ اسکندر / مری رنو
رنو خواننده‌ها را طی سه‌گانه‌ای تاریخی به فضای یونان باستان می‌کشاند تا زندگی و میراث اسکندر کبیر را با ارائه تصویری انسانی از او به نمایش بگذارد.

مرشد و فرمانده / پاتریک ابراین
داستان در فضای جنگ‌های ناپلئونی جاری است. کتاب‌های ابراین دریاها را با فرمانده ابری و خدمه‌اش بر عرشه کشتی درمی‌نوردد. داستان به رابطه‌ دوستی ابری و ماتورین جراح کشتی که طی نبردشان علیه شمن و طوفان شکل می‌گیرد هم می‌پردازد.

بربادرفته / مارگارت میچل
اسکارلت اوهارا مسیر خود را در دل جنگ داخلی آمریکا پیش می‌برد. اسکارلت دختر مغروری است که ابتدا دل به تصویر خیال‌پرورده خود از اشلی دست‌نیافتنی سپرده اما بعدها عاشق همسر سومش رت‌باتلر می‌شود، همانی که با یک جمله «به جهنم عزیزم» رهایش می‌کند و به راه خود می‌رود.

دکتر ژیواگو / بوریس پاسترناک
یوری ژیواگو عاشق دو زن است، یکی تونیا همسرش و دیگری لارای فریبا. پاسترناک این ماجرای عاشقانه را در کنار جنایات جنگ داخلی روسیه در قالب حماسه‌ای تاریخی روایت می‌کند.

تس دوبرویلز / تامس هاردی
ازدواج تس با آنجل کلیر به خاطر فرزند نامشروعی که در راه دارد از هم می‌پاشد و او سراپا گناه و تقصیر طرد می‌شود، کم‌کم به قهرمان تراژیک داستان بدل می‌شود که نمی‌تواند از جامعه ریایی ویکتوریایی بگریزد و دست آخر قربانی همان می‌شود.

حماسه‌ پلانتاژنت / جین پلیدی
مجموعه داستان‌هایی الهام گرفته از زندگی خاندان سلطنتی پلانتاژنت انگلیس. جین پلیدی یکی از چندین اسم مستعاری است که الئونور آلیس برفورد هیبرت تحت پوشش آنها داستان‌های تاریخی خود را می‌نوشته و در 1993 درگذشت.

علمی تخیلی
نورومنسر/ ویلیام گیبسون
داستان خشن و پرمخاطره‌ای از ژانر تخیلی دنیای مجازی كه در آن فعالیت‌های تكنولوژیك (هوش مصنوعی، هك، واقعیت مجازی) با نوع حساسیت و درك تاریك، آنارشیستی و عامیانه همراه شده، فضایی انباشته از هكرها، كلاهبردارها و شیادانی كه می‌كوشند موقعیت خودشان را در دنیایی كه با اصل مشاركت پیش می‌رود بیابند.
آثار گیبسون از جهاتی دیگر هم پراهمیت است و آن ورود انبوهی از كلمات و اصطلاحات مورد نیاز جدید به دنیای مجازی است، اصطلاحی چون سایبراسپیس از این دست است.

جنایی
آقای ریپلی با استعداد/ پاتریشیا های‌اسمیت

تیم ریپلی یكی از جالب‌توجه‌ترین شخصیت‌های ادبیات قرن بیستم است: جوانی بسیار باهوش كه به قاتلی زنجیره‌ای بدل می‌شود و در دستیابی به خواست‌های خود اخلاق را زیر پا می‌گذارد.


شاهین مالت/ دشیل همت
حكایت حرص و دغل. همین‌طور اولین نمونه داستان جنایی قرن بیستم: داستان كاملی با حضور قهرمان خطاكار (سم اسپید)، زن اغواگر و طرح داستانی به هم پیچیده‌ای كه كم‌كم باز می‌شود.

شرلوك هولمز/ سر آرتور كانون دویل
یكی از پارادوكس‌های تاریخ ادبیات این است كه آدمی چون دویل بعد از خلق شخصیت مطلقا منطقی سراسر تاریخ ادبیات، خود به معنویت رو می‌آورد.

خواب گران/ ریموند چندلر
شاید اثر ادبی بزرگی نباشد اما به مدد خلق قهرمانی چون فیلیپ مارلو كه اولین بار اینجا ظاهر می‌شود، چندلر به تعریف ژانر داستان كارآگاهی و بعد فیلم نوآر كمك بسیار می‌كند.

بندزن، خیاط، سرباز، جاسوس/ لوكره
لوكره استاد رمان جنگ سرد است و ماجراهای جاسوس بزرگ بریتانیا جورج اسمایلی را طی ماجراهای كشف موج‌شكنی در مسكو و برخوردهایش با الهه انتقام كاگ‌ب كارلا دنبال می‌كند.

اژدهای سرخ/ تامس هریس
وقتی هانیبال لكتر برای بار دوم مطرح می‌شود رفیق قدیمی اف‌بی‌آی (و نیز قربانی) ویل گراهام به سراغش می‌آید تا به كمك او مشكل جنایتكاری سریالی را حل كند.

قتل در قطار سریع‌السیر شرق/ آگاتا كریستی
سلول‌های خاكستری مغز هركول پوآرو از استانبول تا لندن را درمی‌نوردند تا پرده از راز زندگی و مرگ وحشتناك مسافری‌بردارد.

جنایات خیابان مورگ/ ادگار آلن پو
این داستان زیركانه‌ و مبتكرانه روایتگر جنایتی وحشیانه در پاریس قرن نوزدهم است و شخصیتی با نام «سی آگوست دوپن» را به عنوان «مردی با توانایی‌های تحلیلگری ویژه» معرفی می‌كند كه الگوی بیشتر كارآگاهان زبده بعد از خود می‌شود.

بانوی سپیدپوش/ ویلكی كولینز
حكایتی مهیج از زن‌هایی در مخاطره در قرن نوزدهم كه در قالب نامه‌نگاری روایت می‌شود و شخصیت شرور داستان مردی كاریزماتیك، پاكیزه و فربه است كه به یادها می‌ماند.

نوشات / المور لئونارد
لئونارد جنایت نویس معروف به خاطر دیالوگ‌های پرمغز و كوتاه و شخصیت‌های عجیبش معروف است. اینجا هم تریلر پرتعلیق جذابی می‌سازد كه در آن یك زوج ساده به قهرمان‌های تصادفی ماجرا تبدیل می‌شوند. تارانتینو فیلم جكی براون خود را با اقتباس از این اثر ساخته است.

كتاب‌هایی كه دنیا را عوض كردند

درباره سرمایه / كارل ماركس شاید تفكر ماركس دیگر به اندازه دهه 60 و 70 محبوبیت نداشته باشد اما هنوز همانقدر مهم است. كتابی است بنیادی در نقد سیستم سرمایه‌داری

حقوق بشر / تام پین: پین دستنوشته‌های خود را در روزهای پرشتاب انقلاب فرانسه تهیه می‌كرد. این كتاب با مطرح كردن مفهوم حقوق بشر یكی از متون بنیادی دموكراسی مدرن محسوب می‌شود.

قراردادهای اجتماعی / ژان ژاك روسو: «انسان آزاد به دنیا می‌آید، و همه جا به زنجیر كشیده می‌شود». چطور می‌شود حقوق فردی و آزادی انسانی خود را با قراردادهای اجتماعی تطبیق دهیم؟ روسو می‌كوشد به این سوال پاسخی دهد.

دموكراسی در آمریكا / توكویل: این رساله به شكوفایی تدریجی دموكراسی در كشور نوپای آمریكا در اوایل قرن نوزدهم و الگویی كه به اروپای پیر ارائه می‌كند می‌پردازد.

درباره جنگ / كارل ون كلازویتز: اولین و شاید هنوز بهترین رساله درباره هنر جنگاوری مدرن. این ژنرال پروسی نگاهی فراتر از جبهه جنگ به جایگاه جنگ در بافت سیاسی خود دارد.

شهریار / ماكیاولی: ماكیاولی این كتاب را در روزهای تبعید از جمهوری فلورانس می‌نویسد و در فلسفه‌بافی‌های نظری و عملی خود اختیار تام را به سیاستمدارانی می‌دهد (كه هنوز هم كم نیستند) كه حفظ قدرت را برتر از توزیع عدالت می‌شمارند.

لویاتان / تامس هابز: خواست هابس مبنی بر برقراری حكومتی با فرمانروایی مطلق چندان پیشرو به نظر نمی‌رسد، اما بر اساس باور آن زمان كه همه مردان اساسا برابرند شكل گرفته است.

درباره تعبیر خواب / فروید: فروید با تكیه بر عمده خواب‌های خود و بیمارانش درمی‌یابد كه رویاها با ضربه زدن بر ناخودآگاه ما كلید فهم بسیاری از مشكلات و گرفتگی‌های مایند.

درباره سرمنشأ گونه‌ها / چارلز داروین: هیچ اثر دیگری این‌طور پایه‌های ایدئولوژی بشری و نحوه نگاه انسان به جهان طبیعت و منشأ آفرینش انسان را در هم نشكسته است.

دایره المعارف / دیدرو و همكاران: با زیرعنوان «فرهنگنامه نظام‌مند علوم، هنر و صنعت» در كنار همكارانی چون ولتر، مونتسكیو، دیدرو و دیگران 35 جلد كتاب گرد می‌آورد كه سندی تمام و كمال از تفكر دوران روشنگری ارائه می‌دهد.

 

کتاب‌هایی که دنیای شما را تغییر دادند

ذن و هنر نگهداری از موتورسیکلت / رابرت ام پیرسیگ

کتاب خاطرات زیبای سفر پدر و پسری با موتورسیکلت سرتاسر امریکا یکی از پرفروش ترین کتابهای فلسفه تا کنون بوده است.

 جاناتان مرغ دریایی / ریچارد باخ

افسانه باخ درباره مرغ دریایی خیال‌پردازی به نام جاناتان که در جستجوی چیزی فراتر از ایدئولوژی سطحی هم تایانش است یکی از بزرگترین آثار کلاسیک قرن تازه به حساب می‌آید و به مرغ دریایی که درون همه ما نهفته تقدیم شده است.

 راهنمای مسافران مفتی کهکشان / داگلاس آدامز

این کمدی جالب درباره مرد انگلیسی مفلس و دوست بیگانه‌اش اول بار از رادیو 4 انگلستان پخش شد و ثابت کرد که داستان علمی تخیلی هم می‌تواند زیرکانه و فکاهی باشد.

 نقطه‌ی سرایت / ملکلم گلدول

گلدول از هرچیز ممکن از سیاگر کشیدن نوجوانان گرفته تاخیابان سی‌سیم بهره می‌گیرد تا نشان دهد گه چگونه ایده‌ی کوچک یک نفر می‌تواند منشا یک اپیدمی اجتماعی بزرگ شود.

 اسطوره‌ی زیبایی / نائومی ولف

ولف یکی از فمنیست‌های بحث‌انگیز امریکایی (و قربانی بیماری آنورکسیا) در این کتاب طرح می‌‌کند که حس عدم امنیت زنها ریشه در انتظارات جامعه از آنها دارد که یا باید زیبا باشند و یا در معرض قضاوت قرار بگیرند.

 چطور آشپزی کنیم / دلیا اسمیت

سری کتابهای ملکه‌ی آشپزی به خاطر آموزش نحوه تهیه غذای خوب از تقربا هیچی ارزش مند شد. کتاب اخیرش چگونه در آشپزی تقلب کنیم برعکسش را یاد می‌دهد!

 یکسال در پروونس / پیتر مایل

آنهایی که رویای زندگی در جنوب فرانسه را دارند بخوانند، مجموعه خاطرات پیتر مایل شما را با واقعیت‌های انی منطقه آشنا می‌کند.

 کودکی نامش را برد / دیو پلزر

کتاب تصویری پلزر به شرح کودکی پرتعدی‌ خود او می پردازد و در فهرست پرفروش‌ترین های جهان قرار دارد. از آن زمان در معرض اتهامات خانوادگی بسیاری قرار گرفته است.

 خوردن، زدن، رفتن / لین تروس

تروس در تلاش در اصلاح علامت‌گذاری‌های غلط رایج کتاب مفید و پویایی می‌نویسد و نحوه درست استفاده از علامت‌هایی چون آپوستروف را یاد می‌دهد.

 مجموعه گوناگون اسکات / بن اسکات

کتابی که تقریبا هرجور سول عجیب و غریبو  جوابش را در آن می‌یابید.

 

 تاریخ

انحطاط و سقوط امپراتوری روم / ادوارد گیبون

انی کتاب را اولین کتاب مدرن تاریخ می‌خوانند و در آن سیزده قرن پرتلاتم به اختصار می‌آید. گیبون به جای تکیه بر خرافات رایج در توجیه علل انقراض روم به جامعه‌شناسی رو می‌آورد.

 تاریخ مردم انگلیسی زبان / وینستون چرچیل

چرچیل ما را از سال 55 قبل از میلاد زمان تاخت و تاز قیصر تا پایان نبرد بوئر در 1902 در چهار کتاب حماسی همراه می‌کند تا به غرور مدعی شود که به انگلیسی زبانان و «مشعل آزادی» رابطه‌ای در کار است. امروز ادعایش دیگر رونق ندارد.

 تاریخ جنگ‌های صلیبی / استیون رونسیمان

این اثر دانشمند بیزانسی رونسیمان که صدها سال سنت غرب را بر این مدعا که مهاجمان مذهبی محکوم به «سالها سال تعصب و عدم پذیرش به نام خداوند بوده‌اند» را پایان می‌بخشد هنوز هم کتاب برجسته‌ای درباره جنگ‌های صلیبی محسوب می‌شود.

 تواریخ / هرودوت

درباره شکست یونان در برابر حمله‌ی ایرانیان در قرن پنجم قبل از میلاد است، و واقعیت و بدعت و تخیل و اسطوره را در هم می آمیزد تا داستان هایی درباره زندگی در یونان باستان ارائه دهد.

 تاریخ جنگ‌های پلوپونسیا / توسیدیدس

توسیدیدس که به خاطر وسواسش در صحت ادعاهای تاریخی و منابعش مشهور است، در این کتاب به مطالعه‌ی 25 سال نزاع میان آتن و اسپارتا می‌پردازد و الگوی تاریخ‌دانان بعد از خود می‌شود.

 هفت رکن خرد / تی ای لارنس

داستان افسون‌کننده و خوداسطوره ساز لورنس عربستان و این که چطور با دسته ای از قبایل عربی متحد شده و در طغیان علیه اربابان عثمانی تا پیروزی نهایی یاری‌شان می‌دهد براستی خواندنی است.

 شرح وقایع آنگلوساکسون

این کتاب به دستور شاه آلفرد در حدود 890 بعد از میلاد به تقریر درمی‌آید و نخستین کتاب تاریخ انگلستان است که به زبان انگلیسی قدیم نوشته شده است. همین‌طور قدیمی‌ترنی کتاب تاریخ در میان همه کشورهای اروپایی است که به زبان محلی (و نه لاتین) نوشته شده است.

 تراژدی خلق / اورلاندو فیگس

فیگس به شرح سرراستی از تاریخ انقلاب روسیه می‌پردازد و در آن از زندگی «مردم عادی» می‌گوید و در نتیجه جسورانه نتیجه می‌گیرد که اینها «نه قربانیان انقلاب که قهرمانان این تراژدی بوده‌اند».

 شهروندان: تاریخ‌نگاری انقلاب فرانسه / سیمون شاما

پروفسور شاما پیش از آنکه در تلویزیون ظاهر شود در 948 صفحه کتاب کوشید ثابت کند که انقلاب فرانسه با چیزهایی بیش از برابری، برادری، و کیک خوری سر و کار داشته است.

 ریشه‌های جنگ جهانی دوم / ای جی پی تیلور

هیتلر واقعا آنقدر بد بود؟ یا فقط فرصت‌طلبی بود که از ترکیب و تسکین آنگلوفرانس نهاتی استفاده را برد؟ تایلور از جمله تاریخدان‌هایی است که به درستی لقب «آیکونوکلاستیک» به آنها داده‌اند.

 

زندگی‌نامه

اعترافات / سنت آگوستین

اولین اتوبیوگرافی ادبیات مغرب زمین که در آن قدیس آگوستین مسیر زندگی خود را از گناهکاری تا مرتبه قداست بازمی‌جوید، از روزگار پسری که از درخت همسایه گلابی می‌دزدید تا زندگی مفسر اصول عالی مسیحیت.

 سرگذشت قیصرها / سوتونیوس

کتابی است که زندگی ژولیوس سزار، آگوستوس، و ده امپراتور بعدی و شیوه فاسد زندگی امپراتوران و رسوایی و شرارت‌هاشان  را ترسیم می‌کند.

 زندگی‌نامه هنرمندان / وازاری

تاریخ هنر رنسانس ایتالیا که از طریق زندگی‌نامه‌ی هنرمندان شکل دهنده‌ی این جریان روایت می‌شود.

 اگر انسان این است / پریمو لِوی

شاید شیمی دان بودن این مرد در تورین چندان جالب توجه نباشد، اما تجربه جهنمی زندگی او به عنوان زندانی آشوویتس جالب توجه است.

 خاطرات شکارچی روباه / زیگفرید ساسون

ساسون را بیشتر با اشعار ضدجنگش می‌شناسند، اما وی به خاطر سه گانه‌ی شبه‌اتوبیوگرافیک خود هم که این اولین آنهاست شهرت دارد.

 ویکتوریایی‌های بلندمرتبه / لیتون استرچی

استرچی بی‌شک در این کتاب زندگینامه اولیاء مقدس و انبیا ننوشته. بعکس، مقالات بیوگرافیک صریح او درباره شخصیت‌های برجسته ویکتوریایی باعث شده اسطوره معروف فضیلت ویکتوریایی درهم بشکند.

 زندگی شارلوت برونته / الیزابت گسکل

شرح زندگی نویسنده‌ی خوش فکر جین ایر که به قلم دوست نویسنده‌اش گاسکل نوشته شده. یکی از بیوگرافی‌های «استعدادهای رنجدیده»، و خواندنی.

 بدرود با همه / رابرت گریوز

گریوز از دوستان زیگفرید ساسون و ویلفرد اوون و یکی دیگر از نویسندگان انگلیسی است که به وحشت و سبوعیت جنگ می‌پردازد.

 زندگی دکتر جانسون / بازول

دکتر جانسون بی‌شک یکی از خوش‌آوازه ترین و محترم‌ترنی شخصیت های تاریخ زبان و ادبیات انگلیسی است، اما هرآنچه از او می‌دانیم بواسطه همین کتاب است که دوست و همراه صمیمی‌اش بازول نوشته.

 خاطرات / آلن کلارک

این نماینده سابق حزب محافظه کار مجلس انگلیس کسی نبود که در باتلاق سیاست سقوط کند. اما دفتر خاطراتش مملو از روابط نامشروع بسیار و ترور هم‌قطاران خود است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 8:50  توسط فرزانه دوستی  | 

 
ترجمه این مصاحبه به همراه خبر کتاب تازه ای از جویس کارول اوتس روز پنجشنبه ۹ خرداد در کارگزاران چاپ شد. هردو مطلب را اینجا میخوانید:
 
 
نور رو به خاموشی در شب های وحشی
 
 
برندا واینپل: جویس كارول اوتس را اگر با كلیشه نویسندگان در تصور عوام یعنی آدمی تندمزاج، خشك، الكلی و عصبانی، مقایسه كنی، اصلا نویسنده‌منش نیست. اوتس بیش از 50 داستان نوشته و منتقدی خستگی‌ناپذیر است. مولف مقالات، نمایشنامه‌ها و مجموعه خاطرات بسیار است و تحت دو اسم مستعار، تریلر‌های روان‌شناسی هم می‌نویسد. اوتس نه تنها شباهتی به این كلیشه‌ها ندارد، بلكه از آنها بیزار هم هست. وی اصطلاح «پاتوگرافی» فروید را رندانه علیه بیوگرافی نویسنده‌هایی به كار می‌گیرد كه كاری جز عیاشی‌های بی‌فایده نمی‌كنند. اما همین كم‌كاری و تنبلی روشنفكری موضوع مجموعه داستان تازه‌اش؛ «شب‌های وحشی» هم هست كه عنوانش را از شعر امیلی دیكینسون وام گرفته است. این چند داستان‌ به تصویر تخیلی و خلاقانه روزها (یا شب‌ها)ی آخر زندگی دیكینسون و چهار نویسنده دیگر، یعنی ادگار آلن پو، مارك توآین، هنری جیمز و ارنست همینگوی می‌پردازند. كتاب متمایزی است، پاتوگرافی خلاقیت و كهولت و رابطه پیچیده و اضطرب‌‌آورِ این دو است. همینگوی‌ِ اوتس در روز مرگش می‌گوید «صبح‌هایی كه آدم كار كردنش نمیاد صبح‌های طولانی‌ای می‌شن.» در داستان «پدربزرگ كلمنس و كوسه‌ماهی، 1906» به مارك توآین 70 ساله‌ای برمی‌خوریم كه از اینكه مدام به فراخور بی‌شمار «خانم‌های خوش‌لباس» نقش عوض كند، خسته شده است. توآین بی‌حوصله می‌ترسد هیچ‌وقت نتواند شاهكار ادبی ننوشته‌اش را تمام كند، در عوض خودش را با تملق‌گویی دخترمدرسه‌ای‌ها دلمشغول می‌كند كه دختر ناكامش «سوزی» را به یادش می‌آورند. آنها را با خود به كلوپ آكواریوم می‌برد كه خودش تنها بزرگسال در آنجاست و دخترها را كوسه‌ماهی‌های خود می‌خواند، به آنها سنجاق‌های لعابی میناكار هدیه می‌دهد و محترمانه به هتل پلازا می‌برد، برایشان بلیط «دریاچه قو» می‌خرد و نامه‌های بی‌‌شمار شهوتی رد و بدل می‌كنند. در عوض دخترها نشاط روزهای نوشتنش را به او برمی‌گردانند، یا حداقل خودش این‌طور فكر می‌كند. او فریاد می‌زند «هیچ‌كس نمی‌فهمه یه نویسنده، یه نویسنده محبوب پرفروش چطور باید كار كنه.» اما وقتی پدربزرگ كلمنس می‌فهمد كه آخرین كوسه‌ماهی دست‌آموزش دختر بالغ و رسیده 16 ساله‌ای است، دیگر جواب نامه‌های روزافزون سوزناكش را نمی‌دهد. دختر دچار كم اشتهایی است و به خودش گرسنگی می‌دهد تا كوچك‌تر به نظر برسد و استخوان‌های مچ دستش از شدت سوء تغذیه هر روز بیشتر شبیه گنجشككی می‌شوند. اما اشتباه نكنید، «شب‌های وحشی» مجموعه‌ داستان‌های اخلاقی درباره حوائج بشری هم هست. هنری جیمزِ ساخته و پرداخته اوتس در داستان «استاد در بیمارستان سنت بارتُلمی. 1916-1914» هم میان جوان‌ها و زخمی‌ها دنبال منبع الهام خودش می‌گردد، البته به شیوه‌ای سالم‌تر از توآین. اوتس جیمز را به بدجنسی تمام این طور توصیف می‌كند «جنتلمن گوشتالوی 71ساله‌ای كه خودش را با احتیاطی وسواسی حمل می‌كند»، «مثل هامپتی دامپتی كه نگران است یكهو چیزی ازش در برود»، جیمز داوطلبی غیرنظامی در لندن است كه از سربازان معلولی كه تازه از جبهه جنگ برگشته‌اند پرستاری می‌كند. جیمز می‌كوشد با توزیع شكلات و میوه و مجلدهای نازكی از اشعار تنیسون و براونینگ (هرچیزی غیر از اشعار ویتمن!) میان رزمندگان آسیب‌دیده بخش 6 كه او را كسی جز آقای سالخورده داوطلب خدمت نمی‌بینند از عذاب وجدان معافیت از شركت در جنگ‌‌های داخلی آمریكا به بهانه جراحت پشتش رها شود. اما حضور این مردان زخمی و خونی اهل نیوكاسل و لیورپول و مارگیت كه پسرك‌هایی بیش نیستند استاد را جانی تازه می‌بخشد، تحریك می‌كند و سرانجام سكوی پرواز او به بهشتی از احساسات نفسانی و الفت اخلاقی می‌شود. اوتس با ترسیم اینگونه اقامت جیمز در بیمارستان و توجه سرسخت و كم‌وبیش شهوت‌بار او به تیمار زخم‌های سرگشاده‌ و اجساد در حال فساد در واقع او را به جرم حضورش خارج از گود و در حاشیه امن هنر تروتمیزش سرزنش می‌كند: «در تمام نوشته‌های استاد حتی یك لگن مریض هم دیده نمی‌شود.» اما حالا جیمز برافروخته و مشتاقانه زمین بیمارستان را جارو می‌زند و انگار اوتس تلویحا می‌گوید كه سبك «متصنع و خوش‌آراسته‌» او هم نیاز به رفت و روب دارد. جیمز اظهاراتی («تنها هنر پایدار است و هرچیز دیگر تصادفی و بی‌اهمیت») در دفتر خاطراتش می‌نویسد كه گویی به او الهام شده‌اند و گویی می‌خواهد «شرح‌حال‌نویسان سال‌های پس از خود» را گمراه كند؛ اوتس با این كار می‌كوشد نشان دهد كه مواد اصلی و واقعی هنر، یا به گفته دیكینسون «صمغ و قهوه ذهن» هنرمند، از دست دقیق‌ترین محققان هم می‌گریزد. همینگوی در داستان «پاپا در كچام، 1961» در حالی كه مشغول پر كردن تفنگ ساچمه‌ای تازه‌اش است، می‌گوید: «حقیقی‌ترین زندگی را همیشه باید پنهان داشت.» در اینجا اوتس تجسمی از آخرین افكار پارانویای پاپا همینگوی ارائه می‌كند؛ افكار عجیبی كه فقط یك نویسنده دیگر ممكن است به آنها دست پیدا كند و در داستان سوررئال «پو پس از مرگ، یا فانوس دریایی» اوتس داستانی ناتمام از پو را كه به شكل خاطرات روزانه ساختگی نوشته شده‌اند دستمایه كارش قرار می‌دهد و آنها را به مجموعه خاطرات تب‌دار این شاعر تبدیل می‌كند؛ خاطراتی كه درست از روز مرگ او آغاز می‌شوند. در «شب‌های وحشی» هنر شاید پایدار باشد، اما مرگ نزدیك است و انسان‌ها به شكل زننده‌ای معماگونه‌اند. این مسئله بیش از همه در تخیلی‌ترین و جنون آمیزترین داستان این مجموعه یعنی «دیكینسون رپلی‌لوكس» خود را نشان می‌دهد. اوتس با تمسك به فراست طعنه‌آمیز، امیلی دیكینسون را در نقش مانكنی ماشینی بازمی‌آفریند، یكی از همان بازنمایی‌های گرافیكی ورزشكاران و هنرمندان مشهور كه هر آمریكایی می‌تواند در آینده‌ای نزدیك جهت لذت شخصی و استفاده خانگی بخرد و به خانه ببرد. اما وقتی زوج كله‌شق و اجاق‌كورِ كـریم مدل دیكینسون را كه اندازه‌اش كوچك‌تر شده با 20 درصد تخفیف می‌خرند و به خانه می‌برند درست مانند بقیه شرح‌حال‌نویسان و منتقدان و طرفداران دیكینسون از شناخت این پرنده كوچك عاجز می‌شوند. دیكیسنون رازآلود، خاموش و زیرك است؛ معمایی است كه هیچ‌ چیز از آن نمی‌فهمند. دیكینسون به رمز و كنایه سخن می‌گوید، به سوالات خانم كریم جواب‌های غیرصریح می‌دهد و مخصوصا آقای كریم را به كل نادیده می‌گیرد و او یك شب در اوج جنون شهوانی سركوب‌شده‌اش به او تجاوز می‌كند؛ عملی استعاری كه گویی سرانجام همه مفسران و محققان تقلیلگر با او كرده‌اند.
 
مصاحبه با جویس کارول اوتس
 
یك‌شنبه 6 آوریل 2008 جویس كارول اوتس در آستانه 70 سالگی مصاحبه‌‌ای با جفری اسمالدن از نشریه اخبار كلمبوس دیسپچ انجام می‌دهد. جان آپدایك او را برجسته‌ترین «زن نویسنده» آمریكا خوانده و مایكل دیردا «زن یكه‌تاز این عرصه» می‌نامد. اولین كتابش مجموعه داستان كوتاهی بود كه در 1963 منتشر شد و از آن زمان اوتس بیش از 700 داستان كوتاه و 35 رمان و بیشمار مقاله، شعر و نمایشنامه تحریر كرده است. تازه‌‌ترین اثر او مجموعه داستانی است با عنوان شب‌های وحشی! داستان‌هایی از آخرین روزهای پو، دیكینسون، توآین، جیمز و همینگوی. رمان بعدی او در ژوئن امسال به بازار می‌آید. در فوریه امسال ریموند اسمیت همسر اوتس پس از 48 سال زندگی مشترك با او درگذشت. به این بهانه مصاحبه‌ای نوشتاری با او ترتیب دادیم.
 

مجموعه داستان اخیر شما به تصویر تخیلی آخرین روزهای حیات نویسندگانی مشهور می‌پردازد. چطور به این موضوع رسیدید؟
سال‌ها پیش از من خواستند تا مختصری از شرح حال همینگوی را بنویسم. اما علاقه چندانی به بیوگرافی رسمی و طرح جزئیات زندگی نداشتم و بنابراین از پروژه صرف نظر كردم. به این فكر می‌كردم كه من اگر بودم چطور می‌نوشتمش و این شد كه دقیقا با داستان «پاپا در كچام: 1961» كارم را شروع كردم؛ یعنی صحنه آخر زندگی همینگوی. موضوعی بود كه عمیقا درگیرم كرد، قوی و مداخل بود. می‌دانستم كه همیشه دلم می‌خواست یك روز درباره همینگوی بنویسم... همینطور سال‌ها ایده نوشتن ادامه متنی را داشتم كه در یك ورق كاغذ با عنوان «فانوس دریایی» لابه‌لای كاغذهای آلن پو بعد از مرگش پیدا شده‌بود. همیشه هم دلم می‌خواست درباره سم كلمنس و دختربچه بازی‌هایش بنویسم... . فكر كردم اگر روی آخرین سال‌ها و روزهای زندگی اینها تمركز كنم، یعنی دورانی كه هیچ چیزش روشن و معین نیست و دستمایه دراماتیك خوبی هم دارد، همه این موضوعات جذاب خوب كنار هم می‌نشینند.


عنوان مجموعه داستان شما از اول شعر دیكینسون «شب‌های وحشی! شب‌های وحشی!» گرفته شده كه معمولا آن را شعری درباره اشتیاق می‌دانند. چه چیز این شعر به‌خصوص برای شما جالب است و آن را چطور به خواست خود در اتمام این مجموعه داستان مرتبط می‌دانید؟
همه این داستان‌ها درباره شب‌هایی وحشی‌اند - و شوق و هوسی ناتمام. آرزوی تجربه چیزی تعریف ناشده و شاید غیرقابل دسترسی كه به نظر من در كنه‌ِ این تنازع خلاق نهفته است و از همین روست كه نویسنده‌ها و شاعران بعد از تكمیل اثرشان دچار مالیخولیا می‌شوند. شعر دیكینسون زیباست و برآمده از خودِ درونی شخصیت اوست.


یكی از منتقدان BOOKLIST شب‌های وحشی را مجموعه داستانی خوانده كه به شكل متهورانه‌ای ویرانگر است و به تخریب شخصیت‌های موجه نقب زده است. به این انتقاد چطور پاسخ می‌دهید؟
من فكر نمی‌كنم تصویرهایی كه ساختم چهره موجه این شخصیت‌ها را نقب زده بلكه به آنها بسط و عمق هم داده است. احساس می‌كنم تصویر هنری جیمز مردی پرحرارت، دلسوز و بخشنده و پرجرأت را ترسیم می‌كند كه كمتر كسی در او دیده است یا از كارهای داوطلبانه او در بیمارستان‌های لندن در جنگ جهانی اول خبر داشته است. من تعمدا می‌خواستم تصاویر سم كلمنس و همینگوی تراژیك باشند.
داستانتان درباره زن و شوهری كه یك مدل زنده امیلی دیكینسون می‌خرند و در خانه مثل یك حیوان دست‌آموز به راهش می‌اندازند مضحك و غم‌انگیز است. می‌خواستید در این داستان به‌خصوص به چه چیزی برسید؟
آثار امیلی دیكینسون فوق‌العاده‌اند و زندگینامه او به شكل غریبی با دستاوردهای ادبی‌اش همخوانی دارد، نویسندگان دیگر او را دارای استعدادی ذاتی می‌دانند. از این داستان اقتباسی نمایشی شده كه وجه مضحك/ سوررئال آن را پررنگ‌تر می‌كند و شكاف عظیمی را كه بین این نابغه شاعر و میزبانان او در گلدرز گرین وجود دارد، به نمایش می‌گذارد.


كنجكاوم بدانم در سال 2008 درباره طرح روزنوشت‌های شخصی‌تان چه برنامه‌ای دارید. در پایان روزنوشت‌های طولانی و تاثیرگذار خود درباره والدینتان كه هردو مرحوم شده‌اند، نوشته‌اید «هیچ‌وقت قادر نیستم بار دیگر اینها را بخوانم، اصلا چرا می‌نویسمشان؟» حالا كه 25 سال از آن سوال گذشته چطور به آن جواب می‌دهید؟
میل به نوشتن در دفتر خاطرات روزانه مثل میل به نیایش در روان انسان ریشه دارد. ما یادداشت می‌كنیم تا آنچه را كه هست واضح‌تر ببینیم، حتی اگر آنچه را نوشته‌ایم دیگر نخوانیم، یا نخواهیم آن احساسات بار دیگر در ما برانگیخته شوند. نیاكان ما به روش‌های طبیعی‌تری نیایش می‌كردند، در كلیسا، خاطراتشان را می‌نوشتند. در حالی كه ما در عصری شتاب‌زده به سرعت پیش می‌رویم بی‌آنكه پشت سرمان را نگاه كنیم. روزنویسی زندگی را اعتلا می‌دهد، فرد را وامی‌دارد تا از نمای نزدیك به آن نگاه كند و بیشتر دركش كند. در این لحظه از زندگی‌ام من از نگه‌داشتن روزنوشت‌های رسمی فاصله گرفتم و در عوض ایمیل‌هایم را نگه می‌دارم، نامه‌های طولانی و اغلب جالبی كه با دیگران رد و بدل می‌كنم. این تبادل ایمیل خرده‌ژانر تازه ادبیات است، محشر است!


در روزنوشته‌هایتان خودتان را «تنبل» و حتی «دائما سست و مست» خوانده‌اید و با این حال شما دهه‌هاست به‌شكل تعجب‌برانگیزی پركارید. آیا هنوز هم این تناقضات در شما وجود دارند؟
از زمان مرگ غیرمنتظره شوهرم واقعا نیروی چندانی ندارم. تقریبا همیشه خسته‌ام و شب‌های بی‌خوابی وحشتناكی را می‌گذرانم. پس شاید زمان انرژی ناتمام من به سر آمده... حالا تنها زندگی می‌كنم، انگار مركز ثقلی ندارم یا اكسیژن كم می‌آورم... آزادیِ تنها بودن چیز غم‌انگیزی است. همسرم اصلا درگیر زندگی ادبی من نبود، بیشتر نوشته‌هایم را نمی‌خواند، فقط بعضی نقدهای مقتضی را می‌خواند ری در مقام ویراستار چشمان تیزبینی داشت. ما بیشتر وقت‌ها در این خانه با هم بودیم، در اتاق‌های كار جداگانه‌مان و وقت غذا و پیاده‌روی عصرانه و دوچرخه‌سواری و اجتماعات عمومی همدیگر را می‌دیدیم. ری هیچوقت در زندگی حرفه‌ای من مداخله نكرد، نظر نمی‌داد و به بیشتر نقد و بررسی‌ها و مقاله‌هایی كه درباره من بودند اعتنایی نمی‌كرد. ما بهترین دوست‌ها و محرم اسرار هم بودیم، البته من سعی می‌كردم تا وقتی مجبور نشدم ری را با اخبار بد و ناخوشایند آزار ندهم.


در یكی از مقاله‌هاتان پروسه نویسش خود را تلاش در رسیدن به نوعی حس «تسخیرشدگی» خوانده‌اید. می‌شود بیشتر توضیح دهید؟
«نمی‌دانم می‌خواهم به تسخیرشدگی برسم یا نه؛ من فقط احساس می‌كنم تسخیرشده‌ام و نوشته‌هایم نتیجه این احساس است، شاید نوعی روش تطهیر نفس است. فكر نمی‌كنم كه نوشتن یا هر نوع هنری اگر تا حدودی «تسخیر» نشده نباشد، بتواند قدرت حسی لازم را داشته باشد‌.


من شیفته طرز استفاده به‌خصوص نقطه‌گذاری شما هستم؛ دونقطه‌ها، سه‌نقطه‌ها، علامت تعجب، خط‌فاصله‌هایی كه پشتشان ویرگول می‌گذارید و امثال آن. رویكرد خاصی به استفاده از نقطه‌گذاری دارید كه شاگردانتان از آن پیروی ‌می‌كنند؟
نه. من مخصوصا شاگردانم را به طرز استفاده خاصی از نقطه‌گذاری‌ها تشویق نمی‌كنم. چنین افراط‌های سبكی اگر در كار باشد، بعدها وارد حرفه نویسنده‌ می‌شود.
من متن‌های داستانی می‌نویسم كه از فیلتر «صدا»ی شخصیت گذشته‌اند. وقتی می‌گویید نقطه‌گذاری من طرز بخصوصی دارد، منظورتان این است كه بعضی از شخصیت‌های من خودشان را به طرق بسیار بخصوصی بیان می‌كنند، مثل شخصیت‌های نمایش. این نوشتار من نیست، صدای من همانی است كه الان در متن این مصاحبه می‌بینید. اما مثلا وقتی داری شخصیتی چون ادگار آلن پو را احضار می‌كنی، نیازی به عرف زبانی خاصی نیست.

شما سال‌ها معلم ادبیات و نویسندگی بوده‌اید، به قدمت سال‌های نویسندگی‌تان یعنی چیزی حدود 50 سال. جاناتان زفران فوئر شاگرد سابق شما در پرینستون و نویسنده جوان و مطرح امروز با كتاب همه چیز روشن‌است شما را اولین كسی می‌داند كه او را تشویق كردید تا نویسندگی خودش را جدی دنبال كند. دوست دارم بدانم چه خصوصیت‌هایی در او دیده بودید.
جاناتان زفران فوئر اولین و تنها شاگرد نویسنده من بود كه شخصا به والیدینش نامه نوشتم و گفتم چه آینده درخشان و امیدواركننده‌ای در انتظارش است. دقیقا نمی‌دانم چه چیز باعث این شد. من در طول این سال‌ها شاگردان بااستعداد دیگری هم داشتم. اما هركسی می‌توانست قابلیت‌های بخصوص جاناتان را ببیند .


چه موضوعات یا مشغولیت‌هایی موجب شده تا اشكال مختلف خشونت را اغلب در آثار خود بیاورید؟
من به این اصل معتقدم كه زندگی غم‌انگیز است، تاریخ غم‌انگیز است؛ ممكن است در مجامعی ارزشمند و پرمعنی زندگی كنیم و در خانواده خود به خوشی سر كنیم. اما اغراق نیست اگر بگوییم كه تاریخ جهان به خون آغشته است و جنگ در میان انواع بشر پایانی ندارد... در واقع در نوشته‌هایم خشونت نسبتا كمی دیده می‌شود و هرچه هست توجه به عواقب خشونت است و اینكه چطور افراد، مخصوصا زن‌ها و كودكان سعی می‌كنند زنده بمانند و قوی‌تر شوند.


آیا خواننده‌ها می‌توانند خود واقعی شما را لابه‌لای داستان‌هایتان پیدا كنند؟
هنری جیمز در جمله معروفی گفته تنها جای پیدا كردن خود نویسنده در اثرش است، چیزی كه نویسنده را نویسنده می‌كند اثرش است و این مسئله‌ای صرفا زبانی است. داستان‌های من خیلی متنوع‌اند، شخصیت‌هایم مجموعه وسیعی از افراد را شامل می‌شود، به سختی بتوان گفت من یكی از آنهایم.


در رمان جدیدتان خواهرم، عشقم: داستان محرمانه اسكایلر رمپایك منتظر چه چیزی باشیم؟
داستان درباره آمریكایی‌هایی است كه در جایی كه من «چكیده جهنم» می‌خوانم، زندگی می‌كنند، مخصوصا دخترها و پسرهای آدم‌های بدنام.


اولین كتابتان 45 سال پیش منتشر شده و تا دو ماه دیگر 70 ساله می‌شوید. آینده را برای خود چطور می‌بینید؟
در حال حاضر از مرگ شوهرم بی‌حس و حالم و روحیه‌ام را باخته‌ام. در آینده چیزی برای خودم نمی‌بینم. دست‌كم آینده‌ای كه برایم خوشبختی بیاورد، نمی‌بینم. ازدواج من، عشقم به شوهرم، اول آن وارد زندگی‌ام شد و بعد نویسندگی‌ام. در حال حاضر نویسندگی با مرگ شوهرم برایم جذابیتی ندارد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 19:49  توسط فرزانه دوستی  | 

 

 

دانشگاه شهید بهشتی

دانشکده ادبیات و علوم انسانی

گروه زبان و ادبیات انگلیسی

 

هسته پژوهشی مطالعات ترجمه برگزار می کند

نام کارگاه

نام استاد

زمان

مکان

 

آسیب شناسی ترجمه شعر

دکتر علیرضا جعفری

شنبه 28/2/87

ساعت 4- 1

سالن 215

 

 

برگردان متن منثور به انگلیسی

دکتر کیان سهیل

شنبه 11/3/87 ساعت 4- 1

سالن 215

 

 

مشکلات ترجمه

مطبوعاتی

دکتر عباس پژمان- خانم مهتافر

شنبه 25/3/87 ساعت 4- 1

سالن 215

 

 

فوت و فن ترجمه اسناد

آقای هادی جلالی

شنبه 20/7/87

ساعت 4- 1

سالن 215

 

 

واژه شناسی در ترجمه

آقای رامین آموخته

شنبه 18/8/87

ساعت 4- 1

سالن 215

 

 

شعر و ادبیات در ترجمه

آقای سعید سعیدپور

شنبه 23/9/87 ساعت 4- 1

سالن 215

 

 

چرخش قلم در ترجمه ناپذیری

آقای صفدر تقی زاده

شنبه 7/10/87

ساعت 4- 1

سالن 215

 

 

در این کارگاهها، اولویت برای دانشجویان کارشناسی ارشد مترجمی می باشد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 19:28  توسط فرزانه دوستی  | 

آستانه منتشر شد

از ویژگی های خاص این نشریه تخصصی بودن آن در زمینه زبان و ادبیات انگلیسی است. از هرکدام از سه گرایش این رشته در مقطع کارشناسی ارشد یعنی ادبیات انگلیسی، مطالعات ترجمه، و آموزش زبان انگلیسی سه مقاله تخصصی و یک پروفایل در این نشریه گنجانده شده، و این جدا از بخشهای خواندنی متفاوت دیگر چون معرفی و نقد کتاب، فیلم و مجلات دیگر، مصاحبه تخصصی، گزارش و خبر، کاریکاتور، شعر و چالش ترجمه شعر است

این نشریه به زبان انگلیسی منتشر می شود

این نشریه را می توانید از گروه زبان و ادبیات انگلیسی دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه شهید بهشتی تهیه کنید.

Threshold@inbox.com

http://ThresholdSBU.wordpress.com

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:8  توسط فرزانه دوستی  | 

 

فیلم چند کیلو خرما برای مراسم تدفین  سامان سالور برنده ی یکی از این حیوانهای قیمتی جشنواره های بین المللی - به گمانم یوزپلنگ نقره ای - قرار است یکشنبه ساعت ۱۴ در تالار مولوی دانشکده ادبیات دانشگاه شهید بهشتی به نمایش و نقد در بیاید

برای تهیه بلیط ارزان؟ به کانون فیلم و عکس دانشگاه مراجعه بفرمایید

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:27  توسط فرزانه دوستی  | 

 

روزنامه تایمز در تاریخ ۱۱ آوریل ۲۰۰۸ فهرستی از ده کتاب برتر تصویرسازی کودک را اعلام و از اینها با عنوان «بهترین استعدادهای تازه» در زمینه تصویرسازی کودک یاد کرد، کتابهایی جذاب با تصاویری دوست داشتنی  آشنایانی غریب که کنجکاوی روزهای گمشده کودکی مان را به یادمان می آورند.

این کتابها را با نمونه تصویری از هرکدام اینجا فهرست می کنم:

۱- پسرک کتاب خور شگفت انگیز / الیور جفرز

The Incredible Book Eating Boy, by Oliver Jeffers

۲- ربات دیوید لوکا

۳- دکستر بکسلی و جونور گنده ی آبی / جوئل استوارت

Dexter Bexley and the Big Blue Beastie by Joel Stewart

۴- گل/ نوشته جان لایت / تصویر از  لیزا اوانز

The Flower by John Light, illustrated by Lisa Evans

۵- پنگوئن / پلی دنبار

Penguin by Polly Dunbar

۶- آگوستوس و لبخندش /  کاترین رینر

Augustus and his smile by Catherine Rayner

۷- هراس نامه های موش کوچولو / امیلی گریو

Little Mouse's Book of Fears by Emily Gravett

۸- ماجراهای بشقاب و قاشق / مینی گریو

The Adventures of the Dish and the Spoon by Mini Grey

۹- وقتی تو خواب بودی / الکسیس دیکان

While you were asleep by Alexis Deacon

۱۰ - بوزینه / تصویر از ویکی وایت / نوشته ی مارتین جنکینز

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 21:15  توسط فرزانه دوستی  | 

 

دختر کوچکی بودم و شیفته ی کتاب همه می دانستند به جای عروسک و لباس و این طور چیزها کافی است یک کتاب به من بدهند تا یک روز تمام بخندم بعدش یک ماه برم یه گوشه ساکت بشینم و فکر کنم و کاری به کار دنیاشون نداشه باشم ...

نمایشگاه کتاب اردیبهشت آن سال هدیه ی بی نظیری برایم داشت. کودکی بودم دست در دست مامان نازنین در نمایشگاه شلوغ کتاب قدم می زدیم که جایی ایستادیم و مامان برام یک کتاب خرید به انتخاب خودم. کتاب در دو نسخه تهیه شده بود یکی با جلد مقوایی کوچک و کاست، و دیگری هارد کاور براقی بود که یک صفحه بزرگ توش جاسازی شده بود. رو جلدش دختری سوار اسب براقی نشته بود و داشت از رنگین کمان بالا می رفت. چند تا خونه و دوتا مسجد داشت . روز بود اما ماه هلال تو آسمون نشسته بود. همان را پسندیدم. اسمش «رنگین کمون» بود ...

ورای آن همه نقاشی عجیب و خیالی که اعتراف می کنم مایه ی نخستین پیوندهای روحی ام با دنیای تصویرسازی کودک بود، تجربه شنیدن اپرایی بس زیبا و رعشه آور آن هم از دنیایی که می فهمیدمش هنوز برایم رویایی است. هنوز حس شیرین اولین برخوردهای گوش و هوش و روان و حتی لرزش ویولن سل و صدای عجیب و ماورایی خواننده سوپرانو - بهجت قصری - در خاطرمه صدایی که رو پوستم کشیده می شد و به دنیایی فرازمینی پر از درد و شادی وصلم می کرد که آن روزهای خوب می فهمیدمش اما زبان کودکانه ام یارای وصفش را نداشت.

 

 

این یه عروسه، زیر سایه بون

جارو دستشه، شمشیرم بسته.

اینم داماده، با یه دسته گل

سر کوه تو بارون، تنها نشسته

 

 

 دیروز که خبر فوت ثمین باغچه بان را در کارگزاران دیدم یکه خوردم. همیشه دلم می خواست از او بیشتر بدانم. بفهمم کسی که کار قدرتمند و بدیعی مثل رنگین کمون را نوشته چرا اینقدر کم کار کم رنگ و بی نام و نشان می ماند. چرا هیچ اثر دیگری از او پیدا نمی کنم؟ چرا هیچ جا نیست؟ و خب ... ثمین باغچه بان پسر جبار باغچه بان عزیز شب عید در شرایطی در ترکیه و غریب وطن خودش درمی گذرد که خبر فوتش را تا دیروز یعنی ۱۸ فروردین هیچ کسی نه شنید و نه اهمیتی داد. دلم می گیرد از این همه بی تفاوتی برای چنان کسی ... اما فکر می کنم مگر رسم مرده پرستی و تشییع جنازه پر سر وصدا و گیرم چند جلسه یادبود الکی چه می کرد در شناساندن کار این مرد به کودکان انی سرزمین که غیر جیغ جیغ عمو پورنگ و صدای نکره ی چی چی ونگ ونگ گوششان هیچ صدای دیگری نشنیده و از بی بضاعتی فرهنگی است که همه به آواهای ناهنجار و گوش خراب کن غربی رو آورده اند که قرابتی هم با فرهنگشان ندارد. روزگاری که من نوجوان بودم و رنگین کمون رو پیدا کردم و بهش دل بستم روزگاری بود که باید خیلی روشنفکر بودی که صدای احمد شاملو و شازده کوچولو رو شنیده بودی یا باید حتما خانواده ای اهل گرامافون داشتی شاید صفحه ی قصه های کودکانه قدیمی در خانه پدر یا مادر بزرگ پیدا می شد. روزگاری بود که ادبیات کودک محصولاتی چون قصه ی گلها» بیرون می داد سرشار از تم های انقلابی ولی گوشخراش و عاری از حس زیبایی شناسی. در آن برهوت فرهنگی رنگین کمون دنیایی آرمانی بود ... و هنوز که هنوز هیچ صدای تازه ای نتوانسته طراوتش را برایم کم رنگ کند. خوب بگذارید ثمین غریب و شریف و گرامی بیارامد همانگونه که عمری زیست ... یادش شاد و روانش آرام.

 

  نوروز تو راهه

بازم گل نرگس،/اومد به خونه./به کوچه اومده،/نعنا و پونه./بیا گل ریحون دارم،/دیگه نوروز تو راهه./بیا رنگین کمون دارم،/دیگه نوروز تو راهه ...

 لینک به سایر آهنگ های  آلبوم رنگین کمون:

  روز برف بازیه

  عروسک جون

  کرنگ بلا

  گربه ای که مادره

  جای آهو 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 14:23  توسط فرزانه دوستی  | 

 

نخستين همايش ملي علوم‌انساني و چالش اشتغال
 
آسيب‌شناسي و راهکارهاي بهبود وضعيت اشتغال فارغ‌التحصيلان علوم‌انساني
در ايران امروز
 
تهران ـ خرداد 1387
 
براي اطلاعات بيشتر به اينجا مراجعه كنيد
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 9:9  توسط فرزانه دوستی  | 

 

دوره آموزشی

مقدمه‌ای بر نویسندگی خلاق

مدرس: علی شیخ‌الاسلامی (برگزیده جایزه دسی‌‌‌بل ـ پنگوئن ۲۰۰۷)

زمان: روزهای یکشنبه

کلاس انگلیسی ۱۴ تا ۱۶ و کلاس فارسی ۱۶:۳۰ تا ۱۸:۳۰

آغاز دوره: یک‌شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۷

مباحث دوره:

خلاقیت و تخیل، از اتوبیوگرافی تا داستان، توصیف، شخصیت، دنیای داستان،‌ انواع روایت، دیالوگ‌ و صحنه‌سازی، پیرنگ و ساختار،‌ نوشتن از نو .

مدت این دوره ده جلسه است و علاقه‌مندان به حضور در این کلاس می‌توانند برای ثبت‌نام تا تاریخ ۸۷/۲/۷ به شهرکتاب مرکزی واقع در خیابان حافظ شمالی، نبش زرتشت شرقی مراجعه کنند و یا با شماره ۸۸۸۰۶۷۴۳ تماس بگیرند.

روابط عمومی‌ شهرکتاب

---Press Release---

مقدمه‌ای بر نویسندگی خلاق

مقدمه‌ای بر نویسندگی خلاق دوره‌ای ده جلسه‌ای است برای تمرین کارگاهی نوشتن. علاقه‌مندان در این دوره از تکنیک‌های روز کارگاهی بهره‌ می‌گیرند تا مهارت‌های پایه نویسندگی را تمرین کنند. در این دوره مباحثی چون خلاقیت و تخیل، از اتوبیوگرافی تا داستان، توصیف، شخصیت، دنیای داستان، انواع روایت، دیالوگ و صحنه‌سازی، پیرنگ و ساختار،‌ نوشتن از نو ارائه می‌شود. مدرس این دوره علی شیخ‌الاسلامی فارغ‌التحصیل فوق‌لیسانس نویسندگی خلاق از لندن و برگزیده جایزه‌ی دسی‌بل ـ پنگوئن ۲۰۰۷ است. آثار وی به فارسی و انگلیسی در انگلستان، سنگاپور، بنگلادش و ایران منتشر شده است. وی در پروژه‌ای به معرفی آثار نوین ادبیات داستانی فارسی به ناشران انگلیسی پرداخته است. جدیدترین تجربه‌ی حرفه‌ای او شرکت در کارگاه منطقه‌ای نویسندگی خلاق در بنگلادش و آغاز نگارش کتابی در زمینه تمرین نویسندگی است.

این دوره به دو زبان انگلیسی و فارسی ارائه می‌شود و علاقه‌مندان به شرکت در هر یک از این کلاس‌ها می‌توانند حداکثر تا ۷ اردیبهشت ماه با شماره ۸۸۸۰۶۷۴۳ تماس بگیرند. لازم به ذکر است دوره نویسندگی خلاق از ۱۵ اردیبهشت ماه روزهای یکشنبه تشکیل می‌شود. ساعت تشکیل کلاس انگلیسی ۱۴ تا ۱۶ و کلاس فارسی ۱۶:۳۰ تا ۱۸:۳۰ است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 10:42  توسط فرزانه دوستی  | 



كارگزاران / پنج‌شنبه 18 بهمن 1386:

 


جيمز گراهام بالارد متولد 15 نوامبر 19۳0 در شانگهاي چین در زمره نويسندگان تواناي انگليسي و از جمله اعضاي برجسته موج نوي ژانر علمي تخيلي است. بالارد در ایران هم به واسطه فیلم های اقتباسی از او و هم رمان های «برج»، امپراتوري خورشيد، و مجموعه داستان منطقه مصيبت‌زده شناخته شده.

 

بالارد آنقدر در ژانر داستان نويسي خود خاص و شناخته شده است كه بسياري از دوستداران ادبيات فضاهاي و موقعيت هاي زندگي روزمره شان را كه به آثار او شباهت دارد، فضاهاي بالاردي مي نامند.

 

«تصادف» را حتما به ياد ميآوريد. فيلمي جنجال برانگيز ساخته ديويد كراننبرگ کارگردان کانادايي كه برگرفته از رماني از بالارد به همين نام بود، يا «امپراتوري خورشيد» (1984) و «شب‌هاي كوكائين» (1996) از ديگر كارهاي موفق او هستند. دنياي بالارد دنياي مدرنتيه‌ي ضدآرماني، مناظر مصنوعي ساخت دست انسان و تاثيرات رواني توسعه محيطي، اجتماعي و تكنولوژيك بر انسان مستاصل معاصر است.

 

دوران جواني جيمز گراهام بالارد به اعتراف خود او حاصل تجربه، لمس و مشاهده نزديك مرگ بوده، مرگي كه از ويرانه‌هاي به يغما‌رفته‌ي جنگ تا كالبدشكافي اجساد همه‌جا جاري و ساري است و بالارد در اثر اتوبيوگرافيك تازه خود با نام «معجزات زندگي: شانگهاي تا شپرتون» به مرور خاطرات آن مي‌پردازد. اين كتاب قرار است در اوايل ماه ميلادي جاري (4 فوريه) روانه بازار كتاب شود، به اين بهانه به خواندن قسمت‌هايي از خاطرات بالارد در اين كتاب مي‌نشينيم.



 

گزيده‌اي از كتاب «معجزات زندگي» (2008) اثر جيمز گراهام بالارد (1930-)


 


برخلاف بيشتر دانشجوها وقتي براي اولين بار به كالج كينگ مي‌رفتم كمبريج را به خوبي مي‌شناختم. اگر كمبريج را اول بار در سال 1949 نديده بودم شايد خيلي بيشتر از آن دست‌گيرم مي‌شد. در واقع به محض رسيدنم به آنجا مي‌خواستم تركش كنم.
.

دو سال را در آنجا به خواندن آناتومي، فيزيولوژي و پاتولوژي گذراندم. سالن تشريح مركز جاذبه همه مطالعات پزشكي بود. پاگذاشتن به آن تالار عجيب با سقف كوتاه كه چيزي بين كلوپ شبانه و كشتارگاه بود تجربه‌اي ترسناك به نظر مي‌رسيد. لاشه‌ها به رنگ زرد مايل‌به‌سبز آغشته به فرمالئيد لخت و عور به پشت افتاده بودند و پوستشان پر از جاي زخم و كوفتگي بود، سخت مي‌شد آنها را انسان تصور كرد گويي به تازگي از رو صليب گرونوالد[1] پايين كشيده بودندشان. چند دانشجو تو گروه من بودند كه نتوانستند منظره اجساد مرده را تاب بياورند و به ناچار از تحصيل انصراف دادند، اما تجربه كالبدشكافي به همان اندازه براي من هم طاقت‌فرسا بود. با اين‌كه شصت سال گذشته هنوز هم فكر مي‌كنم كه آن دو سال آناتومي از مهم‌ترين سال‌هاي زندگي من بود و كمكم كرد بخش عمده‌اي از تخيلاتم را شكل دهم.

.

قبل از جنگ در شانگهاي و در طول آن هم جسدهاي بسياري ديده بودم، بعضي‌شان كاملن نزديك من افتاده بودند، مثل خيلي‌هاي ديگر پاسخ‌هاي احساسي خودم را با اين عبارت كه «وحشتناك است اما به شكل غمگيني جزئي از زندگي است» خاموش مي‌كردم. و حال يعني تنها چند سال بعد داشتم كالبد انسان‌هاي مرده را تشريح مي‌كردم، لايه هاي پوست و چربي را مي‌بريدم تا به ماهيچه‌هاي زير آنها برسم و بعد اينها را جدا كنم تا اعصاب و رگهاي خوني پيدا شوند. به طريقي داشتم كالبدشكافي خودم را به همه چيني‌هاي مرده‌اي كه اجسادشان را دراز به دراز كنار جاده‌ ديده بودم پيوند مي‌زدم. درحالي كه به كشف دنياي وسيع و رمزآلود بدن انسان مشغول بودم گويي جستجوي احساسي يا حتي اخلاقي در گذشته خود مي‌كردم.

.

بيشتر لاشه ها متعلق به پزشك‌هايي بود كه بدنشان را براي كالبدشكافي اهدا كرده بودند. يك لاشه زن هم بود، زني ميانسال با آرواره‌هاي قوي كه سر تاسش به وضوح زير نور مي‌درخشيد. بيشتر دانشجوهاي پزشكي مذكر از او دوري مي‌كردند. هيچ كدام ما تا آن زمان هيچ زن زنده يا مرده‌ي برهنه‌اي را به سن مادر خود نديده بوديم. اقتدار خاصي تو صورتش بود كه شايد از جنس اقتدار يك متخصص كهنه‌كار زنان يا پزشك عمومي بود. من جذب او شده بودم البته نه به نيات مشهود جنسي؛ پستان‌‌هايش در بافت چربي‌مانند روي قفسه سينه‌اش فرو نشسته بود، و خيلي از دانشجوها فكر مي‌كردند مرد است. فريفته‌ي زخم‌هاي كوچك روي بازوانش و پينه‌‌هايي كه شايد از دوران كودكي رو دستهاش بسته بود شده بودم، سعي مي‌كردم زندگيش را در ذهنم بازسازي كنم، سالهاي طولاني‌ش را به عنوان دانشجوي پزشكي، اولين عشق‌بازيهايش، ازدواج و بچه‌هايش. يك روز صورت شكافته ي او را در قفسه كنار سرهاي ديگر ديدم. لايه‌هاي برهنه‌ي ماهيچه تو صورتش مثل ورق‌هاي مصحفي قديمي بودند، مثل يك دست ورق در انتظار بر خوردن در حياتي تازه.

. 

سالهايم در اتاق تشريح برايم اهميت بسيار داشتند چون به من آموختند كه اگرچه مرگ پايان است، تخيل انساني و روح انسان مي‌تواند بر فساد كالبد خود فائق شود. داستانهاي من هم به نحوي تشريح آسيب‌‌هايي است كه در شانگهاي و بعدها در دنياي بعد از جنگ شاهد بوده‌ام، از تهديد جنگ هسته‌اي گرفته تا ترور پرزيدنت كندي، از مرگ همسرم تا خشونتي كه فرهنگ صرفا تفريح‌گراي آخرين دهه هاي قرن بيستم همرها آورده بود. يا شايد دو سالي كه در اتاق تشريح گذراندم طريقي ناخودآگاه بوده براي زنده نگهداشتن خاطرات شانگهاي. به هر حال وقتي دوره آناتومي خود را تمام كردم مهلتم در كمبريج هم به واقع به آخر رسيده بود. آنجا خاطرات بسياري به من بخشيده بود، از احساسات رازآلودم به پزشك‌هاي مرده كه گويي به نوعي به كمكم آمده بودند و سرمايه عظيمي از استعاره هاي كالبد انساني به من بخشيدند كه در سراسر دنياي داستانيم جاري شدند.

.

در مقام مقايسه زندگي كالج چون صحنه نمايش فولكلوري سراسر مجلل و عجيب و جالب بود. من از قايقراني در رودخانه، بازي تنيس، نوشتن داستان كوتاه، و مست كردن با پرستارهاي آدن بروك كه به من چيزهايي آموختند كه حتي آموزه‌هاي اتاق تشريح هم به پايشان نمي‌رسد لذت فراوان مي‌بردم.

.

زن‌هاي جوان جذابي بودند و برخي‌شان زندگي‌هاي عياشانه‌اي داشتند (با سرنگ‌هايي رو ميز كنار تخت‌شان!)

من هم مثل هركس ديگري به تماشاي فيلمهاي بسياري مي‌رفتم. از تريلرهاي پرهيجان امريكايي با آن عكسهاي سياه و سفيد بيانگر و فضاي تفكربرانگيزشان، از داستان‌هاي بيگانگي‌ازخود و خيانتهاي عاطفي لذت مي‌بردم. همان وقت هم متوجه ظهور نوع جديدي از فرهنگ عامه‌پسند شده بودم كه روي جامعه‌ستيزي پنهان مخاطبان خود بازي مي‌كرد و درواقع اگر مي‌خواست موثر واقع ‌شود بايد همان رگه جامعه ستيزي از از مخاطبانش بيرون مي‌كشيد. شركت داوطلبانه‌ي وجه جامعه ستيز مخاطب در واقع تعريف كلي مدرنيسم است. اما اين با تعريف اف آر ليويس از رمان به عنوان نقد اخلاقي اجتماع مردود مي‌شود. من به يكي از سخنراني‌هايش رفتم و به ياد دارم كه به دانشجوي انگليسي كه مرا با خود برده بود مي‌گفت «خيلي مهم است كه به به تماشاي مردان تي (يك فيلم نوآر كلاسيك) بروي». آن زمان خيلي نامعقول به نظر مي‌رسيد اما الان نه.

.

وارسيتي، هفته‌نامه دانشجويي مسابقات سالانه داستان كوتاه نويسي برگزار مي‌كرد و داستان من با عنوان «ظهر قاهر» كه تلاشي به سبك همينگوي بود جايزه اول اشتراكي را در سال 1951 برد. به پدرم گفتم مي‌خواهم پزشكي را رها كنم و نويسنده شوم. خوشش نيامد مخصوصن كه هيچ تصوري از چگونگي تحقق رويايم نداشتم. سرانجام تصميم گرفت كه ادبيات انگليسي بخوانم، كه افتضاح‌ترين طريق ممكن براي آماده‌سازي يك فرد در حرفه‌ي نويسندگي است، و پدر هم به درستي شكش برده بود. توانستم جايي در كالج كوئين مري دانشگاه لندن براي خودم دست و پا كنم و در اكتبر 1951 آغاز به تحصيل دوره كردم.

.

يك سال را در كالج كوئين مري خوش گذراندم. در تيوب‌هاي لندن با آدمهايي كه سر كار خود مي‌رفتند همسفر مي‌شدم و تصور مي‌كردم كه خودم هم شغلي دارم. از اختلاط اجتماعي دانشجويان هم خوشم مي‌آمد. آنها از هر پيشينه‌ي قابل تصوري آمده بودند، و نگاه‌هاي كاملن متفاوتي به هرچيز داشتند. همگي باهوش بودند، چيزي كه در ميان دانشجويان ليسانس كمبريج وجود نداشت، و عقايد و ايده‌هاي بديعي درباره جهان عرضه مي‌كردند. وقتي گفتم در چين به دنيا آمده‌ام و در طول جنگ پناهنده شده‌ام طوري با اين مسئله برخورد كردند انگار گفته باشم در كرجي ماهي‌گيري در درياي شمالي يا در يك فانوس دريايي متولد شده‌ام.

.

دوره آموزش انگليسي جالب بود اما داستان مدرن هيچ نقشي در آن نداشت و در پايان سال اول تصميم به رها كردن آن گرفتم. تلاش‌هايم در جهت نوشتن رماني تجربي به كلي شكست خورد. بايد از نهادهاي آكادميك دوري مي‌كردم و لازم بود از وابستگي مالي به والدينم هم رها شوم، حسي كه مطمئنم آنها هم در آن شريك بودند. آنها شديدا مخالف اميدهاي من به نويسندگي حرفه‌اي بودند و من خصومت آنها فرسوده ام مي‌كرد.

مشكلم اين بود كه فرمي را كه مناسب من باشد پيدا نمي‌كردم. پرواز همچنان مجذوبم مي‌كرد، و كم‌كم متوجه تبليغاتي براي دوره آموزش كوتاه‌مدتي در آر اي اف شدم. دوره آموزشي پرواز در كانادا بود و به جذابيت آن مي‌افزود. تغيير فضا از لندن خاكستري و پرازدحام به فضاهاي گسترده‌ي كانادا به من زمان كافي مي‌داد تا اميدوارانه تخيل خود را محكي بزنم. تازه 23 سالم شده بود اما هيچ نشاني از آغاز حرفه ام به عنوان داستان‌‌نويس نبود.

.

در پاييز 1954 در يكي از خطوط دريايي امپرس قايق مي‌رانديم، و بعد يك ماه را در يكي از پايگاههاي آر سي اي اف نزديك لندن اونتاريو كه خيلي از آبشار نياگارا دور نبود گذرانديم. همگي مشتاق به آغوش كشيدن شيوه زندگي امريكاي شمالي بوديم. وقتي كه اولين برف مي‌باريد به پايگاه آموزشي خود در موس جاو واقع در استان ساسكاچوان رسيديم و فكر مي‌كنم وقتي در بهار بعد آنجا را ترك كردم هنوز برف مي‌باريد. طبيعت وحشي برف و يخ بهترين جا براي مدرسه‌ي پرواز نبود. براي مدتهاي مديدي هيچ كاري براي انجام نداشتيم مگر اين كه در اتاقهاي پرواز بنشينيم و مجله بخوانيم و برف را تماشا كنيم كه رو باندهاي فرودگاه فرو مي‌نشست. گهگاه گوزني شمالي (موس) از روي حصار پيرامون‌مان جستي مي‌زد و چهارنعل در غبار مي‌تاخت. در آن ساختمان آشفته و راحت كه واقعن هتلي چهارستاره بود كنار منظره پنجره‌ها مي‌نشستم و برف را تماشا مي‌كردم كه به موازاتِ يخ‌باد روي افق كشيده مي‌شد.   

.

با وقت زيادي كه رو دستم مانده بود شروع به نوشتن چند داستان كوتاه كردم و سعي كردم آنقدر خود را مشغول مطالب خواندني كنم كه به ادامه كار وادارم كند. بيشتر كاغذپاره‌هايي كه تو ايستگاه پيدا مي‌شد تريلرهاي عامه پسند و داستانهاي جنايي بودند، اما يك نوع داستان بود كه جايي زيادي به خود اختصاص داده بود. و آن داستان علمي‌تخيلي بود كه آن زمان داشت به رونق و شكوفايي بعد از جنگ خود مي‌رسيد. من غير از سري داستانهاي باك راجرز و فلاش گوردون زمان كودكيم در شانگهاي چيز زيادي از اين دست نخوانده بودم. بعدها دريافتم كه بيشتر نويسندگان حرفه‌اي علمي‌تخيلي چه امريكايي و چه انگليسي از دوران نوجواني طرفداران جدي آن بوده اند و از نوجواني مبادرت به نوشتن داستان علمي‌تخيلي كرده بودند. من يكي از معدود آدم‌هايي بودم كه خيلي دير به سراغ اين داستان آمده بودند. تا اواسط دهه پنجاه چيزي حدود بيست مجله علمي‌تخيلي با فروش ماهانه در امريكا و كانادا وجود داشت و بهترينشان رديف مجلات موس‌جاو بود.

.

اينها را برداشتم و حريصانه شروع به خواندن كردم. در اينها شكلي از داستان را يافتم كه درباره امروز بود و اغلب به اندازه آثار كافكا مبهم و رمزآلود بنظر مي‌رسيد. جهاني را بازمي‌شناخت كه تحت سلطه ي تبليغات مصرفي و دولتهاي دموكراتيكي بود كه به روابط عمومي مستحيل مي‌شدند. اين دنياي اتوموبيل‌ها، ادارات، بزرگراهها، خطوط هوايي و سوپرماركت‌هايي بود كه ما به واقع در آنها مي‌زيستيم اما جايشان تماما در ادبيات جدي ما خالي بود. هيچ كس در رماني از ويرجينيا وولف باك بنزين ماشينش را پر نمي‌كرد. هيچ كس در سارتر يا توماس مان پول سلماني نمي‌داد. هيچ كس در رمانهاي بعداز جنگ همينگوي هرگز نگران تاثيرات تماس طولاني با تهديدات جنگ هسته‌اي نبود.  

.

اين فكر خود به اندازه كافي مضحك بود و آن موقع همانقدر عبث به نظر مي‌رسيد كه امروز. نويسندگان ادبيات داستاني جدي يك ويژگي برجسته را به اشتراك داشتند – داستان آنها در ابتدا و بيش از هر چيز ديگر درباره خودشان بود. «خود» در قلب مدرنيسم قرار داشت و حال رقيب قدرتمندي پيدا كرده بود، «دنياي روزمره» كه به همان اندازه متشكل از سازه‌هاي روانشناختي بود، و درست به همان اندازه مستعد انگيزش‌هاي روانكاوانه و رازآلود. داستان علمي تخيلي به كاوش همين قلمرو به واقع فجيع نشسته بود، جامعه مصرف‌كننده‌اي كه ممكن بود هر آن تصميم بگيرد يك روزه آشويتسي ديگر يا هيروشيمايي ديگر بسازد.

.

از همه اينها گذشته ژانر علمي تخيلي نوعي سرزندگي و نيروي حركت داشت. بدون هيچ برنامه قبلي دريافتم كه اين همان زمينه‌اي است كه بايد واردش شوم . اين همان فرم ادبي بود كه در آن پيروزي با ابتكارعمل بود و وسعت عمل زيادي هم به نويسندگانش مي‌داد. مي‌توانستم سرعت بالاي تغييرات در امريكا و كانادا را ببينم و آن تغيير به سرعت داشت به بريتانيا هم مي‌رسيد. مي‌خواستم در جستجوي آسيب‌شناسي جامعه مصرفي، چشم اندازهاي تلويزيوني و رقابت‌ بر سر سلاح‌هاي هسته‌اي داستان علمي‌تخيلي را وطني كنم. قاره‌اي بسيط و دست نخورده از امكانات داستاني پيش رو داشتم. يا آن زمان وقتي به فرودگاه ساكت با باندهاي خالي‌اش كه تا بي‌نهايت سفيد برف امتداد پيدا كرده بود اين طور مي‌انديشيدم.



J G Ballard
ج ج بالارد در ۱۹۵۸ مقابل رمان تجربی اش که درباره بیل بردها می نوشت ...
عکس: مری بالارد


[1] Grünewald- نقاش دوران رنسانس كه به خاطر تابلوهايش از مسيح مصلوب معروف بود.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 0:46  توسط فرزانه دوستی  | 

دوره جدید کلاس های نقد ادبیات و تئوری نقد شهر کتاب به زودی یعنی از ۲۹ بهمن ماه برگزار می‌شود. اين سري درس‌گفتارها به تدريس دكتر نجوميان اختصاصن به نقد فرهنگي مي پردازد.

نقد فرهنگي عنوان بزرگي است، آن‌قدر بزرگ كه ناگزير عقايد ماركسيست‌ها و تاريخ‌گرايان و بحث‌هاي استعمار و پسااستعمار و ... را دربرمي‌گيرد. و خب با ظهور و بروز نظريه‌هاي تازه و مختلف جاي نگاهي دقيق و محدود به صرف مفهوم فرهنگ و موقعيت انسان در فرهنگ و تقابل‌ها و گفتگوهاي بين فرهنگي شديدن احساس مي شود.

در این دوره‌ی آموزشی، ضمن بیان تاریخچه‌ی نقد فرهنگی از مکتب فرانکفورت تا نقد فرهنگی در انگلستان و آمریکا، مفاهیمی چون سوبژکتیویته، فرهنگ والا و فرهنگ نازل تبیین و میراث نقد فرهنگی در رویکردهای فمینیسم فرهنگی، مارکسیسم فرهنگی، تاریخ‌گرایی نو و نقد پسااستعماری بررسی می‌شود.
هم‌چنین به آرای نظریه‌پردازانی چون بارت، شوالتر، گرامشی، آلتوزر، گرینبلات، سینفیلد، بابا، سعید و اسپیواک پرداخته می‌شود.

علاقه‌مندانِ حضور در این کلاس، می‌توانند حداکثر تا روز ۲۰ بهمن ماه، به خیابان حافظ شمالی، نبش زرتشت شرقی، شهرکتاب مراجعه کنند، یا با شماره ۸۸۸۰۶۷۴۳ تماس بگیرند.
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 20:1  توسط فرزانه دوستی 

 

دانشگاه شهيد بهشتی

دانشکده ادبيات و علوم انسانی

گروه زبان و ادبيات انگليسی

 

هسته پژوهشی مطالعات ترجمه

اولين کارگاه مطالعات ترجمه

موضوعات:

 

برگردان متن منثور به انگليسی

 

چرخش قلم در ترجمه‏ناپذيری

 

مشکلات ترجمه متن ادبی

 

واژه‏شناسی در ترجمه

 

فوت و فن ترجمه اسناد

محل ثبت‏نام: گروه زبان و ادبيات انگليسی 2486 ـ 2990

زمان: از 14/11/86 بمدت هفت هفته

روزهای يکشنبه از ساعت 30/19 ـ 30/15

مکان: سالن 215  

دانشکده ادبيات و علوم انسانی

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 9:19  توسط فرزانه دوستی  | 

 
 
هملت به روایت تارکوفسکی یکی از مینیمال های خوب هملت بود که دیده ام. قبل تر آوازی شنیده بودم به نام «هملت در ۱ دقیقه» که کسی روی کلیپی از هملت مل گیبسون کل قصه را در یک دقیقه روایت می کند. کارتونی دیده بودم و نمایشی عروسکی. و از همه مینیمال تر شاید همان کتاب بدیع «هملت به روایت مردم کوچه وبازار» شل سیلوراستاین باشد. اما همه این نسخه ها یک مشکل بزرگ دارند. همگی شدیدا وفادار به خوانش روانکاوها مانده اند.
 
هملت محمود صباحي به دلم نشست...نه به خاطر اينكه شاهكار بود يا بهتر از دیگر هملت ها بود. بلكه به خاطر برداشت مستقلي كه نويسنده از هملت داشته، بي‌تاثير ار بحث‌هاي احمقانه روانكاوهاي بيمار كه هملت شاعرپيشه، عزادار، و افسرده‌ي بيزار از قتل را - كه مشكلش بيشتر فلسفي است تا رواني - با برچسب عقده اوديپ داشتن توجيه مي‌كنند
 
هملت براي من هميشه نمونه‌ي روح آزاد شاعر بوده، بلندپروازي كه نشان مي دهد اگر بخواهد كم از جنگاوران نداردو به سرعت عمل و هوش هم از ديگران برتر است، اما نمي‌خواهد. هملت با نكشتن كلوديوس گناهكار در سکوت اعتراض خود را فرياد مي زند. و ما اینهمه سال نشنیدیم ...
مونولوگ هملت تاركوفسكي از اينرو جالب بود كه به جاي وفاداري به صحنه ها و شخصيت ها، یا وفاداری به خوانشهای پیشین، به خود هملت، به درون او، و تاملات ذهن پريشان او وفادار مانده بود.
 
وقتي هملت در انديشه ي افليا به واگويه ‌گفت: «نه مرد مرا راضي نمي‌كند...اگر مرد راضي نكند، زن بايد؟» خنديدم. هملت رو به من كرد - درست چشم تو چشم من! در نمايشنامه گفته بودند به من نگاه كند؟ - گفت «چرا مي‌گويم مرد مرا راضي نمي كند مي‌خندي؟» آره خنديدم، به هملتي خنديدم كه مي‌تواند اندوه درونش را با ما بگويد، بي ترس تماشاگر رنسانس. هملتي كه گويي مي‌خواهد از تهمتهاي نفرت‌از زن، همجنس‌بازي، عقده‌اوديپي، و هزار بهتان تاريخي ديگر دفاع كند. روبروي ما مي ايستد و ذهن آشفته و نوستالژيك خود را برايمان مي‌گشايد.
 
هملت صباحي نمي‌ترسد زا در آغوش گرفتن جمجمه‌ي مردگان، عاشقانه در آغوشش مي گيرد...برغم پيش‌كسوتان خود كه نمي توانستند اكراه خود در لمس مرده را حتي براي لحظه آي روي صحنه فراموش كنند... هملت صباحي شيزوفرني دارد، شاعري است كه مي نويسد و مي نويسد و مي نويسد .... اما بر آب!
 
كارگردان كوشيده بود ميان نوستالژياي تاركوفسكي و هملت ارتباط حسي برقرار كند، و اين ارتباط در همان حد حس باقي مانده بود و از منطق مي‌گريخت ... صحنه‌هاي فيلم جاي تنوع بازيگران غايب و انتراكت ها و مياني ها را پر مي‌كردند تا از يكنواختي مونولوگ‌هاي هملت خسته نشوي
از جمله كارهاي جالب كارگردان حذف صحنه‌هاي مادر و عمو بود - شايد مي خواسته تعمدا هرگونه رابطه‌ي اديپي بين مادر و هملت و عمو را نفي كند و چالش ذهني هملت را به مقوله اي اخلاقي تبديل كند.
از ميان شخصيتها تنهاحضور افليا و پدر را مي ديديم، شخصيتهايي كه شايد در خوانش روانكاوها به حاشيه رانده شده بودند. و از اين جهت نگاه كارگردان را پسنديدم.
 
اگرچه كار ضعفهاي اجرايي بسيار داشت و بازيگر هملت در بيان و اجرا كم مي آورد، و ميكس فيلمها نامناسب بود،  اما نتيجه به يك بار ديدن مي ارزد. تماشاگر بدون دانش قبلي از هملت شايد چيزي از قصد كارگردان و بازيگر نفهمد، اما مسحور كلمات جادويي شكسپير خواهد شد
 
آبان تالار مولوري - شش و نيم بعدازظهر
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 7:9  توسط فرزانه دوستی  | 

فرهنگستان هنر در ادامه كلاسها و كارگاههاي آموزشي خود برنامه هاي جالبي براي آبان‌ماه دارد. در ميان اين برنامه‌ها چهار سه‌شنبه‌ي آبان‌ماه مختص دكتر نجوميان و درس‌گفتارهاي "واسازي و كيارستمي" است.

ايشان در اين چهار جلسه به واسازي متن فيلم بر اساس نظريات دريدا مي پردازند و در ادامه‌ي كار به خوانش واساز از سه فيلم بلند و چند فيلم كوتاه عباس كيارستمي پرداخته مي‌شود.

كلاسهاي فرهنگستان هنر رايگان و شركت براي عموم آزاد است. از دست ندهيد.

جلسه‌ي اول - سه‌شنبه اول آبان ۱۳۸۶

در جلسه‌ي نخست اين درس‌گفتارها به دوره‌آي اجمالي از نظريات واسازي دريدا، بسط و تشريح اصطلاحات كليدي، گزاره‌هاي پساساخت‌گرا، و روش‌شناسي نقد واساز پرداخته شد.

اما از آن جالب‌تر و شايد جديدتر براي من نگاهي كلي و جالب به زندگي شخصي دريدا بود كه تا به امروز به شخصه  به آن توجهي نكرده بودم. و شايد براي شما هم جالب باشد.

آيا مي دانستيد ژاك دريدا كه در كودكي ژاكي ناميده مي شد، ركورددار اخزاج از مدرسه و مدارس عالي است؟ او در هر مدرسه كه پبت نام مي‌كرده رد يا اخراج مي‌شده. بارها و بارها با وجود درخشش بسيار در زمينه‌هايي كه به مطالعه آنها مي‌پرداخته، روز امتحان و معمولا به دليل خستگي مفرط چيزي نمي‌نوشته و رد مي شده.

آلتوزر و فوكو يك‌بار بر سر برگه امتحاني بحث مفصلي مي‌كنند و خود مي‌مانند به او الف مثبت بدهند يا دال!

دريدا در زندگيش اول عاشق فوتبال بوده انهم سانتر فوروارد، و بعد ادبيات. و چونه در هيچكدام چيزي نمي شود به فلسفه رو مي آورد!!!!

قرار نيست در اينجا خلاصه دس‌گفتارها را بياورم، و بنابراين به همه توصيه مي كنم خدو در جلسه هاي بعد حضور داشته باشند. در جلسه‌ي بعد دكتر نجوميان در كارگاه به خوانش واساز از فيلم كلوزآپ كيارستمي خواهند پرداخت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 11:11  توسط فرزانه دوستی  | 

orpheus 

ارفه

نوشته: تد هیوز

ترجمه: آزاده شاهمیری/محمد طلوعی/۱۳۸۳

ارفه به نگاه اول همان ارفه است. مي‌ماني تد هيوز چه چيز بيشتري مي‌خواهد به اين قصه شناخته اضافه كند. اما اين فقط بازنويسي نمايشي از آن ارفه نيست، ساختي شاعرانه است؛ در اين بازي صدا چيزي بيش‌تر از صداست. مخلوقي است كه جان مي‌گيرد و مثل همه عناصر جاندار ديگر مسير زندگي پيش مي‌گيرد. و صدا - زاده ي هنر ارفه - بيشتر از ارفه مي‌داند. صدا هم مثل پلوتو خوب مي‌داند كه در اين دنيا «هيچ چيز بي‌حسابي نيست. از هرچيز كه استفاده كني - تاوان‌اش را با چيز ديگري مي‌دهي». و اريديس فقط يك زن نبود، هم بهانه و هم بهاي نغمه‌اش بود. و نه، بيشتر، اوريديس رمز آن آهنگ، كليد طلايي اعتدالش بود -شاه‌نتي كه به رفتنش روح صدا هم مي‌رود.

و اينطور است كه اوريديس در زيرزمين هم صداست؛ صدايي كه ارفه با بازپيس گرفتنش مثل بالغي كه هنوز روياي بازگشت به رحم مادر دارد، «ميان دهان زمين مي‌افتد/از توي گلوي زمين رد مي‌شود، به خودش برگشته./مر صدايش را در شكم زمين پيش مي‌برد...»

اما هيوز خواننده پريشان را كه در اوج داستان منتظر حادثه فقدان دوباره اوريديس است تشنه رها مي‌كند. كاتارسيسي در كار نيست. هيوز با جاودانه كردن اين تعليق در نمايشش چه مي‌خواهد بگويد؟ روايتي تازه است به اميد پاياني خوش و وصال ارفه و صدا در زيرزمين؟ اوريديس صدايي نامرئي خواهد ماند؟ يا به مدد دانش پيشين خود مي‌دانيم كه ارفه در يك دو سه قدم آخر برمي‌گردد به ديدن صدا - به ناممكن؟ تاثیر ارفه بر مخاطب اسطوره آشنا جاي تامل دارد.

در پايان هيوز به ما نمي‌گويد چه بر سر ارفه و صداي اوريديس مي‌آيد. اما موسيقي ارفه ديگر كسي را نمي‌رقصاند، كه نيروي حياتي مي‌شود كه به جاي شور، مي‌روياند!

مردی شاعر که عاشق همسر است و حیات از نفس او دارد ما را به شدت یاد زندگی شخصی تد هیوز می‌اندازد و همسر شاعره‌اش سيلويا پلات، و تهمتهايي كه خودكشي پلات را به گردن شوهر مي‌انداختند. هيوز شايد با بازنويسي اين اسطوره قدرتمند مي‌خواهد پاسخي به انهمه اتهام داده باشد... و سيلويا پلات فقيد را صداي از دست رفته‌اي مي داند كه حال روح او را مي روياند!

كتاب پرداخت شاعرانه و زيبايي دارد و ترجمه خود شعري خواندنيست

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 8:17  توسط فرزانه دوستی  | 

 

 

مايكل تولن در فصل نخست كتاب خود درباب روايت و در تعريف آن به سه عنصر كليدي در هر داستان مي پردازد كه به گفته ي او در ارتباطي سه گانه با هم عمل مي كنند. اين سه عنصر داستان، گوينده داستان، و مخاطبي است كه داستان براي او گفته مي شود. در عين حال، روايت پديده اي زماني-مكاني است به اين معني كه همواره چيزهايي را براي ما حكايت مي كند كه هم از نظر زماني و هم مكاني از ما فاصله دارند. گذشته از اين كه در تعيين رابطه و فواصل زماني مكاني بين اين سه عنصر به پيچيدگيهاي فراوان برمي‌خوريم، آنچه در ابتداي امر جلب توجه مي كند اهميت اين سه عامل است. هيچ روايتي بدون هيچ يك از اين سه ممكن نمي شود.

 

در تبيين آنچه ميان اين سه اتفاق مي افتد، من هم به تبعیت از تولن به مثالي جالب از هاثرن (1985) اشاره مي كنم: وي به توسل به نقاشي معروفي از ميله با عنوان «پسربچگي راله» به توصيف چيزي مي پردازد كه شايد بتوان جوهره روايت ناميدش:

 

 

Millait's

 

در اين نقاشي عاقله مردي دريا ديده – كه پشت به من و شما دارد – گويا خطاب به دو پسر بچه كوچكي كه شيفته و مجذوب كلام او نشسته به وي مي نگرند، حكايتي شنيدني بازمي‌گويد. مرد دریا با همه بازويش به چيزي در درياي دور اشاره مي كند، كه گويي در آن دوردست ديدني است. اما چشمهاي پسركان نه به نقطه اي در اعماق دريا، و نه به مرجع بازوي مرد، كه تنها مجذوب صورت و كلام اوست. هاثرن مي‌نويسد:

 

روايت از طريق واسطه مستقيم يك «نقل» كه ما بدان خيره شده و (تنها) از طريق آن مي‌بينيم، توجه ما را معطوف يك داستان، و يكسري وقايع مي كند، كه هم در مركزيت و هم خارج از تجربه ي داستان است، و هم غايب و هم حاضر در خودآگاه آناني است كه داستان برايشان گفته مي‌شود. ما مثل آن دو پسر به «گوينده» خيره مي شويم درحاليكه ذهن ما بر روي آنچه گوينده بدان اشاره دارد ثابت شده است. (هاثرن، 1985:vii)

 

حال اين روايت چيست؟ چگونه مي توان روايت را از نه-روايت تميز داد؟ تولن در جواب به اين سوال 6 ويژگي براي روايت برمي‌شمرد:

 

1- هر روايت داراي درجه اي از تصنّع يا «ساختگي» بودن است كه معمولا در گفتار بداهه روزمره ديده نمي شود. بر روي «روايت» كار شده است. تسلسل و توالي، تاكيد، و آهنگ تنها در يك روايت ديده مي شوند.

اشكال: اما به اين تعريف،‌ تمام ادعيه، مقالات، و توصيفات دقيق، و حتي اخبار را هم مي توان روايت دانست.

 

2- درجه اي از پيش ساختگي: به عبارت بهتر، روايات اغلب متشكل از اجزايي هستند كه پيشتر خوانده يا شنيده ايم يا حداقل اينطور فكر مي كنيم. بدون هيچ پيش ساختي روايت براي مخاطب قابل درك نيست. و از اينروست كه بنظر مي رسد داستانها اغلب يكديگر را تكرار مي كنند و يكي ما را به ياد ديگري مي اندازند.

 

3- روايتها معمولا داراي يك «گذرگاه» هستند. مسيري دارند، و يا انتظار مي رود كه به جايي برسند، در مسير خود پيش بروند و نهايتا ما را به يك نتيجه يا نوعي «گشايش» برسانند. گشايش اصطلاحي است كه بسياري منتقدين در موضع گيري عليه الزام «نتيجه» در داستان مطرح كرده اند، و معتقدند در داستان مدرن اگرچه ممكن است لزوما نتيجه اي حاصل نشود، اما حتما گشايشي در گره داستاني در كار است – چيزي كه در مسير داستان تفاوتي ايجاد كند.

بگذريم كه انتظار برخورد با «ختميت» و «پايان بندي» در كار داستان چيزي است كه سنت ادبي به مخاطب آموخته است، و اگرچه بايدي در كار نيست، مخاطب كه شيفته اتلاق كليت و تماميت به اثر است همواره مي كوشد اين گشايش را در هر روايتي متصور شود – تا گويي با متن پيش روي خود كنار بيايد.

 

4- روايتها حتما يك «راوي» يا گوينده دارند. تولن معتقد است مهم نيست اين راوي يا گوينده تا چه حد پنهان از نظر يا نامرئي باشد، اما هميشه يك راوي در ميان است. اين اصل در واقع از قانون زبانشانسي تبعيت مي كند كه هميشه در هر گفتاري يك گوينده و يك مخاطب در ميان هستند و گفتار بدون ايندو قابل تصور نيست.

حال بايد انديشيد كه اين راوي كيست؟ و آيا در يك نقاشي روايي يا حتي يك عكس كه به هرشكل داستاني درون خود دارد هم يك راوي مستتر است؟ بعدها به اين نكته باز مي گردم.

 

5- روايتها همگي تابع اصل ديگر زباني يعني «جابجايي» هستند – توانايي انساني در اشاره به چيزها پديده ها يا وقايعي كه در زمان و مكان از گوينده يا مخاطب دور شده اند و احضار آن در لحظه. مي توان مدعي شد كه بايد همواره يك فاصله گذاري زماني مكاني در يك گفتاروجود داشته باشد تا بتوان آنرا يك روايت ناميد. مثلا فكر كنيد در يك استاديوم ورزشي نشسته ايد و فوتبال مي بينيد، و همزمان گزارشگر با صداي بلند گزارش مي دهد و آنرا هم مي شنويد. آيا مي توان گزار او را در آن لحظه يك روايت ناميد؟ اما اگر در آن مكان نباشيد، مثلا در راديوي خود به تفسير فوتبال از نقطه نظر گزارشگر گوش دهيد، اوضاع فرق مي كند – حال گذشته از اين كه آيا اصلا مي توان چنين گزارشي را روايت ناميد!

 

6- نكته آخر آنكه روايت ها به يادآوري حوادثي هستند كه نه فقط از نظر مكاني، كه مهمتر از آن از نظر زماني هم از گوينده و مخاطب او دورند.

 

اگر نگاهي دوباره به معيارهاي بالا بيندازيم به راحتي به نسبي بودن بسياري از آنها پي مي بريم. حقيقت آنكه در روايت هيچ مرزي وجود ندارد و شايد به سختي بتوان يك خبر تلويزيوني يا عكسي هنري را نه-روايت و ديگري را روايت دانست. امروز گستره ي روايت هم به بزرگي و هزارتويي هزاران پديده ي ديگر است. تولن هم كه خود به همين نكته پي مي برد در تعريفي شديدا تقليل گرا روايت را

 

توالي ادراك شده اي از حوادث متصل غيرتصادفي

 

مي خواند. اما كم نديده ايم نمونه هاي پسامدرن از داستانها و فيلمهايي كه تعمدا اين توالي، انسجام، و اتصال ها را از بين برده مي كوشند تعريفي نو از روايت به بيان خود ارائه دهند.

 

حال در اين سلسله پستها مي كوشم به جاي غور در هزارتوي تعريفها نگاهي كلي تر داشته باشم به آنچه منتقدان روايت در تحليل همين روايت و بر اساس همين تعاريف صورت داده اند. و اميدورام علاوه بر درك بهتري از اين منتقدين و روش عمل آنها، بتوانم در پايان به تصوير درست تري از روايت براي خود و شما برسم. محل استناد اين سلسله گفتارها را در نوشته اي جداگانه خواهم آورد.

 

  Narrative: a critical linguistic introduction - Michael Toolan

 

 

 

بعدالتحریر - ۲۱ تیرماه ۱۳۸۷:

سال پیش که این مطلب را می نوشتم و قول سلسله درس گفتارهایی از تولن را داده بودم کار ناروالی بود و باید همه نقل قول ها را از کتاب اصلی به فارسی برمی گرداندم. امروز اما کتاب مایکل تولن را دیدم که با ترجمه ابولفضل حری منتشر شده است. میتوانید به این کتاب مراجعه کنید هرچند سعی م این است که در اولین فرصت درس گفتارهای روایت را از سر بگیرم:

 

درآمدی نقادانه-زبان شناختی بر روایت / مایکل جی. تولان / ابولفضل حری / انتشارات بنیاد سینمایی فارابی

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 7:10  توسط فرزانه دوستی  | 

قابل توجه دوستان عزيزي كه برنامه هاي فرهنگستان هنر را دنبال مي‌كنند و يا علاقه‌مند به ارسال مقالات خود به همايشهاي اين مركز مي‌باشند:

 

فراخوان همايش هاي فرهنگستان هنر در  سال 1386

موضوع فراخوان

مهلت ارسال مقاله

زمان برگزاري

همايش مولانا و هنر

15/5/86

26/7/86

گنجينه هنرهاي ازيادرفته ايران

31/4

25و26/9

همايش سينما و معماري

3/8

18/10

همايش بين‌المللي شاهنامه نگاري

31/6

25/2/87

همايش ميرسيدشريف جرجاني

31/6

اسفند86

همايش عبدالقادر مراغه‌اي

31/6

خرداد87

هم انديشي ميرسيدعلي همداني

10/5

25/7

هم‌انديشي انسان‌شناسي هنر (2)

30/7

3/9

هم‌انديشي نشانه‌شناسي تئاتر

20/6

4/9

هم‌انديشي نقد هنر (5)

نقدها و فرهنگ‌ها

15/6

28/9

هم‌انديشي اقتباس هنري (2)

ادبيات و تلويزيون

31/6

17/10

هم‌انديشي نشانه‌شناسي هنر (5)

15/9

1/12

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 17:28  توسط فرزانه دوستی  | 

THRESHOLD

(English)

THRESHOLD cover

شماره اول

آستانه

منتشر شد

فصلنامه دانشجویی علمی-ادبی

بهار ۱۳۸۶

دانشگاه شهید بهشتی

کاری از گروه زبان و ادبیات انگلیسی

در این شماره می خوانید:

ادبيات:

  •  خوانشی ساختارشکن از بوف کور هدایت
  • شعر متافيزيك: از اتهام تا اعتبار

ترجمه:

  • ارزیابی انتقادی از ترجمه "عربي" اثر جيمز جويس

آموزش زبان انگليسي:

  • انگليسي براي اهداف ويژه

و مقالات ديگر، شعر و...

شماره اول آستانه را مي‌توانيد از گروه زبان و ادبيات انگليسي دانشگاه شهيد بهشتي (اوين - دانشگاه شهيد بهشتي - دانشكده ادبيات و علوم انساني) تهيه بفرماييد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 9:23  توسط فرزانه دوستی  | 

مطلب زیر ترجمه ای است از داستان کوتاه drunkard اثر فرانک اکانر نویسنده ایرلندی كه دوست خوبمان محمد رجب پور سال گذشته در وبلاگ گذاشت. از آنجا كه ايشان يكهو از ميان نويسندگان اين وبلاگ غيبشان زد - و حتما هم به خاطر تعلقات مادي - اين داستان هم با حذف نويسنده كنار گذاشته شد. به تقاضاي زگيل خان داستان رو از آرشيو درآوردم و اينجا مي‌گذارم.

 

به ياد همه بچه هاي خوش قريحه اي كه جيب پرپول را به خدمت ادبي رجحان مي‌دهند...جيبشان تپل و گاوهاشان شيرافشان باد!

 

مست

نويسنده: فرانك اُكانر

مترجم: محمد رجب پور

 

 وقتي آقاي دولي مرد ضربه ي سختي به پدر وارد شد. آقاي دولي يك بازارياب بود با دوتا پسر در دومينكنز[1] و ماشيني مال خودش ؛ پس از لحاظ اجتماعي به مراتب بالاتر از ما بود ، ولي اصلاً خودش را نمي گرفت. آقاي دولي يك روشنفكر بود و مثل همه روشنفكرها هيچ چيز بيش تر از حرف زدن خوشحالش نمي كرد. پدر هم براي خودش مرد بامطالعه اي بود و مي توانست حرف هاي يك آدم مطلع را بفهمد. آقاي دولي فوق العاده مطلع بود. با آن همه آشنا در تجارت و رفقاي كشيش، چيزي نبود كه درشهر اتفاق بيافتد و او از آن بي خبر باشد. غروب تا غروب از جاده مي گذشت و جلوي در حياطمان سبز می شد تا ته و توی خبرها را برای پدر درآورد. او صداي بم ستيزه جويانه اي و لبخندي با معنا داشت. پدر با تعجب به او گوش مي داد و گاه گداري هم حرف هايش را تاييد مي كرد. بعد فاتحانه گروپ گروپ قدم بر مي داشت و پيش مادر مي رفت و با صورتي گل انداخته از او مي پرسيد: " مي دوني آقاي دولي اومده بود چي بهم بگه"؟ از آن موقع تا حالا ، هر وقت كسي خبري سري را به من مي رساند نزديك است بپرسم: "اينو آقاي دولي بهت نگفته"؟

 تا وقتي كه با چشم هاي خودم نديدم كه او را در كفن قهوه اي رنگش بگذارند و دانه هاي تسبيح را بين انگشت هاي چربش بپيچند خبر مرگش را جدي نگرفتم. حتي آن موقع هم احساس كردم حتماً كلكي در كار است و يك غروب ديگر تابستان دوباره آقاي دولي جلوي در حياطمان سبز خواهد شد و ناگفته هاي آن دنيا را برايمان شرح خواهد داد. اما پدر خيلي ناراحت بود ؛ تا حدي به خاطر اين كه آقاي دولي هم سن و سال خودش بود و اين آشكارا به درگذشت انساني ديگر رنگ و بوي مسئله اي شخصي مي داد و تا حدي هم به اين خاطر كه ديگر كسي نبود تا برايش از كثافت كاري هايي كه در شركت مي شد پرده بردارد. در بلارني لين[2] تعداد آدم هايي كه مي توانستند مثل آقاي دولي روزنامه بخوانند به عدد انگشت هاي دست هم نمي رسيد و تازه هيچ كدام از آنها نمي توانست اين واقعيت را ناديده بگيرد كه پدر تنها يك كارگر ساده بود. حتي ساليوان نجار كه خودش پخي نبود فكر مي كرد يك سر و گردن از پدر بالاتر است. قطعاً اين اتفاقي تلخ بود.

 پدر در حالي كه روزنامه را كنار مي گذاشت متفكرانه گفت: "ساعت دو و نيم ، به طرف كوراگ[3] ".

 مادر كه ترسيده بود پرسيد: "نمي خواي كه به تشييع جنازه بري"؟

 پدركه داشت مخالفت را استشمام مي كرد گفت: "از من توقع دارن".

 مادر در حالي كه احساس خودش را پنهان مي كرد گفت:"فكر مي كنم همه همين قدر از تو توقع دارن كه به نمازخانه بري". ("رفتن به نمازخانه" البته فرق داشت ، چرا كه بعد از اين كه كارشان تمام مي شد جسد را مي بردند ، اما رفتن به مراسم خاكسپاري به معناي از دست دادن دستمزد نصف روز بود).

 مادراضافه كرد:"حالا مگه كي ما رو مي شناسه"!

 پدر باوقار جواب داد:"بلا به دور، اگه خودمون جاي اون خدابيامُرز بوديم خوشحال مي شديم اگه كسي مي اومد".

  براي اين كه حق پدررا ادا كرده باشم بايد گفت او هميشه حاضر بود تا از يك نصفه روز به خاطر همسايه اي قديمي صرف نظر كند. نه این كه از تشييع جنازه رفتن خوشش بيايد بلکه بیشتر مرد باوجداني بود كه با ديگران همان طور رفتار مي کرد كه دوست داشت با او رفتار كنند و در صورت مرگ خودش هيچ چيز به اندازه اطمينان ازیک مراسم خاكسپاري آبروداري نمی توانست به او تسلا دهد. و براي اين كه حق مادر را ادا كرده باشم بايد گفت او خيلي نگران دستمزد نصف روز نبود ، هرچند بد جوربه آن محتاج بودیم.

 مي دانيد ، نقطه ضعف اصلي پدر مشروب بود. او مي توانست براي ماه ها ، حتي سال ها بي وقفه لب به چيزي نزند و در تمام اين مدت خوب رفتار مي كرد. اولين نفر صبح ها بيدار مي شد و براي مادر كه هنوز روي تخت دراز كشيده بود يك فنجان چاي مي برد. عصرها در خانه مي ماند و روزنامه مي خواند ، پول پس انداز مي كرد و براي خودش يك دست كت و شلوار سرژه نو و كلاه لگني مي خريد. به حماقت مردهايي كه هر هفته پولي را كه به زحمت به دست آورده بودند در بار هدر مي دادند مي خنديد. گاهي براي گذراندن وقت فراغتش ، خودكار و قلمي برمي داشت و پولي را كه هر هفته از طريق مصرف نكردن مشروب پس انداز مي كرد دقيقاً حساب مي كرد. از آنجايي كه بالفطره آدم خوش بيني بود حساب مي كرد چه قدر مي تواند در طول مابقي سال هاي عمرش اين گونه پس انداز كند. حاصل جمع مبهوت كننده بود ؛ او مي مرد و مبلغ زيادي را از خود به جاي مي گذاشت.

 كاش همان موقع متوجه مي شدم ، اين نشانه ي بدي بود؛ نشانه اين كه او داشت مملو از غرور معنوي مي شد و دير يا زود خودش را بهتر از همسايگانش مي پنداشت. دير يا زود ، غرور معنوي سرريز مي كرد تا اين كه به نوعي ضيافت احتياج بود. آن وقت پدر مشروب مي زد - البته ويسكي يا چيزي مثل آن نبود – فقط يك گيلاس مشروب بي ضرر مثل آبجوي لاگر. اين عاقبت پدر بود. وقتي كه گيلاس اول را زده بود تازه متوجه مي شد چه حماقتي كرده است، دومي را مي زد تا آن را فراموش كند و سومي را مي زد كه فراموش كند نمي تواند فراموش كند و سرانجام مست و تلوتلوخوران به خانه مي آمد. حالا نوبت "طريقت ميخواره"[4] همان طور كه در مكتوبات اخلاقي آمده است بود. روز بعد با سردردي كه داشت به سر كار نمي رفت واين مادر بود كه به كارخانه مي رفت تا براي غيبتش بهانه تراشي كند. ظرف دو هفته دوباره پدر ضعيف ، بي رحم و افسرده مي شد. وقتي كه شروع مي كرد ، پول مشروبش را از طريق گروگذاشتن هر چيزي حتي ساعت آشپزخانه جور مي كرد. من و مادر همه ي مراحل را مي دانستيم و از همه ي خطرها وحشت داشتيم. تشييع جنازه ها يك نمونه از آن بود.

 مادربا نگراني گفت:"من باس به خونه‌ي دانفي برم و نصف روزاونجا كاركنم. كي مي خواد مواظب لاري باشه"؟

 پدر بامتانت گفت:"خودم مواظب لاري هستم. يه كم پياده روي واسش بد نيست".

 ديگر حرفي براي گفتن نبود ؛ اگرچه همه ما مي دانستيم من به هيچ كس نياز نداشتم تا مواظبم باشد و حتي خيلي راحت مي توانستم در خانه بمانم و مواظب سوني باشم ، اما پاي من به ميان كشيده شده بود تا براي پدر يك ترمز باشم. در مقام يك ترمز هيچ گاه موفق نشده بودم ، ولي مادر هنوز هم ايمان راسخي به من داشت.

 روز بعد وقتي كه از مدرسه به خانه برگشتم ، پدر پيش از من آنجا بود و براي هردوتايمان فنجاني چاي درست كرد. در چاي درست كردن خيلي خوب بود اما براي هر كار ديگري دست هاي سنگيني داشت ؛ نان بريدنش هولناك بود. بعد ، از سراشيبي جاده راهي كليسا شديم. پدر بهترين كت وشلوار سرژه ي آبيش را به تن داشت و كلاهش را هم كج گذاشته بود. با كمال مسرت پيتر كرولي را هم ميان عزاداران پيدا كرد. پيتر علامت خطر ديگري بود. اين را من خيلي خوب از برخي اتفاقات بعد از دعاي صبح يك شنبه مي دانستم. به قول مادر آدم رذلي بود كه فقط به اين دليل به تشييع جنازه ها مي رفت تا مشروب مفت و مجاني گير بياورد. معلوم شد كه او حتي آقاي دولي را نمي شناخت. پدر با حقارت به او نگاه مي كرد ، چرا كه يكي از آن آدم هاي احمق بود كه پولش را در بار هدر مي داد درحالي كه مي توانست آن را پس انداز كند. البته پيتر كرولي پولي را كه مال خودش بود هدر نمي داد!

 ازديدگاه پدر مراسم معركه بود. او همه چيز را پيش از اين كه به دنبال نعش كش در آفتاب بعدازظهرراه افتاديم براندازكرده بود.

 پدر با هيجان گفت:"پنش تا كالسكه! پنش تا كالسكه و شونزده تا درشكه ي سقف دار! يه نفر از شورا ، دو نفر از انجمن محلي و معلوم نيس چند تا كشيش اينجان. اَ وقتي كه ويلي مك ، صاحب بار مرد همچين تشييع جنازه اي نديدم".

 كرولي با آن صداي خش دارش گفت:"آه ، همه دوسش داشتن".

 پدربا تشرگفت: "خداي من ، خيال مي كني من اينو نمي دونم؟ مگه اون بهترين دوست من نبود؟ دو شب قبل از مردنش – فقط دو شب- داشت واسم دسّ اونايي كه قرارداد مسكنو بسّن رو مي كرد. اون مرتيكه ها كه تو شركتن همه شون دُزّن. حتي خود منم به عقلم نمي رسيد آقاي دولي اين جور با كله گنده ها بپلكه".

 پدر مثل يك بچه قدم برمي داشت و از دیدن عزاداران و خانه هاي شيكي كه در امتداد سانديزوِل[5] قرار داشتند لذت می برد. مي دانستم كه علايم خطر در اوج خود بودند ؛ يك روز آفتابي ، يك تشييع جنازه خوب، و يك جماعت سرشناس از كشيش ها و مسئولين محلي موجب مي شدند هرزگي ذاتي و بوالهوسي شخصيت پدر خود را نشان دهد. با نوعي لذت حقيقي مي ديد كه دوست قديمي اش را دارند در قبر مي گذارند؛ با احساس اين كه وظيفه اش را انجام داده بود و با درك مطبوع اين كه اگرچه در عصرهاي طولاني تابستان دلش براي آقاي دولي بيچاره تنگ خواهد شد ، اين او بود كه احساس دلتنگي مي كرد نه آقاي دولي.

 پدر آرام به كرولي گفت:"قبل از اين كه پخش بشن راه مي افتيم". گوركن ها داشتند اولين بيل هاي خاك را روي تابوت مي ريختند. پدر كه مثل بزي از يك تل علف به تلي ديگر مي پريد كمي عقب تر رفت. راننده ها كه احتمالاً در وضعي مثل او بودند ، البته بدون پرهيز چند ماهه از الكل كه بخواهند به آن خاتمه دهند، مشتاقانه انتظار مي كشيدند.

 يكيشان داد زد:"آهاي ميك ، كارشون تموم نشد"؟

  پدربلند با لحن كسي كه خبر خوشحالي مي دهد جواب داد:"همه چيز تمومه ، فقط دعاي اختتاميه مونده".

 در چند صدمتري بار، كالسكه ها كه يك عالم خاك به پا كرده بودند از كنار ما گذشتند. پدر كه در هواي گرم پاهايش اذيتش مي كردند سرعتش را زياد كرد و با نگراني به عقب نگاهي انداخت تا ببيند دسته اصلي عزاداران از سراشيبي گذشته اند يا نه. در يك جمعيت اين چنيني ممكن است آدم زياد منتظر نگه داشته شود.

 موقعي كه به بار رسيديم كالسكه ها بيرون به خط شده بودند و مرداني با كراوات هاي سياه داشتند با احتياط به زنان عجيب و غريبي كه دست هايشان را از پشت پرده ي كالسكه ها دراز كرده بودند تسليت نثار مي كردند. داخل بار فقط راننده ها و چند تا زن شالدار بودند. احساس كردم اگر قرار بود مثل يك ترمز عمل كنم ، الآن وقتش بود. پس پايين كت پدر را كشيدم.

 گفتم:"بابا ، بريم خونه".

 پدر خندان و با مهرباني گفت:"دو ديقه بيش تر نمي شه. فقط يه بطري لموناد ، بعد مي ريم خونه".

 اين يك رشوه بود و من آن را خوب مي دانستم ، اما من هميشه يك بچه سست اراده بودم. پدر لموناد و دوتا گيلاس آبجو سفارش داد. من تشنه بودم و نوشيدني ام را يكدفعه سر كشيدم. ولي مرام پدر اين نبود. او ماه ها پرهيز از الكل را پشت سر گذاشته بود و دريايي از لذت را در پيش رو مي ديد. پيپش را بيرون آورد، داخل آن چند تا فوت كرد، پُرش كرد و با پف هاي بلند روشنش كرد در حالي كه چشم هايش بالاي آن بيرون زده بود. بعد از آن، از قصد پشتش را به گيلاسش كرد. با ژست مردي كه نمي دانست پشت سرش يك گيلاس آبجوست، آرنجش را بر پيشخوان تكيه داد و از قصد توتون را از كف دست هايش پاك كرد. او ديگر جاخوش كرده بود. در تمام مراسم هاي خاكسپاري مهمي كه شركت مي كرد كارش اين شده بود. كالسكه ها روانه شدند و عزاداران درجه دو و سه داخل آمدند. حالا نيمي از بار پر بود.

 دوباره كت پدر را كشيدم و گفتم:"بابا ، بريم خونه".

 خيرخواهانه گفت:"خيلي مونده تا مادرت برگرده. بدو بيرون تو جاده بازي كن".

 اين طور كه بزرگترها فكر مي كنند مي تواني در يك جاده ناآشنا تنها با خودت بازي كني حسابي به من برخورد. حوصله ام شروع به سررفتن كرد همان طور كه پيش از آن هم بارها سررفته بود. مي دانستم كه ممكن بود پدر تا شب هم آنجا بماند. مي دانستم بايد اورا كه مست لايعقل مي شد از داخل بلارني لين به خانه مي بردم در حالي كه همه پيرزن ها جلوي در خانه يشان ايستاده بودند و مي گفتند:"دوباره ميك دلاني مست كرده". مي دانستم كه مادرم از ناراحتي دق مي كرد. روز بعد پدر سركار نمي رفت و پيش از پايان هفته مادر در حالي كه ساعت را زير شالش مخفي مي كرد راهي مغازه گرويي مي شد. هرگز نمي توانستم از غم آشپزخانه ي بدون ساعت خلاص بشوم.

 هنوز تشنه بودم. پي بردم اگر روي انگشتان پاهايم بايستم دستم به گيلاس پدر مي رسد و به ذهنم خطوركرد بد نيست طعم آن را بچشم. پدر پشتش به آن بود و متوجه نمي شد. گيلاس را پايين بردم و با احتياط مك زدم. به طرز وحشتناكي نوميدكننده بود. تعجب كردم كه چه طور مي توانست اين چنين زهرماري را بنوشد. به نظرم هيچ وقت ليموناد نچشيده بود.

  بايد ليموناد را به او پيشنهاد مي دادم ولي تازه چانه اش گرم شده بود. مي شنيدم كه پدر مي گفت دسته ي موزيك تشييع جنازه را كامل مي كند. بازوهايش را به شكل كسي كه تفنگي را وارونه نگه مي دارد گرفت و قسمت هايي از مارش خاكسپاري چاپين را زمزمه كرد. كرولي بااحترام سرمي جنباند. جرعه بيش تري نوشيدم و به نظرم رسيد كه ممكن است اين معجون فايده اي داشته باشد. به طرز مطبوعي احساسي متعالي و فيلسوفانه داشتم. پدر قسمت هايي از مارش مرگ در سال[6] را زمزمه مي كرد. آنجا يك بار عالي و مراسم خاكسپاري خوبي بود و مطمئن شدم كه بيچاره آقاي دولي حتماً در بهشت راضي و خشنود است. در همان لحظه فكر كردم ممكن است آنجا به او يك دسته ي موزيك داده باشند. همان طور كه پدر مي گفت دسته ي موزيك تشييع جنازه را كامل مي كرد.

 اما نكته ي شگفت انگيزدرباره ي معجون اين بود كه تو را وامي داشت ازبقيه جدا باشي يا اصلاً مثل يك فرشته كه در ابرها غلت مي زند به آسمان بروي و چهارزانو خودت را تماشا كني ؛ به پيشخوان بار تكيه مي دادي و ديگر نگران چيزهاي بي اهميت و جزئي نبودي بلكه افكار بزرگسالانه، جدي و عميقي را درباره زندگي و مرگ در ذهن مي پروراندي. وقتي كه اين طور به خودت نگاه مي كردي چند لحظه بعد نمي توانستي جلوي اين فكر را بگيري كه چه قدر بامزه به نظر مي رسيدي و ناگهان دستپاچه مي شدي و مي خواستي بزني زير خنده. اما وقتي گيلاس را تمام كردم اين مرحله هم طي شده بود ؛ متوجه شدم گذاشتن گيلاس سر جايش خيلي سخت شده بود ، به نظر مي رسيد پيشخوان خيلي بلند شده بود. دوباره ماليخوليا داشت خودش را نشان مي داد.

 پدر كه داشت برمي گشت و دستش را به طرف مشروبش دراز مي كرد بااحترام گفت:"خوب، خدا اون مرحومو هرجا كه هست بيامرزه"! ناگهان متوقف شد ، اول به گيلاس نگاهي انداخت بعد هم به كساني كه دور وبرش نشسته بودند.

 انگار كه آماده شده بود كه همه چيز را يك شوخي تلقي كند اگرچه خيلي بي مزه بود. پس با لحني نسبتاً شاد گفت:"اي بابا !!! كار كيه"؟

 براي چند لحظه همه ساكت شدند. صاحب بار و زن هاي پابه سن گذاشته اول به پدر و بعد هم به گيلاسش نگاهي انداختند.

 يكي از زن ها كه رنجيده بود گفت:"آقاي محترم! كار‌ هيش كس نيس. فكر مي كني ما دزّيم"؟

 صاحب بار هم كه ناراحت شده بود گفت:"اُ ، ميك. هيچ كدوم از اونايي كه اينجان همچين كاري نمي كنن".

 پدر كه لبخندش داشت رنگ مي باخت گفت:"اين كه نشد حرف. حتماً پاي كسي در ميونه".

 زن نگاه غضب آلودي به من كرد و بابدجنسي گفت:"اگه اين طوره ، كار همونائيه كه بهش نزديك تر بودن". آن وقت بود كه حقيقت بر پدر آشكار شد. گمان مي كنم يك كم به نظر مي رسيد كه در عالم هپروت باشم. پدر خم شد و من را تكان داد.

 با وحشت پرسيد:"حالت خوبه لاري"؟

 پيتركرولي به من نگاه كرد و پوزخندي زد.

 با صدايي خش دار داد زد:"مي توني به اون يه ضربه بزني"؟

 من به راحتي توانستم. شروع كردم به بالا آوردن. پدر با ترس به عقب پريد مبادا كت و شلوار خوبش را خراب كنم و با عجله در پشتي را باز كرد.

 فرياد زد:"بدو! بدو! بدو"!

 آن بيرون، ديوار را كه آفتاب كاملاً روشنش كرده بود و گل پيچ پيچك هم از آن آويزان بود ديدم و شروع كردم به دويدن. تشخيص فاصله ام خوب بود ولي نيرويي كه به كار بردم بيش از حد بود، چرا كه يكراست به ديوار خوردم و به نظرم رسيد كه بد جوري آن را زخمي كردم. از آنجايي كه خيلي مؤدب بودم گفتم:"ببخشيد". پدر كه هنوز نگران كت و شلوارش بود از عقب آمد و با احتياط مرا كه داشتم بالا مي آوردم نگه داشت.

 به نحو دلگرم كننده اي گفت:"چه پسر خوبي! اگه همه شو بالا بياري معلومه كه بزرگ شدي".

 زرشك! من بزرگ نبودم. هنوز خيلي مانده بود بزرگ بشوم. همان طور كه داشت من را به بار مي برد نعره ي ناخوشايندي از گلويم بيرون دادم. پدر مرا نزديك زن هاي شالدار روي يك نيمكت نشاند. زن ها كه هنوز از تهمتي كه به آنها زده شده بود دلشان پر بود با خاطري رنجيده خودشان را جمع كردند.

 يكيشان كه داشت با ترحم به من نگاه مي كرد با ناله گفت:"خدا خودش كمك كنه! حيف نيس همچين آدمايي پدر باشن"؟

 صاحب بار كه داشت خاك اره روي ردّي كه از خودم به جا گذاشته بودم مي پاشيد به پدر هشدار داد:"ميك، اين بچه اجازه نداره اينجا باشه. بهتره ببريش خونه. هر لحظه ممكنه يه پاسبان سربرسه".

 پدر چشم هايش را به طرف آسمان كرد. در حالي كه بي سر و صدا دست هايش را مثل مواقعي كه واقعاً مستاصل بود به هم مي زد هق هق كنان گفت:"خداي من ! اين ديگه چه بلايي بود سر من بدبخت اُوُردي؟ واي! جواب مادرشو چي بدم"؟ بعد با دندان قروچه محض اين كه زن هاي حاضر را هم بي نصيب نگذاشته باشد ادامه داد:"مگه نه اينه كه زَنا بايد تو خونه بمونن و خودشون مواظب بچه هاشون باشن ... بيل كالسكه ها رفتن"؟

 صاحب بار جواب داد:"خيلي وقته ميك".

 پدر بانوميدي گفت:"مي برمت خونه". و تهديد كنان افزود:"ديگه با خودم بيرون نمي آرمت". بعد دستمال تميزي از جيب پيرهنش به من داد و گفت:"بگير. بذارش رو چِشِت".

 خونِ روي دستمال نخستين علامتي بود كه به من فهماند زخمي شده ام. در جا شقيقه ام هم شروع كرد به زِق زِق كردن. جيغ ديگري كشيدم.

 پدر در حالي كه داشت مرا از در به بيرون هدايت مي كرد با اوقات تلخي گفت:"هيس! فكر مي كنن كشته شدي. چيزي نشده. رسيديم خونه مي شوريمش".

 كرولي در حالي كه طرف ديگر مرا گرفته بود گفت:"آروم باش مرد! الآن حالت خوب مي شه".

 تا حالا هيچ كس را نا آگاه تر از آنها نسبت به اثرات الكل نديده ام. نخستين دم هواي تازه و گرماي خورشيد مرا بيش از پيش سست تر و گيج تر كرد. بين باد و امواج پرت مي شدم و غلت مي زدم تا اين كه پدر دوباره شروع كرد به هق هق كردن.

 "خداي بزرگ ، همه ي همسايه ها بيرونن! چه غلطي كردم امروز سر كار نموندم! نمي توني راس راه بري"؟

 نمي توانستم. به خوبي مي ديدم كه آفتاب زنان بلارني لين ، پير و جوان را ، بيرون كشيده بود و هر كدام به يك لنگه در خانه اش تكيه داده بود يا روي پله هاي دم در نشسته بود. همگي از ورور كردن دست برداشتند تا به اين مضحكه ي عجيب زل بزنند: دو تا مرد هوشيار ميانسال داشتند پسر بچه ي مستي را كه زخمي بالاي چشمش بود به خانه مي بردند. پدر مانده بود كه جلوي آبروريزي را بگيرد و مرا سريع به خانه ببرد يا اين كه وظيفه ي همسايگي اش را با ارائه ي توضيحات به جا آورد. عاقبت جلوي خانه ي خانم رُچ ايستاد. آن طرف خيابان ، يك دسته پيرزن جلوي يك در جمع شده بودند. از همان ابتدا از نگاهشان بدم آمد. روي هم رفته به نظر مي رسيد كه خيلي به من علاقه پيدا كرده بودند. به ديوار خانه ي خانم رچ تكيه دادم در حالي كه دست هايم در جيبم بود و داشتم با ناراحتي به آقاي دولي بيچاره در قبر سردش در كوراگ فكر مي كردم. حالا او ديگر هيچ وقت نمي توانست از اين مسير عبور كند. پر از احساسات شروع كردم به خواندن آوازي كه پدر عاشق آن بود:

 

گرچه بي اعتناست به مونونيا

ومي لرزد از سرما در گور

برنخواهد گشت هيچ گاه به كينكورا

 

 خانم رچ گفت:"طفل معصوم! چه صداي قشنگي داره! خدا خودش بهش رحم كنه"!

 البته من خودم فكر كردم اين طور گفت ، پس وقتي كه پدر انگشتش را به نشان تهديد بر من بلند كرد و گفت:"هيس!" حسابي تعجب كردم. به نظر مي رسيد مناسبت آن آواز را با وضعمان درك نمي كرد ، لذا بلندتر به خواندنم ادامه دادم.

 پدر با تشر گفت:"هيس، مي گم خفه شو". بعد در حالي كه سعي مي كرد محض خاطر خانم رچ لبخندي روي صورتش نقش ببندد ادامه داد:"ديگه تقريباً رسيديم. باقي راهو خودم بَقَلِت مي كنم".

 اگرچه مست بودم ولي هنوز شعورم سر جايش بود كه بخواهم اجازه بدهم آن طور با خفت بقلم كند.

 با خشونت تمام گفتم:"دست از سرم بردار. خودم مي تونم را برم. فقط يه خوده سرم اذيتم مي كنه. دلم مي خواد استراحت كنم".

 در حالي كه سعي مي كرد مرا بلند كند با بي رحمي تمام گفت:"خونه تو تختت مي توني استراحت كني". از برافروختگي صورتش فهميدم كه خيلي عصباني است.

 با بدخلقي گفتم:"اَه! نمي خوام برم خونه. چرا دس از سرم برنمي داري"؟

 به دليلي دسته ي پيرزن ها آن طرف خيابان خيلي از اين خوششان آمد. از خنده روده بر شدند. خشمي مزخرف شروع به گسترش در درونم كرد ، چرا كه مي ديدم آدم نمي تواند يك پيك مشروب بزند بدون اين كه تمام محله بيرون بريزد و تو را مضحكه ي عام و خاص كنند.

 در حالي كه مشتم را به طرفشان نشانه رفته بودم داد زدم:"دارين به كي مي خندين؟ اگه نذاريد رد بشم كاري مي كنم كه جاي خنده گريه كنين".

 به نظر رسيد كه بيش تر خوششان آمد ؛ مردمي به بي ادبي آنها نديده بودم.

 گفتم:"جنده هاي عوضي ، برين گم شيد".

 پدر دندان قروچه كنان گفت:"هيس، مي گم خفه شو"! ديگر دست از تظاهر برداشت و با دستش مرا گرفت و روي زمين مي كشاند و مي برد. قهقهه ي پيرزن ها داشت ديوانه ام مي كرد. مي خواستم مقاومت كنم ولي پدر خيلي قوي بود. براي اين كه پيرزن ها را ببينم مجبور بودم سرم را برگردانم.

 داد زدم:"مواظب رفتارتون باشين وگرنه برمي گردم و نشونتون مي دم. بهتون ياد مي دم كه بعد از اين بذاريد آدماي محترم راحت از اينجا رد بشن. بهتره بريد تو خونه هاتون صورت كثيفتونو بشورين".

 پدر هق هق كنان گفت:"اين ديگه دَفه ي آخر بود. هزار سال ديگم زنده باشم ديگه غلط كنم".

 تا امروز نفهميدم داشت از من دست بر مي داشت يا مشروب. در حالي كه پدر مرا روي زمين مي كشيد و به داخل خانه مي برد بلند بلند سرود "بچه هاي وكسفورد" را مي خواندم كه خيلي مناسب حس وحال حماسي ام بود. كرولي كه احساس خطر مي كرد فلنگ را بست و رفت. پدر لباس هايم را از تنم بيرون آورد و مرا روي تخت گذاشت. نمي توانستم بخوابم چرا كه همه چيز در سرم مي چرخيد. حالت نامطبوعي بود و دوباره بالا آوردم. پدر با دستمال خيسي آمد و من و تختم را تميز كرد. تب داشتم و به پدر گوش مي دادم كه داشت چوب خرد مي كرد تا آتش درست كند. بعد شنيدم داشت ميز را مي چيد.

 ناگهان در جلويي با ضربه اي باز شد و مادر كه سوني در آغوشش بود مثل اجل معلّق وارد شد. آن بانوي آرام و با حجب و حياي هميشگي نبود بلكه از خشم مي غريد. مثل روز روشن بود كه همه ي ماجرا را از همسايه ها شنيده بود.

 ديوانه وار فرياد زد:"ميك دلاني ، چه بلايي سر پسرم اُوُردي"؟

 پدر كه اين پا آن پا مي كرد گفت:"ساكت شو زن! مي خواي همه ي همسايه ها بشنفن"؟

 مادر با يك خنده ي وحشتناك جواب داد:"هه، كيه كه خبر نداشته باشه؟ همه ي همسايه ها مي دونن چه طور مشروب تو حلق بچه ي بد بختت ريختي تا با اون حيوون كثيفي كه همرات بود سرگرم بشين".

 پدر كه از تفسير همسايه ها از ماجرا حسابي عصباني شده بود داد زد:"اما من كه بهش مشروب ندادم. خودش موقعي كه پشتم بهش بود اونو خورد. فكر مي كني من كي اَم"؟

 مادر با اوقات تلخي گفت:"همه ي عالم وآدم مي دونه تو كي هستي. خدا از سر تقصيراتت بگذره كه هر چي در مي آريم خرج كوفت و زهرمار مي كني. تازه بچه اَت هم طوري بار مي آري كه يه مست بي سر و پا بشه مث خودت".

 بعد به اتاق خواب آمد و كنار تخت زانو زد. وقتي كه زخم بالاي چشمم را ديد شروع كرد به آه و ناله. در آشپزخانه هم سوني زارزار زد زير گريه. لحظه اي بعد پدر كه شب كلاهش را تا روي چشم هايش كشيده بود در چارچوب در ظاهر شد. قيافه اش داد مي زد كه در اوج درماندگي بود.

 غرولند كنان گفت:"بعد از اين همه بدبختي كه امروز كشيدم اينه دستمزدم كه بهم بُهتون بزني مشروب زدم؟ تمام روز يه قطره هم لب تر نكردم. آخه چه جوري وقتي كه همه شو اون سر كشيد؟ باهاس واسه من دل بسوزوني كه هم روزم خراب شد و هم مسخره ي تموم همسايه ها شدم".

 روز بعد وقتي كه صبح پدر پا شد و آرام سبد غذا در دست به سر كار رفت ، مادر خودش را روي من كه هنوز در تخت دراز كشيده بودم انداخت و حالا نبوس كي ببوس. انگار كه همه ي اين ها زير سر من بود. قرار شد تا چشمم خوب نشده به مدرسه نروم و در خانه بمانم.

 مادر كه چشم هايش مي درخشيدند گفت:"مرد كوچك و دليرمن ! خواسّ خدا بود كه تو اونجا بودي. تو فرشته ي نگهبان بابات بودي".

 

 



[1 Dominicans

 Blarney Lane [2]

[3] Curragh

 [4] The Drunkard's Progress

[5] Sunday's Well

[6] Saul


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 9:47  توسط فرزانه دوستی  | 

هنوز به دنیا نیامده بودم که نازی با سرنوشت من یکی شد. وقتی به نزدم آوردند از خوشگلی می درخشید. چشمهایش آبی بودند و باز و بسته می شدند. حرف نمی زد فقط چشمهاش رو باز و بسته می کرد. پیراهن بلند طلایی تنش بود که همه جاش تور دوزی شده بود، دستکش و کفشهاش هم سفید مامانی بودند. موهای طلاییش رو دورش می ریخت و به من لبخند می زد. اما خوشبختی مان زیاد طول نکشید. اولین بار که نازی رو شستم موهاش وزوزی شد و دیگه صاف و قشنگ نشد. هربار که سرش رو شونه می کردم دسته دسته از موهاش کنده می شد. داداشم که دوسالش شد نازی رو به چشم دشمن می دید. لباسهاش را با کنجکاوی کند و تمام بدنش را با خودکار تتو کرد! روی پیشانی بلند و برجسته اش هم داغ گذاشت. در جریان جنگ جهانی سوم (در دنیای بامزی ها ما جنگ جهانی سوم هم داشتیم)، نازی یک دستش رو از دست داد! همه اینها را تحمل می کرد و هر وقت دردش می گرفت چشماش رو می بست. اما داداشم به چشمهاش هم رحم نکرد! (با دو میله داغ به رسم اروپاییها چشمهاش را درآورد) نازی خم به ابرو نیاورد. یک لباس چیت گلی گلی براش دوختم که گلهای سرمه ای داشت، با یک شلوار گشاد سیاه، یک بقچه از روسری و پتو... اینها هم به چوب زد و انداخت دوشش و از پیشمان پناه برد به غاری که زیر شوفاژ پنهان شده بود! سالها گذشت و نازی که حالا تقریبا طاس شده بود کم کم از یاد برادرم رفت. یک روز که از مدرسه به خانه آمدم نازی را دیگر ندیدم. بعد از او هیچ عروس کوچکی را به زندگیم راه ندادم...

 

 

 

......................................................................................................

اينهم يك خبر نه چندان جديد از عروسكهاي فولّا - بر وزن ملّا - در بين دختركهاي عرب كه بسيار هم مورد استقبال قرار گرفته است:

 

fulla and barbie

در سالهاي اخير، عروسكهاي باربي از قفسه بسياري از مغازه‌هاي خاورميانه غيبشان زده‌است. و به جاي آنها، فولا عروسكي با چشمان سياه كه همانطور كه سازندگانش ادعا مي‌كنند، "ارزشهاي اسلامي" را با خود به همراه دارد... عروسك محبوب فولا در حالي در ميان اعراب به فروش مي‌رسد كه عبايه‌اي مشكي يا سربندي سفيد به سر دارد و كت بلندي پوشيده‌آست. اما زير اين لباسهاي "عفيف"، فولا اخرين مد لباسها را به تن دارد. دختران جوان درگير شخصيت اين عروسك شده‌اند، و والدين سنتي هم كه از خريدن باربي براي دخترانشان وحشت داشتند، حال با رضايت تمام براي عروسكي "عفيف" هزينه مي‌كنند كه جانماز كوچك نمدي صورتي رنگش را هم زير بغل دارد! دختربچه هايي كه دوست دارند مثل عروسكشان لباس بپوشند، حال مي‌توانند جانماز اندازه خودشان و چادرمقنعه نماز را به رنگ صورتي محبوبشان در بازار پيدا كنند.

اقاي عابدين مي‌گويد مسئله فقط حجاب گذاشتن بر سر عروسكهاي باربي نيست. بلكه بايد شخصيتي را بيافرينيد كه بچه‌ها و واليدن بتوانند با آن ارتباط برقرار كنند. وي مي‌گويد تبليغ ما پر از پيامهاي مثبت درباره فولا است. فولا صادق و درستكار، مهربان، و باتوجه است، و به پدر و مادرش احترام مي‌گذارد...البته بررسي تاثير فولا به زمان بيشتري احتياج دارد. معان عبدالسلام، داعيه‌دار حقوق زنان در سوريه معتقد است كه فولا نشانه‌اي از روند رو به رشد كانزروتيسم اسلامي در سراسر خاورميانه است...فولا درستكار مهربان و غمخوار است و به والدينش احترام مي‌گذارد، فولا هيچ شباهتي به باربي دروغگو، خائن، سرد، و بي حرمت روسپي صفت ندارد!!!

منبع: نيويورك تايمز

در پست بعدي به بررسي پديده عروسك بومي خواهم پرداخت و مقايسه بين اين دخترك عرب ملّا و دارا و ساراي ايران خواهم داشت. مرا از نظرات خود اگاه كنيد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 10:7  توسط فرزانه دوستی  | 

 

داستانهایی می‌گوییم براي خودمان؛ از سفرمان از تولد تا مرگ، از دوستانمان، از خانواده، از اينكه چه هستيم و كه مي‌خواهيم باشيم. يا داستانهاي عمومي مي‌سازيم از تاريخ و سياسيت، درباره كشورمان، نژادمان، و مذهبمان. در هر لحظه از زندگيمان اين داستانها هستند كه ما را در فضا و مكان قرار مي‌دهند (و تعريف مي‌كنند). داستانها به تسلاي خاطر ما مي‌آيند، ما را در چيزي بزرگتر از خودمان مي‌گذارند و اينگونه به زندگيمان معني مي‌بخشند. شايد قصه فقط همين باشد كه من و تو عاشقيم، يا اينكه بايد به گربه غذا بدهيم، يا فرزندانمان را تربيت كنيم. و يا شايد قصه تنها قصه‌ي يك‌عمر تقلاي مدام براي رسيدن به آزادي يا نجات است. به هر طريق - هرچقدر قصه ما بزرگ يا كوچك باشد - آدمي انگيخته‌ي آن است كه از هر لحظه زندگيش معنايي بسازد با ارجاع آن به روايتي بزرگ‌تر (به يك كهن‌روايت)! ما ناچاريم در دنيايي كه خود نساخته‌ا‌يم  سر كنيم

                                                        و چه راهي بهتر از آنكه داستان بسراييم......

اقتباسي از مقاله‌ي برايان اپليارد از مجله ساندي تايمز سال ۱۹۹۹ - مترجم: فرزانه دال.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:41  توسط فرزانه دوستی  | 

چيزي به آغاز بيستمين نمايشگاه بين‌المللي كتاب و آغاز سرگيجه‌ي يك هفته‌اي دانشجويان مستاسل در سالنهاي طويل و تاريك نمايشگاه نمانده. و نه ما را گريزي از آن هست...

هرچند احتمال مي رود كه نمايشگاه امسال در زمره‌ي جنجالي‌ترين و بي‌نظم‌ترين نمايشگاههاي تهران باشد. چه، تحريم گسترده ناشران داخلي به وضع بد كتاب و نحوه پخش ان موجب شده بسياري از ناشرين همچنان از حضور در نمايشگاه خودداري كنند. البته خبرگزاريها حاكي از آنند كه تحريم نمايشگاه شكسته شده و طي فراخواني مججدا از ناشرين دعوت به حضور عمل آمده است. (خبرگزاري فارس، اينجا را بخوانيد ).

يكي از دلايل اصلي اعتراض به نمايشگاه كتاب امسال تغيير جايگاه شناخته شده‌ي آن به مصلاي بزرگ تهران بوده است. حال گذشته از اينكه مصلاي بزرگ تهران كوچكترين امكانات سوله و امثالهم را براي نگهداري و انبار كتاب ندارد، و از طرفي به سرگيجه و آشفتگي بازديدكنندگان ناآشنا دوصدچندان دامن مي‌زند، انتقال نمايشگاه از بزرگراه چمران به گلوگاه استراتژيك و دوصدچندان مشكل‌ساز رسالت آنهم به بهانه‌ي حل معضل ترافيك نمايشگاه چندان منطقي بنظر نمي‌رسد.

اما بگذريم از حواشي، كه ما را نه توان تحريم نمايشگاه است و نه توان خريد كلان كتابهاي خارجي. شما اما اگر به دلايل اقتصادي سياسي فرهنگي پايان‌نامه‌اي نياز مبرم به مشاهده ليست كتابهاي موجود پيش از نمايشگاه دارید، فهرستي مفيد از منابع آن‌لاين برايتان فراهم كرده‌ام. بخوانيد و بسرچيد و دعايمان كنيد:

Tehran International Book Fair

سایت رسمی نمایشگاه بین المللي تهران

در اين سايت شما مي‌توانيد به كليه كتابها، ناشرين، و اطلاعات جنبي مورد نياز درباب نمايشگاه امسال دسترسي پيدا كنيد (البته قسمت جستجوي كتاب در دست ساخت است).

Taktab

موسسه توزیع کنندگان کتابهای ناشران بین المللی

دریابید این سایت را که علاوه بر ارائه فهرستی جامع از ناشرین بین‌المللي شركت كننده، فهرستي كامل از كتب خارجي موجود با ذكر اطلاعات دقيق ارائه مي‌دهد. علاوه بر آن امكان دانلود فهرست كامل هم وجود دارد.

ديدار به نمايشگاه كتاب، ۱۲ تا ۲۱  ارديبهشت‌ماه ۱۳۸۶

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 14:42  توسط فرزانه دوستی  | 

 

In the Name of God, the Almighty

 

Call for Papers

 

Iranian 3rd Translation Studies Graduate Conference

Shahid Beheshti University Department of English Language and Literature, intends to hold a two-day graduate conference on 'Socio-Cultural Issues in Translation'. Papers are welcome from all graduate students.

 

Organizer: Dr. Anani Sarab

Organizing Committee: Translation Studies Graduate Students

Deadline for submitting papers:

Ordibehesht 25, 1386

Please submit your papers to the Department (in printed form) or to the following e-mail address:

reza_ananisarab @ yahoo.co.uk

Theme: Socio-Cultural Issues in Translation

Time: Khordad 8–9, 1386

Place: Room 215, Faculty of Letters and Humanities, Shahid Beheshti University, Daneshgah Sq, Evin, Tehran.

 

 

فراخوان سومین دوره کنفرانس ترجمه در ایران

به کوشش دکتر عنانی سراب

با موضوع مقولات اجتماعی-فرهنگی در ترجمه

مقالات خود را تا ۲۵ اردیبهشت به دانشگاه شهید بهشتی ارسال نمایید.

اطلاعات بیشتر را می‌توانید در باکس بالا مطالعه بفرمایید.

================================

فراخوان دوم:

نشريه تخصصی پژوهشی دپارتمان زبان و ادبيات انگليسي دانشگاه شهید بهشتی

THRESHOLD 

از تمامی علاقه‌مندان دانشجویان و فارغ‌التحصیلان گروه زبان و ادبیات انگلیسی دعوت می‌کند تا مقالات خود را در یکی از زمینه‌های ادبیات انگلیسی و نقد ادبی - زبان‌شناسی - مترجمی - آموزش زبان انگلیسی تا پایان اردیبهشت ۱۳۸۶ماه سال جاري به نشانی زیر

threshold227@gmail.com

ایمیل کنید و یا متن تایپ شده خود را به گروه زبان و ادبیات انگلیسی تحویل دهید.

لطفا به هنگام تهیه و ارسال مقالات خود به نکات زیر توجه داشته باشید:

۱- مجله پژوهشی THRESHOLD رویکردی علمي-پژوهشی دارد و در نتیجه از چاپ مقالاتی که به نحوی اصلیت آن مورد سوال قرار بگیرد یا ردی از سرقت ادبی در آن نمایان شود خودداری می‌کند.

۲- مقالات نمي‌بايست پيش از اين در مجلات ديگر چاپ شده باشند. مقالات بدون عنوان‌بندي دقيق، چكيده مقاله، ذكر منبع براي نقل‌قولها و كتابشناسي قابل چاپ نمي‌باشند. لطفا در تهيه و تدوين مقالات (ترجيحا) از فرمتMLA استفاده نماييد.

۳- لطفا مشخصات خود را به ترتيب زير ضميمه مقاله نماييد:

نام - نام خانوادگي - سن - رشته و مقطع تحصيلي - گرايش - دانشگاه محل تحصيل - نشاني - شماره تماس و ايميل.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 8:46  توسط فرزانه دوستی  | 

یکی از مشکلات اصلی دانشجویان در سطوح مختلف پیدا کردن منابع مناسب و مفید برای نوشتن مقاله تحقیق و پایان نامه است.

مشکل کتاب معمولا به مدد کتابخانه های مختصر و یا نهایتا با هزینه بالایی که به دلالهای کتاب می پردازیم قابل حل است. اما مشکل بزرگتر یافتن مقاله های مورد نظر است که قابل خریداری شخصی هم نیستند . چه در کتابخانه های ما بندرت مجله ای یافت می شود که مرتبا و تماما خریداری شود و بسیاری از مقاله های مهم و مفید یا کتابخانه های ایران را به عضویت ندارند و یا عضویت انها سر امده است.

در این برنامه می کوشم منابع موجود در ایران را به اضافه لینکهای مفید آن لاین به شما معرفی کنم.

 

Free Full Text

A supplement to every library catalogue on the planet!

دسترسي:

http://www.freefulltext.com

در اين مرجع عالي شما تقريبا به تمام مجلات معتبر و شناخته شده علمي و بين المللي دسترسي خواهيد داشت. اين مجلات به تريتب حروف الفبايي مرتب شده، البته جهت يافتن مجله مورد نظر ناچاريد تمام حروف الفبا را بگرديد و يا اينكه نام مجله را از پيش يافته باشيد. در میان این عناوین چند نشریه فارسی هم دیده می شوند (!!!)

اما نكته مفيدتر درباره اين درگاه (پورتال) آنكه تمام مقالات رايگان اين مجلات مشخص شده و در دسترس قرار گرفته اند. يعني شما در يك نگاه مي توانيد به عنوان و بعضا متن كامل مقاله هايي كه رايگان هستند دسترسي پيدا كنيد - كه خود لنگه كفشي است در بيابان بي بضاعتي!

ضمنا توجه داشته باشيد كه كليه لينكهاي معرفي شده را مي توانيد در حاشيه راست صفحه و تحت عنوان پايگاهها بيابيد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 9:18  توسط فرزانه دوستی 

فمنیسم در امریکا تا سال 2003

سرانجام کتاب فمنیسم در امریکا تا سال ۲۰۰۳ به چاپ سوم رسید.

این کتاب که به سفارش دبیرخانه همایش سراسری زنان نهاد رهبری صورت گرفته و بنده نیز سهم کوچکی در تدوین مطالب و ترجمه آن داشتم، تلخیص و ترجمه ای است از پنج کتاب اخیر که به نقد بقایای فمنیسم و مسیر آتی آن در امریکا می نشیند و از نقطه نظرهای اخلاقی، اجتماعی، اقتصادی و تحلیل موقعیت هسته خانواده در امریکا به معایب و ناکارامدیهای فمنیسم امریکایی می پردازد.

اطلاعات بیشتر در خصوص این کتاب را می توانید در اینجا دنبال کنید.

در ترجمه کتاب خود که عنوان انگلیسی آن A Lesser Life بود و آنرا به «معیشت محقر» برگرداندم کوشیدم کاملا بی طرف عمل کنم. اگرچه این ترجمه ابتدا از صافی تلخیص کننده کتاب گذشت و سپس به محک نهاد رهبری سوده شد.

اما شخصا می پندارم در این کتاب صرفا به عواقب عملکرد هدفمند فمنیستهای رادیکال از منظر اخلاقی پرداخته و جنبه های مشترک با «فمنیسم اسلامی» پررنگ شده اند. اگرچه این عمل را درجای خود ارزشمند می دانم اما اعتقاد ندارم که همه دستاوردهای فمنیسم را می توان با یک چماق کوفت و نقد کنشگرای نظریه پردازانی چون هلن سیزو و ژولیا کریستوا را که براستی بنای کاوش «نوشتار زنانه» را نهادند نادیده گرفت.

از طرفی آنها که آشنای فن اند بخوبی می دانند که دوران فمنیسم کهن سر آمده و راه نظریه و فلسفه اکنون بسوی «هویت جنسی» سو گرفته است. مبحثی که دیگر به شعارهای پوک «برابری زن و مرد» پشیزی ارزش نمی نهد و در عوض هدفی عالیتر در پیش دارد و آن کنکاش زیربنای اجتماعی و ایدئولوژیک هر جامعه انسانی و کشف نحوه شکل گیری و تولید هویت جنسی هر فرد - یا بهتر بگوییم «کارکرد»های جنسی فرد در نتیجه فرهنگ است .

با اینحال هیچ کتابی نیست که به یک بار خواندن نیارزد. خواندن آنرا به شما علاقمندان به فمنیسم. جامعه شناسی هویت. سیاست و قدرت. و مخصوصا آنها که بدرستی برای هویت «مرد» در تندباد زنگرایی افراطی امریکایی احساس خطر می کنند توصیه می کنم. 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 21:25  توسط فرزانه دوستی  | 

ایرانیان عزیز

شروع سال ۱۴۰۹۶ اهورایی

                  ۷۰۲۹ میترایی

                  ۶۷۵۷ عاشوری

                  ۳۷۴۵ زرتشتی

                  ۲۵۶۶ پادشاهی

                  ۱۳۸۶ شمسی

و تقارن آن را با اول ربع الاول قمری به همه شما عزیزان تبریک و شادباش می گوییم.

باشد که در این عید در عید و پایکوبی طبیعت بهره مند از سالی پربرکت و سرشار از شادی باشیم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 12:13  توسط فرزانه دوستی  | 

همه چی از یاد آدم می ره
مگه یادش که همیشه یادشه
یادمه قبل از سوال
کبوتر با پای من راه می رفت .
جیرجیرک با گلوی من می خوند.
شاپرک با پر من پر می زد .
سنگ با نگاه من برفو تماشا می کرد .
مست می کردم من با زنبور ، از گس عطر گل بابونه .
سبز بودم در شب رویش گلبرگ پیاز .
هاله بودم در صبح ، گرد چتر یاس .
گیج می رفت سرم ، در تکاپوی سر گیج عقاب .
نور بودم در روز ،
سایه بودم در شب .
خود هستی بودم ،
روشن و رنگی و مرموز و دوان .
من عفریته مرا افسون کرد
مرا از هستی خود بیرون کرد .
راز خوشبختی آن سلسله خاموشی بود
خود فراموش بود.
چرخ و چرخیدن خود با هستی
حذر از دیدن خود در هستی .
حلقه افتاد پس از طرح سوال .
ابدی شد قصه هجر و وصال.
آدمی مانده و آیا و محال .
بیکرانه است دریا
کوچیکه قایق من
های آهای
تو کجایی نازی
عشق بی عاشق من .
سردمه !!
مثل یک قایق یخ کرده رو دریاچه یخ ، یخ کردم .
عین آغاز زمین .
زمین !
یه کسی اسممو گفت !
تو منو صدا کردی یا جیرجیرک آواز می خوند ؟
جیرجیرک آواز می خوند .
تشنته ؟ آب میخوای ؟
کاشکی که تشنه م بود .
گشنته ؟ نون می خوای ؟
کاشکیکه گشنم بود .
دندونت درد می کنه ؟
سردمه .
خوب ! برو زیر لحاف .
صد لحاف هم کممه .
آتیشو الو کنم ؟
می دونی چیه نازی ؟
تو سینه ام قلبم  داره یخ می زنه
اون وقتش توی سرم ، کوره روشن کردند .
پاتو چرا بستی به تخت ؟
پامو ! پامو بستم که اگه یه وقت
زمین سقوط کنه طوری نشم .
کی ، کی گفته زمین می خواد سقوط کنه ؟
قانون دافعه گفت .
چشممو دور می بینی می ری ددر !
بوی گوگرد می دی !
هی هوار !
فسفر و گوگردو تشخیص نمی دن !
وای از اقبالم !
باز بارون خیال ، آسیاب ذهنتو چرخونده ؟
باز فیلسوف و سوال.
باز عارف و سفال .
باز هستی و زوال .
باز آمال و محال .
باز شاعر و نهال .
باز کودک و خیال ؟
کجاها رفته بودی ؟
میخونه یا معبد ؟
رنج ما قوی تر از مشروبه !
میخونه افسونه !
پس چرا چشات شبیه چشای شیطونه ؟
من نمی بخشم اگه ، جای پات بی جای پام ، روی جایی حک بشه !
کجاها رفته بودی ؟
هیچ کجا !
رو شعاع هستی برا خودم می گشتم .
همه چی برای من ممکن بود
تو خودت می بینی ، همه چیز عادی بود
کاه دادم به خر
کفشامو بردم گذاشتم تو کپر ، که یه هو نصف شبی سگ نبره .
فرقونو شستم که سیمان تو کفش خشک نشه .
لحافو رو بچه ها پهن کردم .
همه چی ! همه چی !
همه چی برای من ممکن بود .
کار و تولید و تلاش
حرمت همسایه
می دونستم که سلام یعنی چه
می دونستم که زمان معناش چیه
من کیه
اون کدومه
می دونی ؟
بعدش هم ،
گردنُ صاف کردم
خیره ماندم به دور .
انگاری سایه م افتاد رو ماه
مثل یه هول
مثل یه غول
به خودم می گفتم : انسانم
من شعور همه آفاق هستم
می تونم برای شیر زائو ماما بشم .
می تونم پلنگو زنجیرش کنم.
می تونم  با تیشه
چنار رو سرنگون کنم
می تونم !
بعدش هم زد به سرم که برم پشت سوال
برگردم به کودکی
تا که با چرخ خیال
وصله نور بدوزم به پیراهن شب .
یه هو وسوسه شدم رفتم توی نا ممکن !
تو ناممکن ، فیل هوا می کردن ؟
آره !خب! فیل هوا !
که می خواستی برگردی به کودکی ؟
آره ، آره خب ، پشت سوال
کی ؟ کجا ؟
کی ؟ کجا ؟
می خواستم ! می خواستم اما مقدورم نشد
باید مقدورم بشه
آه !
خنده های بی دلیل
گریه های بی دلیل
خیره گی ها ، خیره گی ها ، خیره گی
خیره گی ها و سکوت
خیره گی و افق سرخ غروب
خیره گی و علف ترد بهار
خیره گی و شبح کوه و درختان در شب
خیره گی و چرخش گردن جغد
خیره گی و بازی ستاره ها
خنده بر جنگ بز و گیوه ی پهن مادر
گریه بر هجرت یک گربه از امروز به قرنی دیگر
خنده بر عرعر خر .
من،
من باید برگردم ،
تا تو قبرستون ده ، غش عش ریسه برم
به سگ از شدت ذوق ، سنگ کوچیک بزنم
توی باغ خودمون انار دزدی بخورم
وقتی که هوای حلوا کردم با خدا حرف بزنم
آخه !
تنها من می دونم شونه چوبی خواهرم کجا افتاده .
آخه !
تنها من می دونم شونه چوبی خواهرم کجا افتاده .
کلید کهنه صندوق عجایت ، لای دستمال چه نوع پیر زنی پنهونه
راز خاموشی فانوس کجاست
گناه پای شل  گاو سیاه گردن کیست
چه گلی را اگه پرپر بکنی شیر بزت می خشکه .
من باید برگردم تا به مادرم بگم ، من بودم اون شب ،
شیربرنج سحریتو خوردم
تا به بابام بگم ، باشه باشه ، نمی خواد کولم کنی !
گندوما را تو ببر ، من به دنبالت می آم
قول می دم که نشینم خونه بسازم با ریگ
دنبال مارمولکا ، نرم تا آن ور کوه !
من می خوام برگردم به کودکی !!

 

حسین پناهی مثل خیلی های دیگه بعد مردنش دو سه روزی به یادها اومد و یهو بزرگ شد و بعدش....دیگه کمتر کسی یادشه مردیو که می خواست به کودکی برگرده...و کودک موند...   و کودک رفت...

 =============================================================

این روزها به دلیل دردسر پایان نامه و مشغله ای که از اون بابت برام درست شده خیلی کمتر فرصت می کنم مطلب دندون گیری اینجا بگذارم.

برای کسایی که علاقه مندند و بیشتر به قصد طرح انسجامی برای افکار پریشانم وبلاگی رو مخصوص پایان نامه ام طرح کردم و در آن به نوشتن افکار - طرحها - نقل قولها و پایان نامه ام مشغولم.

طرح پایان نامه ام را می توانید در اینجا دنبال کنید. و یا سری به وبلاگ زیر بزنید:

THESIS STRUGGLE: Http://venusinoda.blogspot.com

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 11:17  توسط فرزانه دوستی  | 

از جنگ داخلي تا جنگ جهاني اول

شايد بنظر عجيب برسد اگر تاريخچه تبليغات را با درگيريهاي نظامي ادغام کنيم. اما هيچ مسئله اي تا بدين اندازه چنين تغييرات گسترده در نحوه و سبک تبليغات بوجود نياورده است. بعد از جنگ داخلي سراسر دنياي جديد در اختيار حرفه تبليغات و تبليغ کنندگان قرار گرفت. کمبودهاي زمان جنگ منجر به اختراع کاغذ حاصل از چوب شد، و بنابراين کاغذ ارزانتر و با کيفيت تر گرديد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 11:24  توسط فرزانه دوستی  | 

برنامه ای دیگر از گروه نشانه شناسی فرهنگستان هنر:

چهار شنبه ۹ اسفند ۱۳۸۵ در دانشگاه هنر

تالار فارابی - دانشگاه هنر - روبروی بزرگمهر - چهارراه ولیعصر

 

ریز برنامه ی نشست:

 

دلالت یا تداعی-روند شکل گیری معنا در متن موسیقایی (دکتر ساسانی)

تعامل حضور و غیاب زن در گفتمان تبلیغاتی ایران (دکتر معین)

گذر از تفابلهای دوگانه به تعامل چهارگانه در نظامهای نشانه ای باستانی ایران (دکتر پاکتچی)

نشانه شناسی تطبیقی عکسهای یادگاری مشهد (افسانه کامران)

بررسی نشانه شناختی قهرمانان تعزیه در ایران (دکتر احمدزاده)

مفهوم زمان در همنشینی صوری مراسم آیینی عاشورا (دکتر شعیری)

نشانه شناسی نقالی-سیالیت گفته پردازی و گفته در نقالی (دکتر عباسی)

مطالعه نشانه شناختی سیر دگرگونی در هنر خوشنویسی (دکتر سجودی)

نشانه شناسی عناوین آثار هنری (دکتر نامور مطلق)

تحلیل نشانه شناختی خانه های تاریخی شهر کاشان (دکتر نجومیان)

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 9:43  توسط فرزانه دوستی  | 

 

هم اندیشی نشانه شناسی سینما

با حضور جمعی از صاحبنظران و منتقدان برتر کشور

از جمله چهار تن از برترین اساتید دانشگاه شهید بهشتی

در موزه هنرهای معاصر تهران

یکشنبه ۲۹ بهمن ماه ۱۳۸۵

از ۹ صبح الی ۸ شب

 

به هیچ وجه از دست ندهید

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 10:4  توسط فرزانه دوستی  | 

نگاهي به تبليغات در 1850

 

تا سال 1850، ملت به رشد و ترقي رسيده بود: هرکس که مي خواست مي توانست شغلي دست و پا کند، و حجم رو به افزايش مهاجران نمي توانست مانعي براي نياز شغلي کارگران باشد. توليدات صنعتي بشکل نمايي رو به گسترش بود و به همراه آن نياز به تبليغات کالاهاي جديد هم افزايش مي يافت....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 8:48  توسط فرزانه دوستی  | 

 

 

تاريخچه تبليغات در امريکا

 از زمان تاسيس جمهوري تا جنگ جهاني اول

 

داستان تبليغات امريکا را از سال 1789 آغاز مي کنيم يعني سال بنيانگذاري جمهوري در امريکا. تا آن زمان فن تبليغات از انگستان وارد امريکا شده و به اندازه کافي پيشرفت کرده بود، فني که در موطن اصلي خود عامل اصلي رونق اقتصادي محسوب مي گرديد. تابلوهاي مغازه ها که در واقع نمونه هاي اوليه بيلبوردهاي امروزي بودند از 1600 به بعد در مستعمره ها بکار مي رفتند. و کلمه «آگهي» به تمام پوسترها و ورقه هاي بزرگ اعلاميه که از 1600 به بعد بر ديوارهاي اداره مراکز پست و دادگاه نصب  مي شدند عنوان مي گرديد. تا پايان دوره انقلاب امريکا حدود 43 هفته نامه وجود داشت، و در 1784 اولين روزنامه شروع بکار کرد. البته مي بايست در ترسيم چنين صحنه اي از آن زمان دقت بسيار کرد. چرا که کيفيت و رسوم تجارت با آنچه امروز مد نظر داريم تفاوت کلي مي کند. .......

         


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 10:48  توسط فرزانه دوستی  | 

فيلم «آخرين موج» به كارگرداني پيتر وير موضوع فراموش بوميهاي استراليا را دستمايه روايت وحشت و رازآلود خود قرار مي دهد تا سنت فراموش قبيله اي مهجور و متلاشي شده را به تصوير كشد، فیلم در پس روایت متافیزیک خود می کوشد تصویر و رویا را جایگزین وسیله ارتباطی مفقود مردمی نابود شده کند. مردماني كه حتي از زبان محرومند و همانطور كه بيننده غير استراليايي بخوبي حس مي كند، بخشي از مردم شهرند كه نه ديده مي شوند و نه تكلم مي كنند... اين چند بازمانده غریب مردم زيرزمينند. مردمي كه براي حفظ زبان و آيين اجدادي ناگزيرند كه به فاضلابها و شكافهاي مخوف زير زميني پناه برند... در اين ميان مردي سفيد پوست كه وكيل مالياتي موفقي است در حقیقت صاحب قدرت روحي فوق العاده ايست كه او را با دنياي خواب بوميان ابوريژيني (اصطلاحي كه بوميان اوليه استراليا داده شده است) متصل كرده، وكيل بياد مي آورد كه از كودكي خوابهاي عجيبي مي ديده، و حالا خوابها تكرار مي شوند، خوابهايي كه چندان خواب هم نيستند، بل بصيرتي آخرالزماني اند كه قدرت پيشگويي حوادث غريب به او مي دهند، اما كم كم مي فهمد كه نه تنها پيشگويي از آن اوست، بل كه باران سياه – كه بشكل نماديني با سياهي پوست بوميان هم آوا شده – بخاطر حضور او و قدرت مخرب پيشگويي اوست. در آخر داستان وكيل پي به اسرار قبيله بومي مي برد و هم اوست كه «شمن» بازمانده قبيله ابوريژني و جادوگر قبيله را با سنگ سياه طلسم مي كشد و سرانجام آخرين و مخوف ترين پيشگويي زمان – آخرين و بزرگترين موج – را در رويا مي بيند. داستان پاياني غريب و ناتمام دارد. و ناگفته ها در برابر گفته ها انبوه مي نمايد.

تصاویری از فیلم سینمایی «آخرین موج» به کارگردانی پیتر ویر به سال ۱۹۹۷:

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 16:40  توسط فرزانه دوستی  | 

اين مطلب را سال گذشته تقريبا در چنين روزي در وبلاگ شخصي ام گذاشته بودم. طي اين مدت اصلاحاتي روي مطالبش صورت گرفته و بد نديدم در آستانه شب بيست و پنجم دسامبر نگاه دوباره اي به آن داشته باشيم.

در حال تهيه مقاله علمي و مستندي در اين باره هستم كه مي كوشم تا قبل از شب يلدا منتشرش كنم.

 

 

شب یلدا بلندترین شب سال برای ایرانی ها مقدس و سرشار از شادي است. ايرانيان در اين شب گردهم مي آيند و سنت فراموش قصه گويي مادربزرگها و پدربزرگها از سر گرفته مي شود. یاد گرفته ایم که دور هم گرد آییم و اناری بخوریم (که رمز عشق است) و قاچ هندوانه ای و تنقلاتي و اگر حالی باشد و اهل دلي فال حافظی هم مي گيريم و...اگر خستگی یک روز کار سخت و ترافیک و نگرانی فردا اجازه دهد، دیر تر از معمول به بستر مي رویم... و چه خوشحال از اينكه هنوز گذشته مان را به باد فنا نداده ايم

 

حتما خوانده و شنيده ايد كه چنین شبي، طولانی ترین شب سال است، شبي است كه در جهان خلقت شب به منتهايي ترين نقطه وجودش كشيده مي شود و بعنوان بلندترين شب خلقت بي پايان مي نمايد. اما ايرانيان معتقد بوده اند كه اين شب دراز بشارت ميلادي در خود دارد و از اينروست كه ايراني شب تا صبح را به بشارت ظهور آن نجات دهنده به هلهله بيدار مي نشيند و به تسليم تاريكي نمي شود. زمانی که ظلمات بی پایان می نماید، میترا متولد می شود وتولد او تا صبح طول می کشد . ميترا كسي است كه روشني را براي زمين به ارمغان مي آورد و خورشيد با آمدن او طلوع مي كند.

 

 

میترا کیست؟

 

در کتاب های اسطوره شناسی غربی میترا را خدای «دوستی» می نامند. میترا در ودا فرمانروای مطلق است. آرامش از صفات  اوست. میترا تجلی دوستی، عطوفت و خیرخواهی است. او کنترل کننده توازن بر روی زمین است.

در اوستا، میترا را با خورشید یکی دانسته اند. او سوار بر ارابه ای که دو اسب سپید پیش رو داشت به جنگ ستارگان می رود و آسمان را فتح می کند . و از آن به بعد هر روز این میترا است که در خورشید هلول می کند و در آسمان پدیدار می شود. و اینگونه گویند که هم اوست که مردگان را بعد از مرگ به زندگی باز می گرداند.

 

و اما درباره میترا اینگونه می نویسند که او به جنگ گاو نر می رود (که سمبل زندگی است) و آنرا شکست می دهد و سپس میترا و حواریونش  از خون گاو نر می نوشند. و از جسم مردار این گاو است که تمام گیاهان دارویی و مفید می رویند. از ستون فقرات گاو گندم می روید که بعدها نان می شود، و از خون گاو، انگور بار می آید که بعدها از آن شراب مقدس می سازند. از آن پس نان و شراب سمبل زندگانی هستند که میترا به بشریت می بخشد و بدانها خیرخواهی و بخشندگی می آموزد. پیروان میترا معتقدند که میترا هرگز نمرده است و پشت خورشید ماوا گرفته. میترائیسم دین بخشایش است. پیروان اندک آن در زمان باستان در غارها و یا معبدهای غارگونه گرد هم می آمدند و مراسم می گرفتند. در این مراسم گاو نری به یادبود آن روز قربانی و گوشت آن تقسیم می شد. میترائیسم آغازین شامل هفت مرحله بوده که تمامی پیروان آن در زندگی باید از آنها می گذشتند تا به کمال برسند. 

 

آیین میترائیسم در اوایل امپراطوری روم وارد این سرزمین می شود و همانگونه که خود خواهید دید تاثیر شگرفی بر آیین مسیحیت می گذارد. میترائیسم در امپراطوری روم با اقبال فراوان روبرو شد. سربازان اولین پیروان آن بودند و بعدها تا بالاترین طبقات اجتماعی نیز نفوذ کرد. و حتی امپراطور کومودوس هم به این دین گروید. دین میترائیسم تا اواخر قرن پنجم در اروپا درخشید و از روم  به سراسر اروپا تا شمال انگلستان و سواحل راین و دانوب، شام و مصر انتشار یافت. و پس از قرنها قرن تاریخ پرتلاطم و تاخت و تاز قدرت طلبان و داعیه داران ادیان نو، هنوز در بخشهایی از اروپا چون اسپانیا هنوز رسم آیینی گاوبازی، مبارزه با گاو نر و پیروز شدن سمبلیک در برابر سرسختیهای زندگی باقی مانده است و هرساله مردم بیشماری اقبال خود را در برابر گاو می آزمایند...

 

 

 

مسئله مسيح؟

 

روي سخنم در اينجا بيشتر با مسيحيان و مذهب شناسان است. آيا تابحال نخوانده ايد كه بهنگام ميلاد مسيح بشارتش را به چوپانان مي برند و چوپانان رمه هايشان را رها مي كنند و به ديدن پيامبر نورسيده مي شتابند. آيا از خود نپرسيده ايد كه در تمام انجيل آيا زمان تولد مسيح نمي بايست تابستان كه فصل چراي گوسفندان است باشد؟ و چرا هيچ اشاره اي به تولد مسيح در زمستان نيست؟ آنهم در سردترين و بلندترين شب سال كه هيچ چوپاني گوسفندانش را به صحرا نمي برد!

اين سوال را بعنوان نمونه اي از هرازان شبهات تولد مسيح داشته باشيد تا به اصل مطلب برسيم.

 

 

 

میترا و مسیح

 

جالب است بدانید که میلاد میترا در اسطوره ایرانی (30 آذرماه – شب یلدا) همزمان است با میلاد مسیح در اسطوره مغرب زمین (25 دسامبر – اوایل دیماه)...شاید بدانید که مسیح که سمبل بی بدیل عشق و بخشندگی است و بار گناه اولیه آدم و بار گناهان تمام بشریت را بر دوش می کشد، در شام آخر خود با حواریون، میان آنها نان و شراب تقسیم می کند و نان را گوشت خود و شراب سرخ را خون خود می نامد به نام مصائبی که در راه نجات انسان بر دوش می کشد. و در آئین کلیسا نان و شراب مقدس از آن پس معمول می شود. هنوز مرجع علمی معتبری جرات این ادعا را نکرده است، اما دور از ذهن نمی نماید که غربی ها از آیین میترائیسم بهره گرفته و اسطوره آیینی مسیح را ساخته باشند. البته این ادعا هرگز به معنای نفی مسیح یا مصائب او نیست. بلکه همانگونه که نورتروپ فرای می گوید، اسطوره های بشری محدود و در اصل همگان یکی هستند. و این ذات معنا طلب و آئین دوست انسان است که این گونه آئین سازی می کند. شکی نیست که آیین کلیسا و رسم میترائیسم بعد از عروج مسیح و میترا بدعت گذاری شده، و نه در زمان حضور آنها. از شباهتهاي مسيح و ميترا آنكه هردو در بلندترين شب زمستان متولد شده اند و هردو ميلادي غريب داشته اند. هر دو دوازده يار صديق داشته اند كه به حواري معروف بوده اند. هر دو به آسمان عروج كرده اند. و از هردو رسم ديرين خون و شراب باقي مانده است. در هردو آيين رنگ ارغواني سمبل قداست و رنگ لباس خادمان خود بوده است... بسياري شباهتهاي ديگر كه در مجالي ديگر به تفصيل به شرح آنها خواهم پرداخت.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 8:59  توسط فرزانه دوستی  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 11:35  توسط فرزانه دوستی 

 

Shariat Razavi

 

 

همسر دكتر شريعتي يكشنبه ميان دانشجويان شهيد بهشتي بود و هفتاد و سومين سالروز تولد شوهرش را با بچه هاي انجمن اسلامي و سيل مشتاقان شريعتي ياد داشت. 

 

خانم دكتر كم نناليد از روزگار نامناسب و مردم ناسازگار ... و حرفهاي قشنگي هم زد.

اما من هميشه از آدمهاي بزرگ و نامهاي فوق بشري تصوري فرا انسانی دارم كه دلم نمي خواد به هيچ وجه با کند و کاو در زندگی شخصی روزمرگیهاشان  و یا درد دلهای عاشقانه اش با همسر قبل از خواب خراب بشه... و حرفهاي خانم دكتر و خاطراتي كه از دكتر شريعتي، بي مبالاتي هايش ، و فرارش از جمع مهمانان و ...امثاله زدند دقيقا همين كار را با اسطوره شريعتي برای من  كرد.

 

اين واقعيت انكار شده كه دكتر اگر در كنار زن بزرگ و صبوري مثل پوران شريعت رضوي نبود كه بار زندگي بس دشوارشان را به دوش بكشد و تحمل تنهايي و چهار بچه ناآرام رو كه ذكاوت شريعتي رو در رگهاشان داشتند تاب نمي آورد، چگونه مي توانست در خلوت خود بنشيدن و بنويسد و شريعتي شود؟ حقيقت همان كه در پس هر مرد بزرگي زن بزرگي استاده و ما نمي خواهيم و يا نمي توانيم ببينيمش. زني كه به گفته خود بارها به شريعتي زبان به اعتراض گشوده كه چگونه از استعمار و استثمار و استحمار مردمي و نسلي شكوه مي كني حال آنكه خودت در مقام يك مرد و يك شوهر اينقدر استعمارگري؟!! زني كه كمتر از شوهر كوشا نبوده. معلمي كه كم در جنوب شهر تهران خدمت نكرده و در كنار وظايف سخت مادري به گرفتن درجه دكترا از دانشگاه سوربون موفق شده ... حال آنكه اگر هر زن مستقل غربي به جاي او بود، شايد اينهمه فداكاري را چشم پوشيده و وقتش را صرف تحقيقاتش مي كرد و امروز نامي در كنار زنهاي بزرگ  مهاجر فرانسه چون كريستوا داشت!

جدا از جنبه شوخي لطيف زنانه پوران، فكر مي كنم باز نمي توان منكر شد كه بار عظيم اين مسئوليت بر دوش زني بود كه به تنهايي و به سختي سالهاست بار انتشار افكار و كتب شوهر را به دوش كشيده و باز به تنهايي توانسته او را بعنوان يك اسلام شناس به ساير ملت ها صادر كند. و گواه ان انبوه كتابهايي است كه به زبانهاي زنده دنيا ترجمه شده است.

 

خانم دكتر در حرفهاشان به نكته خوبي اشاره كردند و آن ارزش بالاي ادبي آثار شوهرش است. من هم فكر مي كنم اينهمه جنجال هاي سياسي و مذهبي كه بر شخصيت و زندگي شريعتي سايه افكنده و هنوز هم ما را رها نكرده هرگز به ما فرصتي نداده تا با فراغ بال و صرفا از منظر ادبي سري به كارهايش بزنيم و قرائتي نقادانه از جنبه هاي ادبي آثارش داشته باشيم.

عجيب نيست كه تا بحال نام شريعتي را در ميان چهره هاي ادبي ايران و نماينده بخشي از ادبيات ايران نشنيده ايم؟

 

شما با شنيدن نام علي شريعتي به ياد چه مي افتيد؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 10:36  توسط فرزانه دوستی  | 

فهرست برنامه های آبان ماه فرهنسگتان هنر در روزهای باقی مانده:

چهارشنبه ۱۷/۸     فضاسازی سوره های قران کریم ساعت ۸ تا ۱۶

شنبه ۲۰/۸           تخیل هنری از منظر ژاک لاکان  (دکتر شیده احمدزاده) ساعت ۱۷ تا ۱۹

یکشنبه ۲۱/۸        هنر سورئالیستی و نسبت آن با انسان شناسی (دکتر ناصر فکوهی)  ۱۷ تا ۱۹

سه شنبه ۲۳/۸     جایگاه هنرهای تزئینی ایران در گرافیک معاصر (دکتر محمد خزایی) ۱۷ تا ۱۹

چهارشنبه ۲۴/۸     فضاسازی سوره های قران کریم ساعت ۸ تا ۱۶

                          مبانی نشانه معنا شناختی گفتمان هنری (۱۰ جلسه دکتر شعیری - جلسه اول)   

                          ساعت ۱۶:۳۰ تا ۱۸:۳۰

                          بررسی وضعیت انتشار آثار نمایشی طی دهه اخیر ۱۷ تا ۱۹  

پنج شنبه ۲۵/۸      تاریخ معماری و شهرسازی بر مبنای یافته های میراث فرهنگی ساعت  ۱۰ تا ۱۶

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 10:1  توسط فرزانه دوستی 

تودوروف را ديدم. جالب تر از عكسهايش بود و سرزنده تر و خيلي باذكاوت برعكس ظاهر پير و خرفي كه از موسفيدها انتظار داريم...چشمهایش آبی عمیق و دریایی داشت...

نگاهش سرشار از تجربه بود و پاسخهاي پرطمانينه و خنده هاي معني دارش به سوال هاي ابلهانه پرسشگران كه نشان دادند اساس كارش و ابتدايي ترين مفهوم سخنراني اش را نفهميده اند و جاهلانه مفهوم عملگرانه خير و شر او را با مفاهيم عالي فرامين اسلامي و قوانين اسلام مقايسه مي كردند نشان مي داد كه به اين گونه تجاهل ها عادت دارد ... اما چشمهايش می نمودند كه در دل مي گويد «يكي بگه من اينجا چيكار مي كنم!؟»

 

تودوروف در مقاله روز دومش به ساختارشكني دو مدلول عالي خير و شر پرداخت (كاري كه از يك ساختگرايي پيشين انتظار نداشتم. بنظرم گذشت زمان و تجربه دنياي پست مدرن تودوروف را هم به بيماري واسازي مبتلا كرده است . و چه گوارا زهري است اين ساختارشكني!!!)

 

همانطور كه گفتم، تودوروف دو مفهوم تقابلي عالي خير مطلق و شر مطلق را كه ما معمولا در مقابل هم و به عنوان دو نيروي پيش برنده جهاني تصور مي كنيم كه در نبرد ابدي با يكديگرند در نتيجه تجربيات خود و مطالعه جنگهاي داخلي فرانسه – تجربه اش با زندانيان فرانسه و ...به دو سطح تقسيم كرد: خير در مفهوم انتزاعي و مطلق آن . و خوبي كه مفهومي است عملي و در سطحي پايينتر. وي ضمن آوردن مثالهاي گوناگون كوشيد به ما مطلق پسندان نشان دهد كه خير مفهومي است انتزاعي و عالي و جامع . مفهومي كه با همه تعالي خود كاملا غير انساني است چون نه تنها در آن انسان جايگاهي ندارد بلكه نام برتر و مقدسي است كه به خاطر آن بسياري كشتن بسيارانسانها حلال مي شود . و دقيقا اينحاست كه خير مطلق به شر مطلق تبديل مي شود. چه هيچ جنايتكار جنگي يا حتي شورشي و استقلال طلبي بنام شر – كه به نام خير – به آدم كشي جسارت نمي كند. چون هدف متعال و غايي خير او را مجاز به انجام هر شري مي كند.

اين در حالي است كه مفهوم خوبي در حد انساني و كوچك آن شايد ناب ترين رفتار انساني باشد كه عاري از هر نوع شري است ...

 

اما جدا از سخنراني او نگاهش به زندگي را از همه بيشتر دوست داشتم . تودوروف در پاسخ به پرسشگري كه نظر او را درباره ژان ژل سارتر و گفته او كه انسان محكوم است به انتخاب و حتي اگر انتخاب نكند باز هم محكوم به آن بوده است، چنين گفت:

«من كاملا با نظر سارتر در اين باره موافقم. اما فكر نمي كنم اين محكوميت جنبه انسانيت انتخاب را جريحه دار كند. من در بلژيك و در شرايط فشار ايدئولوژيكي بزرگ شدم كه هر روزه شعارهاي ايدئولوژيك خود را در بلندگو ها در سرمان فرياد مي كردند. و اين برنامه هرروزمان بود. اما من تسليم نشدم و انتخاب خود را كردم و از آن جو فشار و تحميل به فرانسه پناه بردم و راه انتخابم را پيش گرفتم. نمي گويم كه از آن به بعد انسانس آزاد بودم . كه حتما با رفتن به فرانسه و شايد همين الان در دام ايدئولوژي ديگري گرفتار آمده ام. اما مهم اين است كه اين نتيجه انتخاب من بوده است و مسئوليت آن را مي توانم بپذيرم»

 

آخ كه چقدر به تودورف غبطه خوردم!!!

 

افسوس که حضور تودوروف بزرگترین منتقد فرانسه در ایران - که شاید اهمیتش در دنیای فرهنگ و ادب کمتر از رئیس جمهور هایی بی ریختی نباشد که هر روز در بوق خبری اند - هرگز در رسانه های ما بازتاب پیدا نکرد . و آنچه در روزنامه ها یا در سایتها نوشته شد هرگز در خور شان او نبود.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 18:47  توسط فرزانه دوستی  | 

Todorov

Todorov in Iran

قراره تزوتان تودوروف منتقد بزرگ فرانسوی در ایران سخنرانی ای در روز های ۲۹ و ۳۰ مهر داشته باشه.

ما تودوروف رو به عنوان یکی از پایه های موثر ساختار گرایی فرانسه و روایت شناسی می شناسیم. 

درباره اطلاعات بیشتر به خبرگزاری فارس که لینکش رو در پیوندهای روزانه گذاشتم مراجعه کنید.

و یا اینجا کلیک کنید: خبرگزاری فارس: سخنرانی تودوروف در ایران

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 19:54  توسط فرزانه دوستی  | 

(پیش از هرچیز باید از اختلالی که در برنامه ریزی و ارائه مطالب به موقع در وبلاگ پیش امده عذر خواهی کنیم. که پیش از هر چیز بدلیل گرفتاریهای ترم جدید تحصیلی و دردسر پایان نامه هاست. امیدواریم در آینده خوش قول تر از این عمل کنیم)

 

روز یکشنبه 16 مهرماه 1385 و به مناسبت روز جهانی کودک در فرهنگستان هنر شاهد برگزاری دو جلسه سخنرانی متوالی پیرامون «تصویرگری در کتاب کودک و نوجوان» بودیم.

 

سخنران اول خانم دکتر رهبرنیا استاد  دانشگاه  الزهرا بودند که ساعتی در باب «تعامل ادبیات و نقاشی در ادبیات کودک» صحبت کردند. ایشان ضمن تعریف مفهوم و کاربرد کلمه تصویر سازی، این دانش را در ارتباط تنگاتنگ و نشات گرفته از ادبیات و متکی بر آن دانستند. به گفته ایشان، از مهمترین وجوه اشتراک هنرهای تجسمی مثل نقاشی، گرافیک، و تصیور سازی جنبه تصویری بودن آنهاست که در این میان تصویر سازی  قطعا با پشتوانه ادبی شکل می گیرد. ضمن این که «تصویر سازی» حرکتی بینارشته ای و بینا متنی است که نقاشی و گرافیک را به هم می پیوندد. تصویرسازی جنبه های  طراحی layout را وامدار گرافیک، و جنبه های روایی و تصویری خود را مرهون هنر نقاشی است، گرچه هیچکدام از آن دو دیگر نیست.

تفاوت دیگر تصویرسازی با هنر گرافیک که رابطه ای تنگاتنگ با ادبیت آن هم دارد آن که، محصول گرافیکی قرار است تاثیری آنی، گذرا و لحظه ای بر روی رهگذری بگذارد که فرصت ایستادن و تامل ندارد. گرافیک مقطع زمانی دارد، یعنی در همان کیفیت دوره مدرن حرکت کرده و از آن فراتر نمی رود، تاریخ مصرف دارد و دیگر بدان رجوع نمی شود. تصویرسازی ولی قرار است بطور مکرر توسط کودک یا قشر مخاطب خود مرور شود و در خاطر بماند. تاثیر تصویر سازی ماندگار است و به زمان و مکان هم محدود نمی شود. از این روست که در گرافیک از رنگهای پرکنتراست، درخشان، بیانگرا، سطوح بزرگ رنگ و ... استفاده می شود در حالیکه تصویرسازی تمام ظرائف یک نقاشی پرجزئیات را داراست.

همچنین، تصویر سازی در تاریخ پیدایش خود خاصیت و کارکرد روایی داشته است، مانند کمیک استریپ های امریکایی، و بنابراین تمام خصوصیات قصه گویی و روایت گری را داراست.

 

تصویرسازی در ایران

 

تاریخ تصویرسازی در ایران به سده سوم میلادی باز می گردد. البته باید میان کتاب تصویری و کتاب مصور تفاوت قائل شد. کتاب تصویری از قدیم الایام وجود داشته و حتی تصویر گاه به تمامی جای متن را هم می گرفته و کارکرد روایی داشته است. اما کتاب مصور در ایران و دنیا بشدت متکی بر متون ادبی بوده است. از جمله آثار ادبی مصور در ایران می توان به خمسه نظامی – هفت پیکر – مخزن الاسرار – لیلی و مجنون و حافظ اشاره کرد. در ایران کهن به این دانش «کتاب آرایی» می گفتند که برای خود فرایندی پیچیده و مرکب با حضور افراد مختلف از کتاب آرایان، خطاطان، نقاشان، صحافان و ... بوده است.

در ایران معاصر تصویرسازی بشکل مدون از 1368 تا به امروز و بشکل برگزاری پنج دوره دوسالانه تصویرسازی کودک و نوجوان برگزار شده است که چندان هم جدی گرفته نشده. و شاید علت رکود و گسترش نیافتن آن بشکل علمی خود آن است که هنوز جایگاه درست خود را در کشور پیدا نکرده است. این در حالی است که در کشورهای اروپایی حدود بیش از هشاتد رشته فقط در مقطع کارشناسی تصویرسازی با توجه به مخاطبان گوناگون خود وجود دارد و رابطه ای تنگاتنگ با رشته های ارتباط تصویری دارد.

 

سخنران دوم، دکتر فرزان سجودی بودند که به بررسی نشانه شناختی تصویرگری در ادبیات کودک و نوجوان ضمن بررسی عینی دو کتاب نمونه کودک پرداختند.

ایشان ابتدا به تقابل دوگانه دو گفتمان نوشتار / تصویر در تاریخ ادبیات – هنر و تصویرگری اشاره داشتند که در این جدال همواره نوشتار مسلط بوده است و تصویر در مقابل نوشته بازیچه، کاری حسی و غیر جدی محسوب می شده است.

از این روست که لیوتار در کتاب «فیگور و گفتمان» می گوید: فکر می کنم دوره اعاده حیثیت از چشم رسیده است.

در این تقابل دوگانه نوشتار / تصویر همواره نوشتار کاری عقلانی و برتر بوده است. برخی منتقدین می گویند رابطه ایندو قیاسی است، یعنی نوشته به تصویر ترجمه پذیر است و بعکس، و بنابراین در قیاس با هم قابل تولید هستند. به عبارتی دیگر، امکان این وجود دارد که یک نظام نشانه ای را به نظام نشانه ای دیگر تبدیل کنیم. دکتر سجودی معتقدند چنین طرز فکری از این پیش فرض ناشی می شود که اول نوشته کتاب تولید می شود و بعد تصویر بدان افزوده می شود و بنابراین افزوده ای بیش نیست. و ضمنا بدلیل همزمانی حوادث در تصویر ، فاقد ساختار روایی خطی است. در پاسخ به این دسته منتقدین باید گفت که تصویر هم می تواند قالب زنجیره ای و روایتی داشته باشد، درست مثل داستانهای کمیک استریپ.

 

دکتر سجودی بجای دورویکردی نقادی موجود به تصویر سازی، یعنی ترجمه پذیری، و یا نگاه دوقطبی به تقابل دوگانه نوشتار / تصویر، راه حل سومی را ارائه می دهد که آن رابطه تعاملی همپوشانی است: یعنی نوشتار و تصویر می توانند بعنوان مکمل هم رابطه تعاملی پیش رونده داشته باشند و در انتقال مطلب یکدیگر را یاری کنند. از سویی نباید نادیده گرفت که نوشتار ، خود ویژگی دیداری هم دارد. یعنی زبان است، کلام است. و در عین حال نوشته و دیده می شود. پس قابلیت شکل پذیری دیداری هم دارد و هنرمند خلاق می تواند از خود نوشتار برای روایت تصویری استفاده کند.

در واقع نوشته داستان و وجه تصویری آن بطوری در هم ادغام می شوند که در نگاه کودک یکپارچه دیده می شوند.

 

در ادامه جلسه دکتر سجودی به نمایش دو نمونه کتاب مصور کودک پرداختند که بنوعی تاییدی بر رویکرد تعاملی بودند و جلسه به بررسی نشانه شناختی کتابها و نقش تصویری نوشتار و تعامل نوشته و تصویر در بیان بیشتر و دستیابی به سطوح دلالت زیرین گذشت. در آخر جلسه نیز یک نمونه ضعیف تصویرسازی ارائه شد تا ضعف کتاب و شکاف عمیقی که بین نوشتار و تصویر بود مورد بررسی قرار گرفت که در واقع مثال نقضی برای دو رویکرد نخستین هم بشمار می آمدند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 12:51  توسط فرزانه دوستی  | 

در ادامه سلسله جلسات نظریه نقد و نقد کاربردی که سری اول آن با عنوان بررسی پساساختگرایی برگزار گردیده است. شهر کتاب مرکزی واقع در خیابان زرتشت سری دوم این جلسات را با عنوان نقد خواننده محور با حضور دکتر امیرعلی نجومیان از هشتم آبان ماه برگزار می نماید.

برای کسب اطلاعات بیشتر به وبلاگ خبرگاه شهر کتاب - نقد خواننده محور مراجعه فرمایید.

 

و همچنین برنامه دیگری از فرهنگستان هنر:

به مناسبت روز جهانی کودک جلسه نشانه شناسی تصویرهای کتاب کودک به سخنرانی دکتر فرزان سجودی در روز یکشنبه ۱۶ مهرماه در کتابخانه تخصصی فرهنگستان هنر واقع در ضلع جنوبی پارک ساعی - خ ولیعصر برگزار می گردد. از همه علاقمندان به مقوله تصویر سازی - نشانه شناسی - و ادبیات کودک دعوت به حضور می نماییم.

ساعت: ۴:۳۰ تا ۶ بعد از ظهر.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 9:48  توسط فرزانه دوستی 

باز هم نشانه شناسی:

فرهنگستان هنر اقدام به برگزاری کلاسهای آموزشی نشانه شناسی با سخنرانی دکتر پاکتچی در روزهای سه شنبه ۳ تا ۶ بعدازظهر نموده است. به علاقه مندان توصیه می کنم این جلسات را از دست ندهند.

وباز هم نشانه شناسی کاربردی:

روز چهارشنبه هم - یعنی امروز ۵ مهرماه - در فرهنگستان هنر سخنرانی دکتر معین را داریم که بر روی آگهی های تجاری نقد نشانه شناسی ارائه کرده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 9:3  توسط فرزانه دوستی  | 

روز چهارشنبه ۲۹ شهریور از صبح تا عصر در دانشگاه تهران خبرایی هست:

قراره در طی یک هم اندیشی به بحث دیگری در نگاه پساساختگرا از دیدگاه لاکان - دریدا - فوکو ... و دیگر صاحبنظران پرداخته شود.

از جمله سخنرانان دکتر نجومیان و دکتر احمدزاده هستند.

موضوع سخنرانی:

دیگری از نگاه خودی

مجموعه سخنرانیهای نقد تحلیلی

چهارشنبه و پنجشنبه در دانشگاه تهران - دانشکده زبانهای خارجی